دو جوان در حین عبور از محلی متوجه خودرو تیمسار قرنی شدند که در یک چاله گیر کرده بود. آنها به سرعت برای کمک به تیمسار شتافتند و با تلاش فراوان، ماشین را آزاد کردند. تیمسار قرنی در عوض، دو اسکناس ۱۰۰ تومانی به آنها تقدیم کرد، اما آن دو جوان از قبول این پول خودداری کردند؛ یکی از آنها اظهار داشت که درست است که به کمک نیاز داشتند، اما هدف آنها از این کار، جلب توجه مالی نبود.
، مرحوم سرهنگ سیدمحمدعلی شریفالنسب، که یکی از رزمندگان دفاع مقدس و مبارزان ارتشی پیش از انقلاب به شمار میآید، از هستههای اولیه تشکیل ارتش انقلابی در کنار شهیدان بزرگی مانند قرنی، فلاحی، صیاد، نامجو، کلاهدوز، اقاربپرست، سلیمی و ظهیرنژاد بود. این پیشکسوت ارتشی با وجود جراحات ناشی از هشت سال دفاع مقدس، همواره آن را به عنوان مدالی از افتخار و هدیهای الهی میدانست و هرگز در مورد مجروحیت خود سخنی نمیگفت.
مرحوم شریفالنسب در کتاب خاطراتش با عنوان «ارتش در دیدهها و شنیدهها» به برخی جوانب عمومی شخصیت سپهبد شهید محمدولی قرنی اشاره میکند:
بیشتر بخوانید:
*نخستین شهید ترور پس از انقلاب چه کسی بود؟
*تیر خلاص کلاه سبزهای ارتش به فرقان
*آخرین گفته شهید قرنی پس از ترور چه بود؟
آن زمان، قانون اینطور مقرر شده بود که افرادی که مایل به ورود به دبیرستان نظام بودند، باید یک معرفینامه از یک نظامی ارشد یا یک امیر ارتش تهیه میکردند. به بیژن، خواهرزاده سپهبد قرنی گفتم که برای من یک معرفینامه از تیمسار قرنی بگیرد. او به من گفت: «به من چه! خودت به محل کار او برو و بگیر، دایی تو را خوب میشناسد.» بنابراین، خودم به آنجا رفتم. با دژبانی هماهنگ کردم و وارد پادگان شدم. در حین گشت و گذار در محوطه، ناگهان تیمسار قرنی را به همراه چند نفر دیگر دیدم. او با دیدن من پرسید: «تو اینجا چه میکنی؟» گفتم: «آمدهام شما را ببینم.» ادامه داد: «چکار داری؟» گفتم: «برای ثبت نام در دبیرستان نظام آمدهام، باید یک تیمسار زیر پروندهام را امضا کند و آمدهام زحمتش را بکشی.» فوری پرونده را از من گرفت و زیر آن نوشت: «صلاحیت شخص فوقالذکر مورد تأیید است.»
در مدتی که با بیژن رفت و آمد داشتم، درباره نظر داییاش، یعنی شهید قرنی در مورد شاه، صحبتهایی بین ما رد و بدل میشد. بیژن میگفت: داییام حرفهایی درباره شاه میزند.» حتی یک بار، پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در جمعی که من نیز حضور داشتم، آقای قرنی گفت: «چه معانی دارد وقتی یک کسی شاه میشود و فرزندانش نیز به همان مقام برسند. برای مثال همین شاه سلطان حسین؛ چرا باید سرنوشت یک کشور به دست او سپرده شود؟ یک نفر به عنوان شاه انتخاب میشود و به هیچ وجه دلیل ندارد که به صورت موروثی فرزندش نیز به همان مقام برسد، این واقعاً نادرست است.»
تیمسار قرنی دارای روابط اجتماعی بسیار بالایی بود تا جایی که هر کسی یک بار با او تعامل میکرد، مجذوب شخصیت او میشد. در یکی از روزها که همسرش نیز در کنار او بود، چرخ سمت راست اتومبیل به داخل یک جوی بزرگ افتاد. آن دو برای خارج کردن خودرو هر تلاشی کردند ولی موفق نشدند. دو جوانی که از آنجا عبور میکردند، متوجه مشکل شدند و برای کمک به تیمسار آمدند و با زحمتی که کشیدند، ماشین را بیرون آوردند. تیمسار قرنی برای قدردانی دو اسکناس ۱۰۰ تومانی به آنها داد، اما آنها به هیچ وجه قبول نکردند. یکی از آنها گفت: «درست است که به کمک نیاز داریم، اما ما این کار را برای پول نکردیم.» تیمسار به این رفتار آنان علاقهمند شد و کارت ویزیتش را به آنها داد و گفت: «به من زنگ بزنید.»
دو یا سه روز بعد، یکی از آنان تماس میگیرد و با دعوت تیمسار به دیدار او میرود. در آن ملاقات از او پرسید که مشغول به چه کاری است. جوان پاسخ میدهد: «بیکارم، شما برای من شغلی پیدا کنید، هیچ انتظار دیگری از شما ندارم.» تیمسار با یکی از دوستانش به نام آقای اسدی که در خیابان سعدی تهران پمپ آب میفروخت، تماس میگیرد و سفارش این جوان را میکند و او به کار مشغول میشود. یک سال از آن ماجرا میگذرد و جوان ۳۰۰ هزار تومان در چمدانی میگذارد و برای ملاقات با تیمسار به رکن دو ارتش میرود.
جوان چمدان را روی میز تیمسار میگذارد و میگوید: «این چمدان مال شماست.» تیمسار سؤال میکند: «داخل آن چیست؟» جوان پاسخ میدهد: «این درآمد یک سال من است؛ من در این سال ۳۰۰ هزار تومان به دست آوردهام. این نان را شما در دامن من گذاشتهاید.» در آن زمان، این مبلغ قابل توجهی محسوب میشد. تیمسار با لبخند میگوید: «این چمدان را بردار. خودت زحمت کشیدهای و این پول نتیجه عرق ریختههای توست. برو و به امید خدا پیشرفت کن.» آن جوان بعد از این اتفاق به یک کسبه موفق تبدیل شد و توان مالی مناسبی یافت.
