در میان افرادی که پس از وقوع بحرانها و حوادث بزرگ به یاری آسیبدیدگان میشتابند، امدادگران جمعیت هلال احمر با پوششهای سرخ و سفید خود نمایانگر آرامش در دوران دشوار هستند. هر یک از این افراد داستانی از «عشق» دارند، مخصوصاً در میان دو زوج هلال احمری. عشقی که ارتباط آنها با همنوعانشان را عمیقتر کرده است.
، با لباس هلال احمر به خانه بخت رفتیم، این جمله را زن جوانی در حالی بیان میکند که منتظر اتمام شیفت همسرش ایستاده است و سپس با لبخندی که نشان از امید دارد، میگوید: «الان باید بیاید، اگر به ماموریت ناگهانی اعزام میشد حتماً خبر میداد.» پیشبینی زن درست از آب درآمد و چند دقیقه بعد همسرش با تحویل شیفت به امدادگران دیگر به سمت او میآید. مرد جوان که فرمانده پایگاه نیز محسوب میشود، آخریدین توصیه را هم میکند؛ «حواست به بیسیم باشه». قرار ما در پایگاه امداد و نجات جادهای واقع در میانه آزادراه قم – تهران است و برای گفتوگو شرط شده که این مکالمه در ساعات شیفت انجام نگیرد. زوج اول؛ فرشید فاخری ۳۱ ساله و زینب محمدی ۲۶ ساله.
زوج دیگر نیز وارد پایگاه میشوند، مرد جوان با لبخندی بر لب و کیسهای پر از بستنی به حیاط پایگاه قدم میگذارد. او بلافاصله به خوش و بش کردن با همکارانش میپردازد و همسرش نیز در فاصلهای نزدیک با او حرکت میکند. مرد جوان اینگونه سخن را آغاز میکند: «اگر موهایم را کچل کردم بخاطر این است که قصد دارم به سربازی بروم، این را حتماً به گزارش اضافه کنید.» زوج دوم؛ علیرضا غلامپور ۲۶ ساله و سیده ساجده یعقوبپور ۲۳ ساله.
با هماهنگیهای لازم، قرار شده است که در قسمتی ساکت از پایگاه، دور از مزاحمت برای امدادگران شیفت گفتگو را آغاز کنیم. هر دو زوج از موضوع گفتگو آگاهاند و قرار است به مناسبت هفته هلال احمر، از عشق بگویند، عشقی که در دل حضورشان در جمعیت هلال احمر شکل گرفته و مشخصاً زندگی آنان را در مسیری قرار داده که قطعاً پیش از ورود به این جمعیت هیچ کدام از آنها توقعش را نداشتند.
روایت اول؛ عاشقانه فرشید و زینب
فرشید فاخری ۳۱ ساله است و از سال ۸۸ به جمعیت هلال احمر پیوسته است، او که به عنوان یک نیروی جوان و داوطلب آغاز به کار کرده، اکنون به امدادگر رسمی سازمان امداد و نجات تبدیل شده و جزء معدود امدادگران موفقی است که در آزمونها و دورههای مختلف هلال احمر موفق به کسب نمرات لازم شده و اکنون «نشان ایثار» را نیز داراست. نشانی که بالاترین نشان در میان امدادگران محسوب میشود. او کمحرف و کمی خجالتی است و در حین گفتگو از هر فرصتی برای صحبت کردن با همسرش استفاده میکند و گاه نگاهی همراه با لبخند به او هدیه میدهد. در ابتدای گفتوگو میگوید: «همه سوالات را از همسرم بپرسید. او بهتر از من صحبت میکند و حافظه خوبی هم دارد.» سپس بار دیگر نگاهی با لبخند به زینب میکند.
گفتوگو همانطور که فرشید خواسته بود آغاز میشود. همسرش، زینب محمدی، ۲۶ ساله، پاسخ به سوالات را شروع میکند و درباره اینکه چطور به هلال احمر پیوسته و با یکدیگر آشنا شدهاند، میگوید: «بعد از حادثه پلاسکو، همیشه تمایل داشتم کار مثبتی انجام دهم. آتشنشانها جانفشانیهای زیادی کردند و این دغدغه مرا واداشت که چند ماه بعد، در اوایل سال ۹۶، به تشویق یکی از اعضای خانواده به جمعیت هلال احمر بپیوندم. فعالیت خود را به عنوان داوطلب آغاز کردم و به دلیل علاقهام به این کار، در دورههای مختلف امداد و نجات شرکت کردم. چند سال بعد فرشید را در یکی از ماموریتها دیدم و بین ما علاقهای شکل گرفت. یادم هست که وقتی فرشید برای اولین بار با پدرم برای خواستگاری صحبت کرد، فردای آن روز به ماموریت اربعین رفت و در آنجا حلقهای خرید که بعداً به من داد. این شیرینی خاطرهای به یادماندنی برایم است و با وجودی که من در آنجا نبودم، حس خوبی از این کارش دارم.
فرشید با لبخند وارد بحث میشود و با دستش روی نیمه راست صورتش میگذارد و میگوید: «دقت کردی فردای همه حوادث مهم زندگی ما همیشه یکی از ما شیفت داشت؟» زینب با خنده به حرفش ادامه میدهد: «درست میگوید، همیشه شیفت بود. وقتی به خواستگاری آمد، فردای روز خواستگاری شیفتش بود. روز نامزدی شیفت بود. حتی روز بعد از عقدمان هم شیفت بود و بعدها که فرشید به خانه آمد، شیفتهای من شروع شد.»
فرشید که سعی دارد استرسان را در برابر گفتوگو کاهش دهد، ادامه میدهد: «حدود یک سال و نیم پیش با همسرم در هلال احمر شهرری آشنا شدم. آنجا همکار بودیم و آنچه که در زینب من را جذب کرد، انرژی و شوق یادگیری بالایش بود. او همیشه در تمام دورهها حضور داشت و میل فراوانی برای کمک به مردم داشت. وقتی او را میدیدم، حس میکردم که بخشی از وجودم را در او میبینم. باقی ماجرا را هم که زینب گفت. لازم به ذکر است که عقد ما نیز در هلال احمر انجام شد، ما به دفتر حاج آقای معزی، نماینده ولی فقیه در جمعیت هلال احمر رفتیم و مراسممان نیز به شکل هلال احمری برگزار گردید.
زینب که لباس فرم هلال احمر به تن دارد، درباره تفاوتی که خودش و همسرش با دیگر زوجها میبینند، میگوید: «ما با هم همکاریم،گاهی اوقات به ماموریتهای مشترک میرویم و این همکاری باعث میشود که هر یک از ما بتواند مشکلات کاری دیگری را بهتر درک کند. ما شاید تفاوتهای زیادی با دیگران داشته باشیم، اما من این تفاوتها را تفاوت در نگاه میدانم و امیدوارم که همه زوجها همیشه خوشبخت و خوشحال باشند. باقی موارد مهم چندان اهمیت ندارد.» زینب در حالی که نگاهی به فرشید میکند، با خنده اضافه میکند،« سوال بعدی را از فرشید بپرسید.»
ماجرای مرگ یک زن در تصادف رانندگی در برابر چشم همسر و فرزندانش
فرشید در پاسخ به این پرسش که تلخترین یادگاری از ماموریتهایش چیست، میگوید: «عموماً ماموریتهای امداد و نجات با چالشهای دشواری همراهند؛ مجروح، فوتی، خون و … . اما اگر بخواهم به یک حادثه خاص اشاره کنم، حادثهای جادهای است که خانوادهای در آن دچار تصادف شدند. ما دو فرزند و پدر خانواده را نجات دادیم، اما مادر خانواده در برابر چشمان فرزندانش جانش را از دست داد. این صحنه به شدت در یادم مانده و چند هفته بعد از آن حادثه نتوانستم آن را فراموش کنم. همچنین، امدادرسانی در ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی و سیل در امامزاده داوود نیز جزو تجربیات تلخ من محسوب میشود. اغلب این یادگاریها را حتی برای همسرم تعریف نمیکنم، چون نمیخواهم روحیه او تحت تأثیر قرار گیرد.»
در پاسخ زینب به این پرسش اما اینگونه است: «زنان به ندرت به پایگاههای جادهای میروند. اما یکی از روزهای تلخ من آن زمان است که با پیرمردها و پیرزنهای تنها هم صحبت میشویم. باور کنید بارها شده است که این اشخاص با پایگاههای هلال احمر برای کمی صحبت مراجعه کنند. دیدن این افراد که به شدت تنها شدهاند، دلم را به درد میآورد. اگر من ماموریت فوری نداشته باشم یا در دردسر نباشم، گاهی برای آنها چای میریزیم و بحث میکنیم. گویی آنها به دنبال کسی هستند که به سخنانشان گوش فرا دهند. نمیدانم شاید بیربط باشد، اما میخواستم به جوانترها بگویم که قدر پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگهای خود را بدانند و به آنها سر بزنند. ملاقات با افراد محروم نیز برایم ناراحتکنند است. گاهی درمییابم که افرادی آسیبدیده در حال درخواست کمک هستند و نگران هزینههای درمان خود هستند و من واقعاً غمگین میشوم. به آنها میگویم که این خدمات رایگان است. از سوی دیگر، به نظر میرسد که هلال احمر واقعاً خانه مردم است. افراد با اصناف مختلف پیش ما میآیند و این احساس خوبی است که میتوانم به هموطنانم یاری دهم.
فرشید با لحن شوخی و آرامی به زینب میگوید: «به نظر میرسد آن دورهها که شما میروید سخت نیست.» زینب که ظاهراً ناگفتهای در ذهنش دارد با هیجان میافزاید: «این را یادم رفت. گرچه کار ما سخت است، اما سختتر از آنچه گفتم نیست. ما دورههای سنگینی داریم و تیم واکنش سریع زنان هم تهیه شده که من جزو آن هستم. بعضی از مباحث این دورهها آنقدر دشوار است که واقعاً کم میآوریم و اگر میتوانستم در آن لحظه به فرشید زنگ میزدم تا بیاید و من را نجات دهد. ما در مدتی کوتاه دورههایی چون اسکی، تاب آوری و … داریم.
کار در هلال احمر سخت اما شیرین است
در پاسخ این زوج به سوالی درباره شیرینترین خاطرهشان از حضور در هلال احمر نیز نکته جالبی وجود دارد. فرشید که حوصلهاش از طولانی شدن گفتوگو سر رفته، میگوید: «شیرینترین خاطره من آشنایی با همسرم است. اینجا آشنا شدم و نقطه عطفی در زندگیام محسوب میشود. شغل ما یکی است و به همین دلیل بیشتر یکدیگر را درک میکنیم و ارتباط بهتری با هم داریم. اگر بخواهید درباره ماموریتها بگوییم، باید بگویم کار در هلال سخت ولی شیرین است.» یکی از دوستان فرشید که نزدیک او ایستاده است، وارد بحث میشود و یادآور چند مورد ماموریتهای او که منجر به نجات یک کودک دو ساله یا جان یک پیرمرد شده، میگوید که فرشید معتقد است: «تمام اینها شیرینیهای کار در هلال احمر است و نمیتوانم یکی یا دو موردش را به صورت جداگانه عنوان کنم. اصلاً من برای همین امدادگر شدم تا تأثیر مثبتی از خود به جا بگذارم.»
زینب نیز درباره شیرینترین خاطرهاش میگوید: «لحظاتی که با همسرم آشنا شدم و به این نتیجه رسیدیم از جمله شیرینترین بخشیهای زندگیام به حساب میآید. همچنین، شیرینترین لحظات برای من زمانی است که موفق به نجات فردی میشویم و رضایتشان را میبینیم. وقتی فردی به خانوادهاش برمیگردد یا اینکه یکی از آنها پس از حادثه نجات مییابد، بسیار لذت بخش است. خاطره تلخ من هم بیخبری است؛ هر حادثهای که به وقوع میپیوندد، حتی زلزله و سیل، همواره مجدد سبب نگرانی من میشود و نگران همسرم هستم و به خوبی درک میکنم که زلزلهزدهها یا سیلزدهها چه مشکلاتی دارند.
پاسخ علیرضا هم در این مورد به خطراتی میپردازد که یک امدادگر را تهدید میکند و میگوید: «خطرات جانی، وضعیت روانی و … همگی فرد امدادگر را در معرض آسیب قرار میدهند. اینها یادگاریهایی هستند که از هر حادثهای در ذهن امدادگران باقی میماند و در برخی موارد به خاطرات تلخ تبدیل میشوند. وقتی که به یک امدادگر آسیبی وارد میشود، این میشود حادثه تلخ و یادگاری دردناک. در مورد شادی هم، حس خوب نجات مردم برای من از جمله خاطرات شیرین است، احساسی که خودم تجربه میکنم و به مردم وقتی که نجات پیدا میکنند، منتقل میشود.
اما هلال احمر در کجای زندگی این زوج قرار دارد؟ علیرضا در این باره میگوید: «اولویت زندگیام همسرم است و سپس خانوادهام، اما در مقام اولویت من باید بگویم که هلال احمر در صدر قرار دارد. هیچگاه نتوانستم هلال احمر را نادیده بگیرم. برکت هلال احمر را در زندگیام و در زندگی مشترکمان احساس کردهام.» ساجده نیز با پاسخی مشابه همسرش ادامه میدهد: «هلال احمر در صدر زندگی ماست. کمک به مردم به ما احساس خوبی میبخشد.»
از فرزندانشان در این حرفه نیز مشابه زوج اول سوال پرسیده میشود و ساجده میگوید: «این کار سختیهایی دارد و پر ریسک است، اما قطعاً از فرزندم حمایت میکنم.» علیرضا نیز با شوخ طبعی اضافه میکند: «میشویم، خانواده امدادگر. این همان لوگوی هلال احمر است که میگوید، هر خانواده یک امدادگر و ما میشویم یک خانواده تمام امدادگر. من هم مثل همسرم از آمدن فرزندمان به این حرفه استقبال میکنم.»
مردم! عضو هلال احمر شوید
علیرضا همچنین درخواستهایی را از مردم مطرح میکند: «از همه میخواهم که با مراجعه به شعبات و مراکز هلال احمر و تکمیل فرم داوطلب، عضو جمعیت هلال احمر شوند. این تصور غلط است که حتماً باید امدادگر باشیم تا به هلال احمر بپیوندیم. جمعیت هلال احمر در ماموریتهای خود به برقکار، راننده، نانوا و هر مهارت دیگری نیاز دارد. کافی است افرادی که برای هلال احمر دلسوزی دارند، با هر تخصص و مهارتی که دارند به شعب مراجعه کرده و میزان زمانی که میتواند کار داوطلبانه انجام دهند، را اعلام کنند تا از توان آنها بهره گرفته شود.
آیا تا به حال کار در هلال احمر به قدری دشوار شده که احساس خستگی کرده باشید؟ علیرضا در پاسخ به این سوال میگوید: «بارها در ماموریتهایی به شدت خسته شدهام. شرایط طاقتفرسایی را تحمل کردهام. اما بعد از آن تلاش میکنیم انرژی خود را بازیابی کنیم و از یکدیگر حمایت بگیریم. به سرعت این حس در من تغییر میکند. اما باید بپذیریم که امدادگران افرادی کم توقع هستند که در شرایط بحرانی حاضر میشوند.» ساجده هم با اشاره به این موضوع میگوید: «ما نیز در زندگی شخصی خود دلمان میخواهد کارهای بیشتری انجام دهیم، اما به خاطر این شرایط برخی اوقات این امر ممکن نمیشود یا به سختی محقق میشود. این مسائل ممکن است در لحظه ما را ناراحت کند، اما از علاقهای که به هلال احمر داریم کنار نمیکشیم. وقتی ما هلال احمر را به عنوان انتخاب خود نمودیم، این بدان معناست که برای حوادث باید آمادهباشیم.»
اولویت نجات جان چه کسی است و اگر بین نجات جان خودتان و دیگران یکی را انتخاب کنید، کدامیک را میپسندید؟ ساجده از علیرضا میخواهد که پاسخ دهد: «با توجه به آموزشهایی که داریم، ما اولویتبندی داریم، مثلاً افراد ضعیف، کودکان، خانمهای باردار و سالمندان در اولویت هستند. در نهایت، مهم این است که بیغرضی نداشته باشیم و بر اساس استانداردها عمل کنیم. اما ما به طور کلی در هر موقعیت سرنوشتمان به نجات دیگران است.»
پس از اتمام سوالات، علیرضا بار دیگر یادآوری میکند تا به این نکته مؤکد شود که به خاطر رفتن به سربازی موهایش را کچل کرده است. هر دو زوج در مقابل چادری که برای آموزش نصب چادر به امدادگران و داوطلبان در یکی از سولهها برپا شده ایستادهاند و عکس مستند این گفتگو نیز ثبت میشود. در پایان سخنرانی، امدادگری که آثارش بر چهرهاش از ورودش به میانسالی خبر میدهد، نزدیک میشود و میگوید: «اینها جای بچههای من هستند، در گذشته فکر میکردم نسل ما بود که به مادران آسیبدیده و نیازمندان یاری میدهد و بعد از ما کسی برای نجات جان دیگران به خطر نمیافتد، اما وقتی این جوانها را میبینم، امیدوار میشوم. این هنر هلال احمر است که هنوز روحیه ایثارگری و همکاری با مردم را در جوانان زنده نگهداشته است. همسر من نیز امدادگر بود اما بعد از تولد فرزند دوممان از این شغل کنارهگیری کرد. دیدن این جوانان، من را یاد روزهای گذشته میاندازد.»
ویدیویی مرتبط با این گزارش را اینجا ببینید (کلیک کنید)
از مرد میانسال میخواهم که عنوانی برای دیروز خودش و فردای این امدادگران انتخاب کند؛ او دستی به سرش میکشد و میگوید: «عاشقانههای هنگام بحران. هنوز هم وقتی به ماموریت میروم، بیشتر دلم برای زن و فرزندانم تنگ میشود. این است عشق. با عشق به قدرت میرسیم و این قدرت به ما یاری میدهد تا به دیگران نزدیکتر شویم. اگر این جوانها عاشق بمانند، قطعاً امدادگران بزرگی خواهند شد.
برای پایان این گزارش گویا به جملاتی درباره عشق نیاز دارم. شعری از مارگوت بیکل، شاعر کمنام آلمانی، در شرح عشق شبیهترین روایت به تأثیر عشق بر زندگی این دو زوج جوان هلال احمری است. بیکل عشق و تأثیر آن را به این گونه بیان کرده است:
عشق، عشق میآفریند
عشق، زندگی میبخشد
زندگی، رنج به همراه دارد
رنج، دلشوره میآفریند؛
دلشوره، جرات میبخشد
جرات، اعتماد به همراه دارد
اعتماد، امید میآفریند؛
امید، زندگی میبخشد
زندگی، عشق میآفریند
عشق، عشق میآفریند.
این شاید نزدیکترین توصیف از زندگی این زوجهای هلال احمری باشد، آنهایی که با عشق خود، عشقی جدید خلق کردهاند و آن کمک به مردم و کاهش رنج بشری است.
