مدتی نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی به گوشم رسید و در همان لحظه تکههای گوشت و استخوان به اطراف پرتاب شد. وقتی به عقب نگریستم، دیدم امیر انگوبین بر زمین افتاده است. پای راست او از زیر زانو قطع شده و نرمی پشت ساق پای چپش نیز بهدلیل موج انفجار از بین رفته بود. در آن لحظه متوجه شدم که مین موردنظر، قمقمهای بوده است، اما تعجب میکردم که چرا نتوانستهام آن را ببینم؟
سردار حاج نصرالله کتویی زاده؛ فرمانده تخریب لشکر ۱۹ فجر شیراز در دوران دفاع مقدس، در بخشی از کتاب خاطرات خود با عنوان «چاشنیهای خیس»، به خاطرات تلخ و شیرین خود از ماجرای خنثیسازی مینها قبل از آغاز عملیات «قدس ۳» پرداخته است. این فرمانده روایت میکند: «در اهواز پس از مدتی طولانی حاج نبی رودکی را ملاقات کردم. بعد از احوالپرسی و مصافحههای معمول، او گفت: برای مأموریت جدید به دهلران رفتهایم. شما مسئولیت تخریب لشکر را برعهده دارید.
از عملیات قدس ۳ بهطور کلی چیزهایی شنیده بودم. با توجه به اینکه علیرضا بکایی به بچههای تخریب آموزش داده و برای این عملیات برنامهریزی کرده بود، او در انتخاب مسئولیت این واحد اولویت داشت. حاج نبی به استدلال من گوش داد و تصمیم گرفت تا در عملیات پیش رو، در کنار مسئول تخریب باشم و به او یاری رسانم. واحد تخریب برای من چون خانهای عزیز بود. در کنار بچهها حس برادری و همدلی عمیقی داشتم.
آقای بکایی با همان تواضع و ادب همیشگی خود از من خواست که مسئولیت واحد را بر عهده بگیرم، اما همانطور که به حاج نبی گفته بودم، این پیشنهاد را نپذیرفتم.
ابوذر لشکر
به زودی پیک تخریب به سراغم آمد و گفت: تلفن داخلی برای شما کار دارد. آن شخص حاج محمدابراهیمی؛ مسئول مخابرات لشکر بود. پرسید: میخواهم دستور مخابراتی بنویسم. معرف شما قبلاً نصرالله بود. آیا همین مسئله کافی است؟ گفتم: نه! بنویسید ابوذر! به این ترتیب میخواستم یاد و نام ابوذر را در لشکر زنده نگهدارم. از آن روز به بعد هر وقت که میخواستند در بیسیم صدایم کنند بهجای نصرالله میگفتند ابوذر ابوذر…
عملیات تخریب و خنثیسازی مین قبل از عملیات
کار ما از همان روز آغاز شد. منطقه شرق دهلران به لحاظ سختافزاری تپهماهورهای خشک و دشواری داشت. دمای هوای بالای ۴۷ درجه تابستان، کمآبی و زمینهای رملی در این منطقه، عملیات پیش رو را به طرز قابلتوجهی دشوار میساخت.
نیروهای تخریب همزمان باید با دشمن، شرایط محیطی، مینها و تلههای انفجاری و از همه مهمتر با ترس درونی خود به مقابله میپرداختند. ضروری بود تا بچهها برای رویارویی با این وضعیت جدید آمادهتر شوند. بنابراین تصمیم گرفتم دورههای آموزشی سختی برای آنها برنامهریزی کنم.
دوره دوهفتهای که چند سال پیش برای اعزام به فلسطین و جنوب لبنان گذرانده بودم، در اینجا به کارم آمد. مکانی با زمین مناسب و شنی پیدا کردم. با تیربارچیها به آنجا رفتیم و خودم دراز کشیدم روی زمین و شیوه زندهبهگور شدن را برایشان به نمایش گذاشتم. به آنها گفتم که احتمال دارد دشمن به حضور شما در منطقه مشکوک شود و با این روش میتوانید تا سه ساعت در زمین صاف پنهان بمانید.
بیشتر تخریبچیها جوانان کم سن و سال یا حتی نوجوان بودند. مواجهه لحظهبهلحظه با مرگ، نماز شب، مناجات در سحرگاه، دعاهای دستهجمعی و توسل مداوم به اهلبیت (ع) آنها را به رزمندگانی مؤمن و با انگیزه تبدیل کرده بود. آنها از آموزشهای طاقتفرسا استقبال کردند و زیر شنهای داغ رفتند.
تابستان آغاز شده بود و گرمای سوزان تیرماه شدت میگرفت، اما شوق و اراده نیروها برای شرکت در عملیات هر روز بیشتر تقویت میشد. کار با خمپارههای ۸۲ میلیمتری و برخی از تسلیحات جدید عراقیها هم به برنامهریزی ما افزوده شد.
دشمن در روزهای اخیر بهطرز وسیعی از مینهای جهنده والمرا-۶۹ استفاده کرده بود. این مین قدرتمند، خطرناک و حساس بود. میدان مینی ایجاده شد تا بچهها خنثیسازی آن را بهطور عملی تمرین کنند. علاوه بر سه محوری که برای گردانهای عملیاتی مشخص شده بود، یک جاده مواصلاتی نیز موجود بود که به خط مقدم میرسید، اما قبلاً مینگذاری شده بود.
برخورد با مینها
یک روز به عملیات باقی مانده بود که برای پاکسازی به جاده آمدم و در کناره خاکی جاده به بررسی و سیخک زدن پرداختم. با اینکه میدانستم معمولاً شانه جاده مسلح نمیشود، اما با احتیاط عمل کردم. خوشبختانه هیچ چیزی مشاهده نکردم.
طبق قوانین، تخریبچیها باید پا جای پای یکدیگر میگذاشتند. آرام و شمرده گام برمیداشتم تا اثر پایم روی زمین باقی بماند.
مدتی که پیش رفتم، ناگهان صدای انفجار شدیدی شنیدم و همزمان تکههایی از بدن پاشیده شد. بهطور خودکار به عقب برگشتم و دیدم امیر انگوبین روی زمین افتاده است. پای راست او زیر زانو قطع شده و نرمی پشت ساق پای چپش نیز بهدلیل موج انفجار آسیب دیده بود. به یاد آوردم که مین قمقمهای بوده، اما چرا من نتوانسته بودم آن را ببینم؟
آمبولانس در نزدیکیها بود و بهسرعت به سمت ما آمد. امیر، دستی بر صورت اش با آثار ترکش کشید و به من نگاه کرد و گفت: این مال من بود حاجی، چون پام رو گذاشتم جای پای شما. نگران نباشید، خوب میشوم. کار را ادامه دهید.
مین بهدلیل بارش باران یا موج انفجار جابجا شده و به عمق شانه جاده فرو رفته بود. مینی که پای من روی آن گذاشته شده بود، زیر پای نفر بعدی منفجر شده بود. اینبار هم خدا به من نشان داد که همواره همهچیز در دستان توانا و نا محدود اوست.
خون را از گردن و پشت سرم پاک کردم و دوباره به کارم برگشتم. چند دقیقه نگذشته بود که انفجار دیگری رخ داد. این بار از مسافتی دورتر و در ابتدای جاده. یکی از بچهها به زمین افتاد و پایش از قسمت مچ قطع شده بود. او نخ تسبیحش را از هم گسیخت و رگی را که خون از آن میجوشید، بست.
با خنده گفت: آقا بیاید کباب. کباب تازه دارم. ببین چه بوی گوشتی منبعث شده است! در آن شرایط دشوار شروع به شوخی و سر به سر گذاشتن با دیگران کرد. او کاملاً راست میگفت، حقیقتاً بوی گوشت کباب شده در فضا پیچیده بود!
با این گفتههای او، مانع از کاهش روحیه بچهها شدم. آمبولانس رفته بود. با یک چفیه مچ پای او را بسته و او را روی برانکارد نشاندیم. او داد زد: هیچکس حق ندارد دنبالم بیاید. فقط هر کسی که دنبال کباب است بیاید! بروید جلو و کار را تمام کنید!
عصر شده بود و خورشید به سمت کوهها و تپهماهورها میرفت تا مخفی شود. یک تیم دونفره در انتهای جاده به پاکسازی مشغول بودند که ناگهان صدای انفجار از آن سمت بلند شد و سکوت منطقه را شکست. آنها پنجاه شصت متر جلوتر از من بودند.
به سمت مجید ابوالقاسمی دویدم که بر زمین افتاده بود. جفت چشمهایش از حدقه بیرون زده و صورتش پر از دود و غبار شده بود. خسرو دوکوهکی که نیروی تأمین و همراه مجید بود، به لکنت زبان افتاد.
تقصیر من بود. یک لحظه نگاه به یک سرباز عراقی…
خسرو دشمن را دیده و به تخریبچی اعلام کرده بود. مجید در حالی که به زمین سیخک میزده، بهجای فروبردن سرنیزه در زمین، آن را بر روی مین کوبیده بود و آن اتفاق رخ داده بود.
عملیات شناسایی با وضعیتی غیرمسلح!
دو شب بعد عملیات آغاز شد. نوی بیسیم اعلام کرد که گردانها پیش رفتهاند، اما الحاق هنوز انجام نشده است. دستوری آمد که باید دشمن را دور بزنیم و محور جدیدی برای عبور گردان احتیاط بیابیم.
صبح زود چند چاشنی و ماسوره و نارنجک برداشتم. آچار M۲ و سیمچین را نیز به فانسقهام وصل کرده و به همراه هاشم اعتمادی، محسن بنائیان، مهدی زارع و مجید سپاسی راه افتادم.
کمی جلوتر پشت تپهای پنهان شدیم. دوربینم را به چشم گذاشتم و شیارهای مقابل را بررسی کردم. وقتی خواستم یکی از مسیرهای مناسب را به بچهها نشان دهم، متوجه نکته عجیبی شدم. هیچکدام ما مسلح نبودیم. با نگاهی سریع به اطراف، همه را بررسی کردم و گفتم: میگویم شماها پا شدین آمدین اینجا، چیزی با خودتون نیاوردین؟
این به آن نگاه کرد، آن یکی به نفر بعدی. خنده بر چهرهشان نشست. هاشم اعتمادی گفت: از برادران عراقی میگیریم.
منبع:
دریاب، مهدی، چاشنیهای خیس، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس: نشر مرزوبوم، تهران ۱۴۰۳، صص ۲۳۱، ۲۳۲، ۲۳۳، ۲۳۴، ۲۳۵
