دانشآموزان نقش مؤثر و چشمگیری در عرصههای نبرد و دفاع از وطن ایفا کردند. آنها علم و آموزش را به میادین جنگ منتقل کردند و با شرکت فعال و حماسی خود، سهم بسزایی در تغییر و پیشبرد اهداف جنگ و عملیات داشتند. با پذیرش مسئولیتهایی فراتر از سن و سالشان، به عنوان یکی از کنشگران اصلی دفاع مقدس در خطوط مقدم و پشت جبههها حاضر بودند.
حسین بیطرفیان یکی از این دانشآموزان است. او که به دنبال شرکت در مراسم استکبارستیزی دچار تحولی بزرگ شده بود، تصمیم به حضور در جبهه میگیرد و با هوش و زیرکی خود را به آنجا میرساند. این دانشآموز در عملیات «بیتالمقدس ۴» به قولی که به مادرش داده بود عمل میکند.
فخری خانم، مادر این شهید در گفتوگویی با ایسنا در کنار مزار فرزندش روایت میکند: حسین، دانشآموزی بود که در دوران جنگ تحمیلی از سوی مدرسه به راهپیمایی ۱۳ آبان به سفارت پیشین آمریکا فرستاده شد. پس از بازگشت از آن مراسم، نزد من آمد و گفت: «مامان، دوست داری مادر شهیدت کنم؟» که من به او پاسخ دادم: «نه مامان.» او افزود: «مادر شهید شدن خیلی خوب است.» دوباره گفتم نه و حسین نیز پس از آن، همان کلام را برمیگفت. چون او را بسیار دوست داشتم، به دنبالش دویدم و او به طبقه بالای خانهام رفت.
حسین بدون اینکه من و پدرش از این موضوع مطلع باشیم، به دیدار پدر شهیدان مقدم و طاهریان که در محلهمان زندگی میکردند رفته بود و از آنها امضا گرفته بود تا به کلاسهای آموزشی اعزام به جبهه برود. پیش از رفتن به جبهه، حال و هوایش به طور کامل تغییر کرده و مستمر از موضوعات حماسی صحبت میکرد.
پسرم در زمستان و در برف و باران در یکی از اردوگاههای بومهن آموزش دید. ما چندین بار به دیدارش رفتیم. اما او همواره حرف خود را تکرار میکرد که من تو را مادر شهید میکنم. پس از پایان دوره، همراه گروهی به جبهه رفت. اما به دلیل سن کمش، بقیه دوستانش را بازگرداندند. حسین توانسته بود خود را در جایی پنهان کند و در منطقه باقی بماند.
قبل از فرزندم حسین، همسرم محمد به عنوان رزمنده از سمت جهادسازندگی در جبهه حضور داشته است.
در زمان حملات موشکی تهران، ما به شمال رفتیم و حسین در جبهه بود. همسرم که به همراه فرزند دیگرمان به تهران بازگشته بودند، در خانه حضور داشتند که دو بسیجی به در میزنند و خبر میدهند که حسین به شهادت رسیده است. همسرم و فرزندم از حال میروند. پیکر حسین یک هفته در سردخانه باقی ماند. باقیمانده بدنش که به اندازه دو کف دست بود در یک نایلون جمعآوری شده بود. هنگام دفن پیکر پسرم اجازه ندادند که باقیمانده اعضای بدنش را ببینم و گفتند حال خراب میشود.
پیش از حسین، همسرم محمد به عنوان رزمنده از سوی جهادسازندگی در جبهه حضور داشت. پس از پایان جنگ تحمیلی نیز به عنوان یکی از اعضای گروه تفحص پیکرهای شهدا فعالیت داشت. او در جنگ به خاطر بمبهای شیمیایی دچار آسیب شده بود و تمام بدنش تاول برداشت. همسرم صافکار بود و به «چکش طلایی» معروف بود. پس از جنگ نیز چندین بار به آلمان برای درمان مراجعه کرد و به هر طریق ممکن به جامعه خدمت میکرد.
محمدآقا به دلیل عوارض ناشی از شیمیایی و مشکلات طحالش از بین رفت و در نهایت ۱۰ سال پیش به همرزمان شهیدش پیوست و در قطعه جانبازان به خاک سپرده شد.
