«زمانی که غروب نزدیک میشد، ناگهان متوجه شدم چیزی از دور در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگریستم و به وضوح دیدم که سه نفر در حال دویدن به سمت ما هستند؛ آنها در طول مسیر بارها زمین میخوردند و دوباره برمیخواستند. در میان سرخی غروب، سرانجام به خاکریز ما رسیدند. از آنها پرسیدیم: از کجا آمدهاید؟ پاسخ دادند: از بچههای گردان کمیل هستیم. با نگرانی پرسیدم: پس بقیه کجایند؟ آنها در آن لحظه حال صحبت کردن نداشتند و کمی مکث کردند.»
، ابراهیم هادی در اول اردیبهشت ۱۳۳۶ در محله شهید سعیدی در نزدیکی میدان خراسان به دنیا آمد. او به عنوان چهارمین فرزند در خانواده به شمار میرفت و پدرش، مشهدی محمد حسین، به او محبت ویژهای داشت. ابراهیم به خوبی مقام و منزلت پدرش را درک کرده بود؛ پدری که توانسته بود فرزندانش را به بهترین شیوه تربیت کند.
ابراهیم در سن نوجوانی طعم تلخ یتیمی را نیز تجربه کرد. او دوران دبستان را در مدرسه طالقانی و دبیرستان را در مدارس ابوریحان و کریم خان گذراند و در سال ۱۳۵۵ موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. از سالهای پایانی دبیرستان، مطالعه غیردرسی را نیز آغاز کرد. فعالیت در «هیئت جوانان وحدت اسلامی» و شاگردی نزد استادانی چون «علامه محمد تقی جعفری» تأثیر بسزایی بر رشد و بلوغ شخصیتی او داشت. در دوران پیروزی انقلاب اسلامی، شجاعتهای بسیاری از خود نشان داد.
او همزمان با تحصیل، به کار در بازار تهران نیز مشغول بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به سازمان تربیت بدنی پیوست و سپس به وزارت آموزش و پرورش منتقل شد. ابراهیم به عنوان معلمی فداکار و متعهد به تربیت دانشآموزانش اهتمام ورزید. وی به ورزش علاقهمند بود و فعالیتهایش را با ورزش باستانی آغاز کرد. در والیبال و کشتی نیز مهارتهای بالایی از خود نشان داد و هرگز در هیچ میدان و نبردی از پا ننشست. مردانگی او در ارتفاعات عظیم «بازیدراز» و «گیلانغرب» تا دشتهای سوزان جنوب قابل مشاهده بود. حماسههای او در این مناطق همچنان در یاد همرزمانش زنده و درخشان است. ابراهیم در عملیات «والفجر مقدماتی» پنج روز در کنار بچههای گردان «کمیل» و «حنظله» در کانالهای «فکه» مقاومت کرد و هرگز تسلیم دشمن نشد.
سرانجام در تاریخ ۲۲ بهمن سال ۶۱، پس از اینکه بچههای باقیمانده را به خط مقدم منتقل کرد، او تنها ماند و از آن به بعد دیگر کسی او را ندید و نامش در میان غمزده تاریخ گمنام باقی ماند. مزار یادبود این قهرمان شهید در قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) قرار دارد.
ابراهیم به خاطر ویژگیهای اخلاقی و شخصیتیاش تا اکنون به عنوان یکی از شهدای مفقودالجسد شناخته میشود و شنیدن زندگینامه او برای هر جوانی دلانگیز و حماسهآفرین است. یکی از خاطرات در مورد او چنین بیان میشود: «در همان ایام پایانی دبستان، ابراهیم کاری انجام داد که پدرش به شدت عصبانی شد و گفت: ابراهیم برو بیرون و تا شب برنگرد. ابراهیم تا شب به خانه نیامد و خانواده نگران شدند که برای ناهار چه کرده بود. اما کسی حرفی از پدر نمیزد. شب که ابراهیم برگشت، با ادب به همه سلام کرد. سوال شد ناهار چه کردهای؟ پدر با اینکه هنوز ناراحت بود، منتظر جواب ابراهیم ماند. ابراهیم به آرامی گفت: تا در کوچه راه میرفتم، متوجه شدم یک پیرزن با کلی بار خریداری شده نمیداند چه کند. من هم رفتم و کمکش کردم تا وسایلش را به منزلش برسانم. او بسیار از من تشکر کرد و سکه پنج ریالی به من داد. نمیخواستم قبول کنم، اما او خیلی اصرار کرد. من مطمئن بودم این پول حلال است چون برایش زحمت کشیده بودم. ظهر با همان پول نان خریدم و خوراکم را صرف کردم.»
یکی از آشنایان ابراهیم نیز درباره ادب و اخلاق او چنین میگوید: «ما با موتور میرفتیم و موتور سواری جلوی ما پیچید و با اینکه مقصر بود، به ما بیاحترامی کرد. من انتظار داشتم ابراهیم با آن بدن قویاش پایین بیاید و پاسخ دهد. اما ابراهیم با لبخند در جواب آن مرد گفت: سلام. خسته نباشید. موتور سوار عصبانی ناگهان جا خورد.»
درباره چگونگی شهادت ابراهیم، یکی از همرزمانش میگوید: «به بچههای گردان گفتم عراق در حال اتمام کار کانال کمیل است، زیرا فقط آتش و دود مشاهده میشد. با این حال امیدوار بودم. به خودم گفتم: ابراهیم سختتر از این شرایط را تجربه کرده، اما وقتی به یاد سخنانش افتادم، دلم لرزید. نزدیک غروب بود که متوجه شدم چیزی از دور در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگریستم و به وضوح دیدم که سه نفر در حال دویدن به سمت ما هستند. آنها در مسیر بارها زمین میخوردند و دوباره برمیخواستند. در میان رنگ سرخ غروب، آنها به خاکریز ما رسیدند. از آنها پرسیدیم: از کجا آمدهاید؟ گفتند: ما از بچههای گردان کمیل هستیم. با نگرانی پرسیدم: پس بقیه چه شدند؟ آنها حال صحبت کردن نداشتند و بعد از مدتی مکث، ادامه دادند: ما این دو روز زیر جنازهها پنهان شده بودیم، اما یکی بود که این پنج روز کانال را سرپا نگهداشت. یکی از سه نفر دوباره نفسی تازه کرد و گفت: چه آدمی بود! یک طرف آر. پی. جی میزد و یک طرف با تیربار شلیک میکرد و چه قدرتی داشت. یکی دیگر از آنها ادامه داد: همه شهدا را انتهای کانال کنار هم چیده بود. آذوقه و آب را تقسیم میکرد و به مجروحان رسیدگی میکرد. اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم: از کی صحبت میکنید؟ مگر فرماندهتان شهید نشده بود؟ گفت: جوانی بود که نمیشناختمش. موهایش کوتاه و شلوار «کردی» به پا داشت. دیگری گفت: روز اول هم یک چفیه عربی دور گردنش بود. چه صدای قشنگی داشت. برای ما مداحی هم میکرد و روحیه میداد و من احساس میکردم روح از بدنم خارج میشود. سرم داغ شده بود.»
آب دهانم را با زحمت فرو دادم، زیرا این ویژگیها مشخصات ابراهیم بود. با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم و با چشمانی پر از تعجب گفتم: آیا در مورد آقا ابرام صحبت میکنید؟ حالا کجاست؟ گفت: بله، به نظر میرسد یکی دو نفر از بچههای قدیمی او را آقا ابراهیم مینامیدند. یکی دیگر گفت: او تا آخرین لحظه که عراقیها آتش میریختند، زنده بود و به ما گفت: عراق نیروهایش را عقب کشیده، احتمالاً میخواهد آتش سنگین بریزد، اگر حال دارید تا این اطراف خلوت است به عقب بروید. دیگری افزود: من دیدم که او را زدند. با همان انفجارهای اول روی زمین افتاد. ناخواسته بدنم سست شد و دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. سرم را بر روی خاک گذاشتم و تمام یادآوریام از ابراهیم با همرزمانم مرور شد. از زورخانهها تا گیلانغرب و … بوی شدید باروت و صدای انفجاری در هم ترکیب شده بود! به سمت خاکریز رفتم که به سمت کانال حرکت کنم که یکی از بچهها گفت: با رفتن تو، ابراهیم بازنمیگردد. همه بچهها حال و روز من را داشتند. وقتی وارد دوکوهه شدیم، صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود: «ای از سفر برگشتگان، کو شهیدانتان؟» صدای گریه بچهها تشدید شد. خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم به سرعت در میان بچهها منتشر شد. یکی از رزمندگان که با پسرش در جبهه بود، گفت: همه ما به ابراهیم داغداریم. به خدا اگر پسرم شهید شده بود، اینقدر ناراحت نمیشدم. هیچ کس نمیداند ابراهیم چه انسان بزرگی بود. او همیشه از خدا میخواست که گمنام بماند.»
همچنین یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی درباره چگونگی گفتن خبر شهادت به مادرشان چنین توضیح میدهد: «پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر بار مادر از ما میپرسید چرا ابراهیم مرخصی نمیآید، ما با بهانههای مختلف موضوع را عوض میکردیم و میگفتیم: اکنون عملیات است، او فعلاً نمیتواند به تهران بیاید. به هر صورت هر روز چیزی میگفتیم. تا اینکه یکبار دیدم مادر داخل اتاقم آمده و روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک میریزد.
به جلو رفتم و گفتم: مادر چه شده؟ او پاسخ داد: بوی ابراهیم را حس میکنم. ابراهیم همینجا در این اتاق است و … وقتی گریهاش کم شد گفت: مطمئن هستم ابراهیم شهید شده است. ابراهیم در آخرین بار خیلی متفاوت از دفعات قبلی بود و هر بار که میگفتم: بیایید برایت به خواستگاری برویم، میگفت: نه مادر، من مطمئنم که برنمیگردم. نمیخواهم چشم نگران گوشه خانه منتظر من باشد. چند روز بعد، مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده و گریه میکرد. ما هم ناگزیر شدیم از داییمان بخواهیم حقیقت را به مادر بگوید. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدت یافت و به سی. سی. یو بیمارستان منتقل شد.»
، کتاب «سلام بر ابراهیم» در صفحه ۱۳۵ به شرح خاطرات و بخشهایی از زندگینامه این پهلوان شهید پرداخته است.
