جنگ یک پدیده بینهایت عجیب است؛ آنچنان که میتواند به سرعت یک مادر را به کسی تبدیل کند که احساسات را فراموش کرده و از فرزندانش بخواهد که به جبهه بروند، یا نوجوانی را که هنوز در سنین جوانی است، ناگهان بالغ کند. اینها تنها بخشی از زندگی ناصر رکاب یکی از رزمندگان در زمان جنگ تحمیلی به شمار میآید.
ناصر رکاب یکی از رزمندگان جنگ تحمیلی است. او که فرزند شهید محسوب میشود، با چهار برادر دیگرش به طور متناوب در جبهه حضور داشت و در زمان جنگ ناچار شدند خانه را ترک و به شهرهایی دیگر مهاجرت کنند تا اینکه در اندیمشک مستقر شدند. این رزمنده در گفتوگویی با ایسنا به بیان روایت خود میپردازد: من ناصر رکاب هستم و در سال ۱۳۴۶ متولد شدم. در دوران کودکی در یکی از روستاهای مرزی در نزدیکی عراق واقع در شوش زندگی میکردیم. با آغاز جنگ تحمیلی، حوادث تلخی را تجربه کردیم که نخستین و تلخترین آن، شهادت پدرم بود.
مادرم که کودک یک سالهام را در آغوش داشت، در حال فرار با دمپایی یا پا برهنه ترکشی به شانه او اصابت کرد.حوادث جنگ من را به سرعت بزرگ کرده بود
هرگز روز نخست جنگ تحمیلی را فراموش نمیکنم؛ زمانی که ما تحت شلیک خمپارههای دشمن خانه را ترک کردیم. تمامی اعضای خانواده برای نجات جان خود تلاش میکردند. مادرم که به همراهش کودک یک سالهای را حمل میکرد، در حالی که با دمپایی یا پای برهنه میدوید، دچار جراحت شد. آن حوادث اولیه به من احساس بزرگسالی داد. انفجارهای مکرر خمپارهها در اطراف ما و عدم داشتن آموزشهای لازم برای این شرایط اضطراری، وضعیت را دشوارتر کرده بود. مردم آن زمان از آگاهی کافی برای مدیریت بحرانهای اینچنینی برخوردار نبودند.
مادرم ما را به رفتن به جبهه تشویق میکرد
سرعت پیشروی نیروهای عراقی بسیار زیاد بود. در ماههای نخست جنگ پدرم به شهادت رسید و شوش به عنوان خط مقدم شناخته میشد تا عملیات «فتحالمبین». پس از چند ماه آوارگی، به شهر اندیمشک آمدیم. پس از فوت پدر، مادرم به عنوان سرپرست خانواده نقش پدر را هم ایفا کرد و هم به مادریاش ادامه داد. سختیهایی که بر ما گذشت، او را به زنی نیرومند تبدیل کرده بود و به همین خاطر زمانی که من و برادرانم تصمیم به رفتن به جبهه گرفتیم، هیچگونه احساس و عاطفهای مانع ما نشد. او مصیبتهای اولیه جنگ را تجربه کرده و روحش به نوعی بزرگ شده بود. مادرم به ما تشویق میکرد که اگر شما نروید، چه کسی برود؟ هیچگاه نگرانی در چهره او ندیدم.
در سال ۱۳۶۱ وقتی ۱۵ ساله بودم، تصمیم گرفتم به جبهه بروم و به مینیبوس رفتم، اما یکی از پاسداران متوجه شد که سن من به جبهه نمیخورد و با اصرار من را پیاده کرد. در سال ۱۳۶۳ به عضویت بسیج درآمدم و به عنوان فرمانده یک پایگاه خدمت کردم. وظیفه ما در آن دوره به دلیل حملات مداوم دشمن، حفاظت و حراست از منازل مردم در اندیمشک بود.
جنایت اندیمشک یک واقعه بیسابقه در تاریخ به شمار میرود
با افزایش سن و تجربه، چندین بار به عنوان نیروی مهندسی رزمی به جبهه رفته و وقایع زیادی را شاهد بودم. یکی از این وقایع بمباران اندیمشک در چهارم آذر ۱۳۶۵ بود. این جنایت در واقع یک حادثه بیمانند در تمام دنیا و حتی در جنگ جهانی به شمار میرفت. آن روز، این شهر به مدت دو ساعت بدون وقفه بمباران شد. من در آن روز به عنوان فرمانده پایگاه مقاومت مشغول خدمت بودم و در حال گشت با موتورسیکلت بودم. هواپیماهای دشمن بر فراز سر ما همچون پرندهها در حال مانور بودند و در هر گوشهای از شهر آثار ویرانی بمباران آن روز را میدیدم.
بیشتر بخوانید:
*گزارشی از یک جنایت جنگی
*بمباران اندیمشک در روایت یک خبرنگار
*بازخوانی واکنش برخی کشورهای به عملیات «والفجر۸»
*شاهد عینی از جنایت چهارم آذر سال ۶۵ در اندیمشک میگوید
*پس از عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵ امکان ختم جنگ وجود داشت
در چندین نوبت به جبهه رفتهام. در سال ۶۴ پیش از آغاز عملیات «والفجر ۸»، به منطقه رفتیم و بعد از تعطیلات به خانه برگشتیم. در این عملیات من به عنوان نیروی مهندسی رزمی فعالیت کردم. در همین عملیات شایعه شهادت من در شهر پراکنده شد، چرا که دو ماه هیچ ارتباطی با خانوادهام نداشتم. برادرهای دیگرم نیز به طور متناوب در جبهه بودند. حتی من برادر کوچکترم را منع میکردم، ولی او به طور پنهانی خود را به جبهه میرساند.
میخواهم در این گفتوگو یاد دو نفر از دوستان شهیدم را گرامی بدارم که برای من چون برادرانی عزیز بودند. شهید رمضان بابایی، یکی از شهدای شوش است که کمتر از شهدای دیگر شهرستانها به وی اشاره میشود. او از جوانان پرشور شوش بود که پس از ورود به جبهه تغییرات زیادی را در روحیهاش حس کرد و متحول شد. او در کردستان به مقام شهادت نائل آمد.
غلامرضا غفاری که اصالتاً اندیمشکی بود، به خاطر ویژگیهای اخلاقی خاصش هرگز از یادم نمیرود. به اصرار او به جبهه رفتیم و من یک روز بعد از خداحافظیمان، خبر شهادتش را از پدرش شنیدم. با آنکه سن کمی داشت، دارای متانت و صبوری خاصی بود.
باید به یاد داشته باشیم که رسانهها نقش بسیار مهمی در انتقال تجربیات آن ایام ایفا میکنند. رسانهها باید به شناخت مخاطب خود پرداخته و متناسب با سطح آگاهی و سلیقههای آنها، واقعیتهای مربوط به دفاع مقدس و جنگ تحمیلی را به تصویر بکشند.
