عصر ایران/ داستان کوتاه- مریم رحمَنی: حالتان را میتوانم تصور کنم اگر برای سفر به جنگلی سرسبز و خرم فراخوانده شوید و ناگهان خود را در بیابانی بیآب و علف ببینید. این بخت و اقبال چند هفته پیش برای ما اتفاق افتاد.
آقای صبوری، همکار همیشگی و خوشمشربمان، در یکی از شبهای پنجشنبه با هوایی ملایم و بهاری، که بادهای ملایم فقط صدای ناودان قدیمی حیاط را میآورد، به منزل ما زنگ زد و با دلنشینی از ما دعوت کرد برای ماهیگیری عصرگاهی در سواحل یک رودخانهی ناشناخته. به گفتهی ایشان، اینجا در این فصل به شدت طغیانی است، همانند قهر رستم در دستانش!
وی همچنین تأکید کرد که فقط باید یک زیرانداز حصیری که آب به آن نفوذ نکند و یک تور ماهیگیری با خود داشته باشیم و چیز دیگری نیاز نیست.
اگر این روایت از زبان مردی روایت میشد، حتماً در اینجا به همسرش میگفت که هر چه سریعتر لوازم مورد نیاز را آماده کند و مقداری توت و خرمای خشک و قلیان و یک دست چای مرغوب را نیز بیافزاید تا با دست خالی نرویم. اما از آنجا که خود من عیال ایشان بودم، تمام این خواستهها از طرف آقا با نهایت احترام اعلام گردید.
در حین آنکه پایم بهطرز عجیبی به هم گره خورده بود، و بنده که سیزده سال است روی یک بالین کنار ایشان میخوابم، نتوانستم از نوک انگشت یک پا بالا بروم و ناگهان به یک گره لاینحل برخورده بودم. در همین حین، انگشت شست پای آقا به سمت دماغش که مانند دکمهی کنترل تلویزیون به آن اشاره میکرد، رفته بود و انگار همان تور ماهیگیری، که بیشتر شبیه پشهبندهای قدیمیمان بود، را بهزور به حلقم میفرستاد تا بخواهند طعمههایش را یکی یکی صید کنند.
در حین اینکه مشغول جمعآوری سفارشات بودم و زیر لب به گزارشگر فوتبال فحشهایی میدادم که از کودکی در دل داشتم، پرسیدم حالا چه نیاز بود که ما باید ۱۰۰ کیلومتر را برای ماهیگیری بپیماییم؟ آیا تا به حال هیچکداممان از نزدیک ماهیگیری را دیدهایم که تکنیکش را بشناسیم، و بهتر نیست که از ماهیهای یخزدهی موجود در یخچال استفاده کنیم و به آنجا ببریم و به سیخ بکشیم؟!
آقای صبوری که بهطور معمول هیچکدام از سخنانم را نمیشنید، مانند گربهای که زیر دمش آتش روشن کرده باشند، با جست و خیز و صدای بلندی گفت: نمیبیینی؟!
این رویداد کوچک تنها موجب شد که گره از پایم باز شود و انگشت شست به جای قبلیاش بازگردد.
در حقیقت، از همان دوران کودکی که پدرم به قصد آموزش شنا، مرا به دل آب موتورخانهی باغ پدربزرگم انداخت، با هر بار افزایش فشار آب در حمام، از ترس غرق شدن خودم را به دیوار میچسبانم.
حالا با توصیفاتی که آقای صبوری از رودخانهی مورد نظر ارائه داده بود، که صدای آن از فاصلهای دورتر به گوش میرسید و پرندگان ماهیخوار در آسمان در حال پرواز بودند، میتوانستم تمام شب را در آب رودخانه غرق شوم و مشاهده کنم که رودخانه کویر خشک میشود و ماهیها تشنه دهانشان را به آسمان میگشایند و پرندگان ماهیخوار هندوانههایی که با خود آوردهایم را به دهان ماهیها میریختند.
در نتیجه! صبح روز بعد، وسایلمان را به همراه تور ماهیگیری که روز قبل خریداری کرده بودیم به ماشین بار کردیم و خودمان را به در خانهی آقای صبوری رساندیم؛ در حالی که خبر نداشتیم همکار شادابمان تعدادی از بستگان نزدیکش را نیز به این سفر یک روزه دعوت کرده است.
ما مشغول جابجایی منقل و کتری و هندوانه و تنقلات و نان و سفره و هر آنچه که ممکن بود، میان صندوق عقب و صندلی جلو و زیر پاهای مسافران جابجا میکردیم و ناچار بودیم تا تمام تعارفات بیمورد دیگران را با “خیلی ممنون” و “نه این چه حرفیه” به همدیگر رد و بدل کنیم.
به مدد گفتار آقای صبوری، تقریباً به چند فرسخی رودخانه رسیده بودیم و گوشهایمان تیز بود تا صدای آب را بشنویم. به آرامی صدایی به گوشمان رسید که احتمال میدادیم صدای آب باشد! اما قطعاً هیچ گوشی از صداهای آب و صدای گوسفند تشابهی ندارد.
در ناحیهای که هیچگونه شباهتی به طبیعت سرسبز نداشت، ما خودروهایمان را پارک کرده و مردان شلوارکهایشان را از کیفهای همسرانشان درمیآوردند.
طاقت شمردن نداشتم اما گوسفندهای کوچک و بزرگ به وفور در مسیر رودخانه دم تکان میدادند و بهطرز جدی به سمت کاری مهم میرفتند و پیدرپی یکدیگر را دنبال میکردند.
آقای صبوری مشغول صحبت با چوپان بود که ناگهان فریاد چوپان گوسفندهایش را رم داد.
در میان فریاد و از همهمه، شنیدم که این ناحیه حداقل به مدت ده سال محل چرای دامهای اوست و به جز بارانهای کمسابقه، حتی یک لیوان آب محض رضای خدا از آنجا ندیده، چه برسد به رودخانهای خروشان و ماهیهای خوش قد و قامتی که هر کدام به فلانقدر کیلو میزیدند!
آقای صبوری همچنان تنها به ماجرا ادامه میداد و اصرار میکرد که نه، حالا فقط پارسال! که صدها ماهی را خود در اینجا صید کرده است! بهظاهر از همین رودخانهی بیآب!
مردان دورتر روی زیرانداز نشسته و هندوانههایشان را میخوردند و سؤال اصلی آقای صبوری این بود که چرا آن مرغ ماهیخوار بالای سر ما چهکار میکند؟ آقای دیگر فرمودند: شاید آن هم رفیقش به او گفته بیا و ببینم جای ماهیگیری!
