زمانی که از دهه هفتاد صحبت می کنیم، به چه موضوعاتی اشاره داریم؟ به یادهایی مشترک با نسل شصتی ها که هیچ گاه سهمی از آن نصیب ما نشد! در هر جمعی ناگزیر بودیم ثابت کنیم ما نیز در دورانی با دو شیفت مدرسه حضور داشتیم، ما هم تجربه پر کردن کپسول گاز و ایستادن در صف های طولانی آن را داریم، ما نیز بخاری نفتی در منازل خود داشتیم، ما هم ورق های کوپن را دیدیم و صدها «ما هم» دیگر که در ذهنمان حک شده است.
زمانی که به دهه هفتاد اشاره می کنیم، از جوانان و نوجوانانی سخن می گوییم که حتی جنبش اجتماعی قابل توجهی به نامشان تاریخ نگاری نشد. (صرف نظر از صحت و نادرستی وقایع) جنبش سبز در سال ۸۸ متعلق به نسل شصتی ها بود و جنبش مهسا هم با نسل زد یا همان هشتادی ها ارتباط دارد.
ما در فضایی آکنده از سرکوب و بی تحرکی سیاسی پس از حوادث ۸۸ وارد دانشگاه شدیم، با روحی خسته و بی انگیزه و بی امیدی به فردا. هر گوشه از دانشگاه مان یادآور خاطراتی بود که در آن ها نقشی نداشتیم، اما مجبور به پرداخت هزینه آن بودیم.
تحصیل کردیم و مدرک گرفتیم، اما حتی محیط کار هم برایمان مهیا نبود. پیش از ما، جمعی از نسل های چهلی، پنجاهی و شصتی به صف ایستاده بودند تا مقام هایی چون مدیر، معاون و حتی کارمندان ارشد شوند. حساب و کتاب کردیم و متوجه شدیم که باید منتظر بمانیم تا زمان بازنشستگی آنان فرارسد؛ سپس یک صندلی برای ما آزاد می شود. شاید در حوالی ۵۰ سالگی مان.
ما نخواستیم در مرکز توجه باشیم، اما ناگزیر به این وضعیت تن دادیم… دست و پا زدیم برای کسب هر چیز که حق و سهم ما بود و هست، اما هر یک از افرادی که از کنار ما عبور کردند گفتند: «حالا تو جوانی، زمان داریم، بعدا می رسیم به این موضوع.»
«بعدا» همیشه برای ما وجود داشت؛ همه چیز یا خیلی زود بر ما تحمیل می شد یا خیلی دیر. برای هر اقدام شاید ما خیلی کم سن و سال بودیم، یا از آن گذر کرده و تنها مختص جوان ترها به نظر می رسید.
بله، ما نسل سوخته ای نیستیم که از جانب دیگران درباره مان بنویسند و بگویند؛ نسل زد هم نشدیم تا جذابیتی بی نظیر برای سیاستمداران و جامعه شناسان باشیم. ما نخواستیم، اما ناخواسته به مرکز توجه تبدیل شدیم…
*روزنامه نگار
۴۷۴۷
