جمعه 15 آبان 1405

جمعه‌ها با روایت/ شب‌های سرنوشت‌ساز

 داستانی کوتاه

مریم رحمَنی

روزی که خالد وسط خیابان به زمین افتاد و خون گرم و غلیظش بر روی جدول‌های تازه رنگ آمیزی شده کنار بلوار منتشر شد، و در حال خشک شدن بود، از سوی آن ساختمان در سمت دیگر خیابان اصلی به منزل بازمی‌گشت. ساعت ۶ عصر بود و کار او تازه به اتمام رسیده بود.

او در حدود بیست و دو یا سه سال داشت و گفته بود که چند هفته‌ای است نامزد کرده و تصمیم دارد بعد از گذراندن روزهایی پرمشغله و پیاده‌روی‌های شبانه، خوابیدن در صندوق عقب ماشین کوچک آن پسر هم‌سال خود “شیراز” و مواجهه با ترس و مشکلات زیاد، به جایی برود که برادرش گفته است آرام‌تر است. جایی که فرار کردن نداشته باشد. جایی که از صبح تا شب مجبور نباشد زحمت بکشد و شب‌ها از درد جسمی به خود بپیچد، و جایی که از اهانت و تحقیر به دور باشد. جایی که بتواند دست عروس زیبایش را بگیرد و اوج بگیرد و در آرامش فرود آید.

او به زبان‌های انگلیسی، اردو و فارسی تسلط خوبی داشت. در دانشگاه کابل در رشته علوم کامپیوتر تحصیل کرده و امیدوار بود روزی شخصی موفق شود اگر طالبان به او فرصتی دهند.

زمانی که به ایران رسید و به عنوان کارگر روزمزد در یک پروژه ساختمانی مشغول به کار شد، شب‌ها در اتاقی ده متری که با پنج نفر دیگر اجاره کرده بود، به هنگام صحبت تلفنی با نامزد هجده‌ساله‌اش، خانه‌ای را در خیال برای او می‌ساخت که در کنار رودخانه‌ای قرار داشت که نه از نامش خبری داشت و نه می‌دانست کجای این جهان پرآشوب می‌تواند آن را پیدا کند.

خانه‌ای که دیوارهایش را به سفیدی رنگ آمیزی کرده بود و سقف شیروانی‌اش رنگی اخرایی داشت که در شب‌های زمستان دود سفیدی از دودکش بلندش به آسمان بلند می‌شد. اتاقی گرم و دلپذیر که با نوری فراتر از نور آفتاب می‌درخشید. دیوارهای آن نه آن‌چنان سرد بودند که مانند بلوک‌های نیمه‌ساز بتنی در سرمای آذرماه حس شوند و نه آن‌چنان گرم بودند که همچون سقف فلزی اتاقکی که در اوج تابستان به آن پناه برده بود، خود را ناامید کند.

در انتهای کوچه بن‌بست، خانه‌ای کوچک وجود داشت که به جایی منتهی می‌شد که خالد نام آن را هیچستان نهاده بود و می‌گفت اینجا انتهای دنیاست؛ جایی میان بلخ و مزارشریف. جایی که حتی بعد از هشتصد سال در خشت‌های آن، در زیر لایه‌های نهفته زمین و گنبدهای چند صدساله‌اش، رد تازه‌ای از خون گرم در جریان بود و بوی آن هر از چندگاهی گرگ‌های چپاول‌گر تاریخ و زمان را به خود فرا می‌خواند. آن‌ها می‌آمدند و می‌دراندیدند و می‌کشتند و چیزهای باارزش را غارت می‌کردند.

نوعروس زیبایش گوشه‌ای ساکت از آن خانه کوچک را به خود اختصاص داده و شب‌ها رویا می‌بافت و روزها با دستان خود یکی‌یکی رویاهایش را می‌شکافت و تکه‌های آن‌ها را در دامنش جمع می‌کرد و به شمارش آن‌ها می‌پرداخت. روزها می‌گذشت و خالد همواره قول می‌داد که روزی می‌آید، که اوج می‌گیرد و رها می‌شوند. رهایی، حقی است که به نسل بشر تعلق دارد و مگر خالد و آن دخترک جز انسان هستند؟

در پایان روز، هنگام تسویه حساب با کارفرمایش می‌گفت سه روز دیگر می‌رود. اما این سه روز هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و صاحبکار و سرکارگر و بقیه تنها امید داشتند شاید او پشیمان شود و تصمیم به ماندن بگیرد و فکر فرار و آن پرواز لعنتی از ذهنش پاک شود.

آیا فراموش نکرده بود که از سال گذشته دو گلوله در کنار ران و ساق پای چپش عفونت کرده و بهبود نیافته، و به هنگام راه رفتن، پای چپش بیشتر از پای راست در گل و برف فرو می‌رفت؟

سه روز می‌گذشت و صبح روز چهارم، همچون روزهای گذشته، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید یا با تنشی روی پیشانی یا ابروهایش از خود نشان دهد، به هر چیزی که لازم بود می‌پرداخت و آن‌ها را به دوش می‌کشید. از کیسه‌های سیمان و گچ گرفته تا لوله‌های گاز و انواع میلگردها از برجای مانده در طبقه هفتم، چشم‌ها به خالد بود که بدون نشان دادن هیچ اعتراضی آن بارها را به دوش می‌کشید.

دل به دل شاد می‌شد و به خود می‌گفتم اگر او نرود و بماند، حداقل تا هفت یا هشت ماه دیگر باید برود به سر کار جدید. این روح نحیف، دستان لرزان و گلو پر از بغض‌اش چقدر می‌تواند تحمل کند تا باز هم سرپا بماند.

سپس می‌گفتم که ای کاش برود و نماند. ای کاش دست نوعروس زیبایش را بگیرد و او را به کنار آن رودخانه آرام ببرد، در آن خانه سفید با سقف شیروانی رنگی، کنار بخاری هیزمی بنشیند و با انگشت‌های زخمی‌اش موهای بلند و سیاه محبوبش را شانه کند. تار موها در شیار دستانش از عمق جانش جا خوش کند و شیرینی دردی که دیگر درد نیست چهره‌اش را شاداب سازد و سپس با آرامش بگوید: چه موهای زیبایی داری، دلبرک.

                                                                         ***************
دردی کهنه که کف پایش را در هم می‌فشرد، همواره در لحظات نشستن، او را به یاد می‌آورد و روش راه رفتن او را شبیه پرنده‌ای شاداب می‌ساخت. تازگی‌اش به مغز استخوانش رسید و او پی برد که هرچه هست نتیجه سه شبانه روز پیاده‌روی و گاه دویدن بی‌وقفه است.
 
بدن خسته‌اش را به سمتی نزدیک بخاری هیزمی برد و وقتی پاهایش به شدت داغ شدند، آن‌ها را در کنار هم گذاشت و از این همراهی بی‌نظیر سپاسگزاری کرد، بوسه‌ای که بر انگشتانش نشسته بود را به پای خود حواله کرد و آرام گفت: دم‌تام گرم. این خیال‌پردازی‌ها تنها راهی بود که در خلال این سال‌های چپاول به او پناه داده بود. تو بگو، واقعیت هرچند تاریک و پر از زخم و تاول. خیال همان بخاری هیزمی گرم بود که دود سفیدش به آسمان هفتم پرواز می‌کرد.

اما گاهی اوقات، خیال با تمام روشنی‌اش نمی‌تواند سیاهی بی‌رحمانه واقعیت را بپوشاند. اشتیاق رسیدن به دنیای خیال و نشستن بر روی فرش لاجوردی کنار بخاری هیزمی، و دستانی را که در موهای محبوبش می‌زند، هرچند تنها راهی باشد برای فرار از سرمای وحشتناک مرز غربی ایران و ترس از حمله گرگ‌های بی‌خبر از عشق، اما هیچگاه تاب مقابله با دستان قوی و ناگهانی زمان را نداشته است. اگر چنین توانایی داشت، پس کجا می‌توانست فرصتی برای ظهور گرگ‌های چپاول‌گر وجود داشته باشد؟

پاهایش را بر روی زمین کشید و ناله‌های ملایمی از ته حنجره‌اش سکوت را در مسیری که حالا یقین داشت گم کرده بود، می‌شکست. یکی از چهار همراهش را یک ساعت پیش با لباس و عکس دو دختر و همسرش گذاشتند در خاک و رویش را طوری پوشاندند که انگار ساعتی پیش هیچ گودالی در آنجا وجود نداشت. ترس انسان‌ها گاهی آن‌ها را از هر نوع حس مهربانی خالی می‌کند.

بهتر آن است که آدمی که در تنهایی خود مانده آرام‌آرام زندگی را به پایان برساند. با یاد کسانی که دوستشان دارد، شاید دقیقه‌ها و شاید ساعت‌های پایانی زندگی را صبورانه و بی‌هیچ تلاش و کوشش به انتها رساند. چرا که هر تلاشی ممکن است مشام گرگ‌های چپاول را تیز کند.

او دو همراه دیگرش را در مناقشه‌ای بی‌مورد بر سر دوراهی جاده‌ای ناگهان به دو نیم شده از دست داد و با کمک خیال راه دیگری در پیش گرفت. خالد حالا تنهاتر از هر پیامبری در انتهای صحراهای این تکه زمین نفرین‌شده‌گون خدا بود. بدون اینکه گوسفندانی داشته باشد یا نی‌لبکی که حتی برای زمانی که زیر تخته سنگی لمیده است تسلایی برایش باشد.

                                                                      **********************
آسمان او را به یاد شب‌های هیچستان می‌انداخت. آن خانه نزدیک مرز بلخ و مزارشریف. لاجوردی تیره با انبوهی از ستاره‌ها و صورت‌های فلکی که تنها گاهی از این و آن نام‌شان را شنیده بود. در آسمان می‌چرخید و صورت فلکی درنا را می‌جست، که شنیده بود دیدنش رنج‌های لحظه‌ای را به فراموشی می‌سپارد. سرش بالا بود و در دلش نگران کسانی بود که از او می‌خواستند نرود و اگر رفت بیشتر از همیشه مراقب خودش باشد. و در این لحظه فهمید که تا آن زمان اصلاً نمی‌دانسته چطور می‌تواند از خود مراقبت کند، وقتی هیچ پناهگاهی برای حمایت در مقابلش نیست.

صدای تیر هوایی که بر گوشش رسید، درد پاهای تاول‌زده، جان بی‌رمق و دستان خشک شده‌اش را از یاد برد و بدون اینکه متوجه درخشش آرام صورت فلکی درنا در بالای سرش باشد، به سمتی که از آن آمده بود برگشت، با همه قدرتی که داشت و فکر می‌کرد اگر چند روز بیشتر صبر می‌کرد، شاید سر و کله‌ی درنا پیدا می‌شد و بی‌دلیل نبود که آن‌همه جان نگران هر صبح کنار دیوارهای نیمه‌کاره آن ساختمان به هنگام دیدن او لبخند می‌زدند و می‌گفتند چه خوب که هنوز نرفته‌ای.

                                                                     **********************
دست‌هایش که زودتر از سایر نقاط بدنش بر زمین سخت و سرد افتاد، حدس زد که شاید ساعت ۶ عصر باشد و اگر باقی می‌ماند و تب رفتن او را نسوزانده بود، کارش در آن روز به پایان رسیده بود و می‌توانست با شوق به خیال‌پردازی شبانه، تا اتاقک کوچک‌اش بدود و پاهایش چنان تاول بزنند که برایش بی‌اهمیت باشد و خود را به گوشه اتاق برساند و دست نوعروس زیبایش را بگیرد و در آسمان آن خانه کوچک نزدیک مرز بلخ و مزارشریف، درنا را به او نشان بدهد و بگوید: آیا دیدی جان من؟ آیا دیدی امید بازگشته؟ آیا می‌بینی که رنج‌مان به پایان رسید؟

آخرین اخبار

نماینده عراقی: عراق بیش از ایران از بسته شدن مرز متضرر می‌شود

به گزارش خبرآنلاین، الساعدی در گفت وگو با شبکه...

پست‌بانک ایران؛ پیشران حمایت از معیشت مردم و توسعه پایدار شهری و روستایی

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از اداره‌کل روابط‌عمومی...

تایر گران شد/ یک حلقه لاستیک پراید ۵ میلیون و ۸۰۰ هزار تومان قیمت پیدا کرد

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، انجمن صنفی صنعت تایر از...

پست احساسی سهراب برای پدر استقلال +عکس

سهراب بختیاری‌زاده به مناسبت سالگرد منصور پورحیدری پیشکسوت استقلال...

روش های تبلیغ کسب و کار برای افزایش فروش و رشد برند

شما محصولات عالی دارید، اما مشتریان هنوز نام...

سندرز: دموکرات‌ها بودجه جنگ علیه ایران را قطع می‌کنند

به گزارش خبرآنلاین، برنی سندرز، سناتور مستقل آمریکایی متمایل...

پیام اردوغان پس از انتخابات آمریکا؛ منطقه باید به صلح برسد

به گزارش خبرآنلاین، رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه امروز...

از دامداری‌ها تا خانه‌ها؛ گسترش انگل مرگبار به سگ‌ها و گربه‌های آمریکایی

کرم‌های انگلی موسوم به «مگس پیچ‌خور» با شناسایی موارد...

برنده توپ طلا پردرآمدترین بازیکن اروپا شد

باشگاه بایرن مونیخ روز پنجشنبه به‌طور رسمی از تمدید...

راز قتل آتنا ۱۴ ساله

به گزارش آفتاب نیوز، ناپدیدشدن یک...

بلاتکلیفی ایران در مقررات‌گذاری ارزهای دیجیتال باوجود رتبه ششم مصرف!

یک تحلیلگر اقتصادی با تأکید بر اینکه توسعه اقتصاد...

از دیتاسنتر تا پردیس محاسباتی؛ ترفند جدید اوپن‌ای‌آی برای جلب رضایت مردم

شرکت اوپن‌ای‌آی (OpenAI) در تلاش است با تغییر نام...

استفاده بیش از حد از هوش مصنوعی چه بلایی سر قدرت تفکر انسان می‌آورد؟

هوش مصنوعی انجام بسیاری از وظایف روزمره را سریع‌تر...

قیمت کارت گرافیک از کنترل خارج شد؛ جهش ۳۵ درصدی در تنها سه ماه

قیمت کارت‌های گرافیک در سه ماه گذشته ۳۵ درصد...

رشد نرم قیمت گوشی‌ها

دنیای اقتصاد: از هر ۱۲ گوشی ثبت‌شده در...

پیشنهاد جدید برای علیرضا منصوریان/ مقصد بعدی سرمربی ایرانی الطلبه مشخص شد؟

علیرضا منصوریان دومین فصل حضورش در فوتبال عراق را...

الشرع و بن سلمان در ریاض دیدار کردند

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :  ایرنا:...

تبلیغات متنی