در تحقیقات انجامشده، دختر مقتول به بازپرس جنایی اظهار کرده است: «در آن روز، به همراه برادر معلول و پدرم در خانه تنها بودیم که ناگهان مردی بزرگجثه و نقابدار از پشت بام وارد حیاط و خانه ما شد. او در نخستین لحظات با تهدید به قتل برادرم، از ما خواست ساکت باشیم و فریاد نزنیم. مرد نقابدار ابتدا چاقویش را از جیبش بیرون آورده و سپس به سمت پدرم که جلوی تلویزیون خوابش برده بود، رفت و با خونسردی و خندههای عصبی، ضربات چاقو را به دست و پهلوی او وارد کرد. پس از ارتکاب جرم، او دستکشهای خونیاش را تعویض کرد و روی مبل نشسته و گفت که با پدرم به دلایل شخصی در توییتر مشاجره داشته و به همین دلیل تصمیم گرفته تا او را جلوی چشمان فرزندانش به قتل برساند. سپس قاتل از مسیر اولیهاش فرار کرد.»
پس از این اظهارات شگفتانگیز، ماموران همسر مقتول را تحت بازجویی قرار دادند. او نیز در اعترافاتش بیان کرد: «طبق روال روزانه، همسرم از سر کار بازگشته بود و من برای او ناهار، چای و هندوانه آماده کردم. در حین تمیز کردن آشپزخانه، دخترم از من درخواست کرد که برای گربههایش گردن مرغ بگیرم. به همین دلیل از خانه خارج شدم. وقتی به خانه برگشتم، دخترم به سمت من هراسان آمد و ادعا کرد که مرد ناشناس و قویپیکری، پدرش را به قتل رسانده و متواری شده است. گاهی اوقات به دلیل مشکلات مالی، میان من و همسرم درگیریهایی وجود داشت، اما هیچ انگیزهای برای قتل او نداشتم.»
اما اعترافات متناقض این دختر ادامه داشت تا اینکه در روز پنجم شهریور ماه، پسر معلول خانواده پرده از این جنایت برداشت و به ماموران گفت که خواهرش قاتل پدرشان است.
نجاتبخش یا قاتل؟
او را از بازداشت آزاد کردند. ۲۲ سال دارد و چهرهاش بیگناه به نظر میرسد. بهسختی میتوان باور کرد که او مرتکب قتل پدرش شده و از ارتکاب این جنایت هیچ احساس پشیمانی ندارد. درباره روز جنایت و دلایلش به «اعتماد» میگوید: «چند هفته پیش از قتل، مدام به این فکر میکردم که پدرمان را بکشم. او راننده بود و مسافرکشی میکرد و دائماً ما را نادیده میگرفت. پس از اینکه دیپلم گرفتم، مانع از رفتن من به دانشگاه شد و حتی اجازه نمیداد بروم سرکار. مادرم زن مظلومی است. پدرم مرتب به مادرم و من و برادرم توهین میکرد. برادرم ۲۰ سال دارد و ناتوان جسمی است و روی ویلچر مینشیند. پزشک برادرم میگفت اگر او به کاردرمانی برود، وضعیتش بهتر خواهد شد. من هر روز به نابودی برادرم نگاه میکردم و میدیدم که به درمان احتیاج دارد، اما پدرم هیچ توجهی نمیکرد. او فقط به فکر خود بود. ما پولدار نبودیم، اما پدرم هم آنچه را که داشت به ما نمیداد. مثلاً میوه میخرید و روی پشت بام بهتنهایی میخورد. همیشه با ما درگیر بود و صدای دعواهای ما به گوش همسایهها میرسید. از این وضعیت به شدت خسته شده بودم. چند بار قصد داشتم خودم را بکشم، اما به خاطر برادر و مادرم تصمیم نگرفتم. آنها بهجز من کسی را ندارند و مرا میخواستند. به همین دلیل تصمیم گرفتم این عامل اصلی بدبختیهایمان را از بین ببرم. آن روز، پدرم کمی زودتر به خانه آمد. مادرم در حال انجام کارهای منزل بود که از او خواستم برای گربههایم غذا بخرد. مادرم که از خانه بیرون رفت، دو چاقو از آشپزخانه برداشتم و نمیدانم چه شد. پدرم جلوی تلویزیون خوابش برده بود و من به سمتش رفتم و چاقو را به چند ناحیه از بدن او فرو کردم. از آن زمان به بعد هیچ چیز یادم نمیآید. فکر میکنم سه یا چهار ضربه با چاقو به او زدم، اما ماموران به من میگویند که ۱۸ ضربه به او وارد کردهام!»
این دختر جوان توضیح میدهد که پس از قتل، با خانواده پدریاش تماس میگیرد و مدعی میشود که فردی ناشناس به خانه آنها رفته و پدرشان را به قتل رسانده است.
بازپرس پرونده در ادامه میگوید: «این قتل در محله تهرانپارس روی داده است. روز حادثه، هنگامی که برای بررسی صحنه جرم به خانه آنها رفتیم، متوجه شدیم دختر و پسر مقتول در خانه تنها بودند و مادرشان برای خرید به بیرون رفته بود. دختر و پسر مقتول ادعا کردند که مردی به خانه آنها آمده و با چاقو آنها را تهدید کرده و سپس به پدرشان نزدیک شده و به او گفته که بالاخره آمدم! بعد با چاقو به پدرشان حمله کرده و او را به قتل رسانده و متواری شده است! دختر مقتول دو تا از انگشتان دستش زخمی شده بود. وقتی از او پرسیدیم این زخمها چگونه به وجود آمده، گفت که وقتی خواسته تا از پدرش دفاع کند، آن مرد او را با چاقو زده است! همه چیز عجیب به نظر میرسید! حتی در زمان انتقال آنها به آگاهی، واکنش این دختر عجیب بود. او فقط نگران گربههایش بود که بیغذا نمانند و مرگ پدرش برایش اهمیتی نداشت. او در اعترافات اولیهاش مرتب میگفت که پدرش با فردی در توییتر اختلاف داشته و به او توهین میکرده و میگفت آن شخص پدرش را به قتل رسانده، اما در نهایت با اظهارات پسر مقتول، دختر جوان نیز به جرم خود اعتراف کرد.
