رسالت نوشت: تا چند دهه پیش، در بسیاری از جوامع حتی جوامع پیشرفته، کودکانی که ناچار به تبعیت بودند، اغلب مورد تنبیه بدنی قرار میگرفتند و متأسفانه هنوز هم کودکان در معرض آسیب و بیتوجهی قرار دارند. این آزارها تنها به تنبیه بدنی محدود نمیشوند و شامل رفتارهای بیاحترام و خشونت در کلام نیز هستند. تاریخ نشان داده که روشهای تنبیه و خشونت نسبت به کودکان – چه از نوع جسمانی و چه روانی – به طور متداوم اجرا شده، اما بهخاطر نبود سازمانها و نهادهای حمایتکننده از قربانیان آزار کودکان یا آگاهی ناکافی، بیاحترامی و آزار به کودک به صورت یک عادت شناخته میشده و امری طبیعی محسوب میشد.
به جنبههایی از ارتباط بزرگسالان و والدین با کودکان کمتر پرداخته میشود و بهدلیل نزدیکی این موضوع به روزمرگی، غالباً اهمیت آن فراموش میشود. این ارتباط چقدر در آینده و دوران بزرگسالی کودکان تأثیرگذار است و چگونه میتواند تمامی زندگی آنها را برای همیشه دگرگون کند.
برای مثال، ما همیشه در مورد آداب و رسوم احترام به والدین شنیدهایم. احترام به والدین یک وظیفه به شمار میرود. اما تا چه حد ما در مورد احترام به کودکان صحبت کردهایم؟ هدف از این پرسش، صرفاً ابراز محبت و عشق به کودکان یا به خود وقف کردن برای آنها نیست، بلکه منظور واقعی این است که برای کودکان ارزش قائل شویم.
افرادیت کودک را ارج بنهیم
آرش سنخاستی، روانشناس بالینی، در این رابطه نکات جالبی را بیان میکند. او میگوید: «در دنیای امروز بسیار حائز اهمیت است که ما چقدر نسبت به کودکان در هر سنی که هستند، احترام قائل میشویم و این احترام چگونه در رابطه ما با آنان تأثیر میگذارد. ریشه این احترام از این واقعیت نشأت میگیرد که ما باید کودک را به عنوان یک فرد مستقل، قبل از هر چیز در نظر بگیریم و در هر سن و سال برای شخصیت او احترامی قائل شویم، همچنین باید درک کنیم که این کودک حتی اگر در حال حاضر بسیار کوچک باشد، در آینده تمامی رفتارهای ما را به یاد خواهد داشت و اگر هم به خاطر نداشته باشد، قطعاً تحت تأثیر زندگیاش قرار خواهد گرفت، حتی تمام رخدادهایی که در دوران خردسالی به خاطر رفتارهای ما برای او به وقوع پیوسته است.»
احترام به کودک با تن دادن بیقید و شرط به خواستههای او تفاوت میکند. سنخاستی توضیح میدهد: «احترامی که به کودک میگذاریم هیچ تناقضی با مراقبتهایی که برای او انجام میدهیم، ندارد. به این معنا که وقتی به او احترام میگذاریم، هیچ گاه تعارضی میان این احترام و قوانینی که برای نگهداری و محافظت از کودک وضع میکنیم یا حتی زمانهایی که باید از او مراقبت کنیم وجود ندارد. احترام، چارچوبی برای تمامی این رفتارها فراهم میآورد و نوع مراقبت و شیوه ابراز عشق و محبت به فرزندمان را تعیین میکند.»
با این حال، هنوز از نقاط مختلف جهان گزارشهایی درباره تنبیه بدنی کودکان شنیده میشود. تربیت با استفاده از خشونت و زندانی کردن احساسات کودکان به خاطر اشتباهات و شیطنتهایشان، امری نیست که تنها مختص دوران کودکی باشد. پیامدهای این رفتار تا دوران بزرگسالی و حتی تا انتهای عمر در آنها باقی میماند.
سنخاستی بیان میکند: «برخی از افراد به من مراجعه کرده و گله میکنند که در دوران کودکی به شدت کتک خوردهاند، به گونهای که هنوز جابهجاهای سوختگی و بریدگیها بر بدنشان باقی مانده و با یادآوری آن ایام، دچار ناراحتی و آشفتگی میشوند. در واقع هر زمان که موضوع کودکآزاری یا دفاع از حقوق کودکان مطرح میشود، آنها در خلوت خود به خاطر همه آن آلامی که تجربه کردهاند، گریه میکنند. complicating این مسئله آن است که والدین یا بزرگسالانی که به کودک خشونت روا میدارند یا برای تربیت او از شیوههای تحقیرآمیز و خشن استفاده میکنند که در آن هیچ گونه احترامی به عزت نفس و شخصیت کودک نمیشود، معمولاً تصور میکنند که به نوعی در حال نیکی به فرزندشان هستند.»
در همین ارتباط، شکیب نصرالله، روانشناس، به بزرگسالانی که کودکی ناجور و متلاطم را تجربه کردهاند، نکاتی را عنوان کرده و به این پرسش پاسخ میدهد که با آسیبهای به جا مانده از دوران کودکی چه اقدامی میتوان کرد: «گاهی رفتارها و آزارهایی که در دوران کودکی یا نوجوانی تجربه کردهاید به قدری شما را آزار میدهد که نمیتوانید آنها را فراموش کنید و این احساس در بزرگسالی هم همراه شما میماند و اندوهی سنگین بر دوشتان است. این موارد مقداری دشوارتر هستند و پیشنهاد میشود با یک متخصص مشورت کنید. اما بهطور کلی میتوان گفت که اگر در کودکی دچار چنین رویدادهایی شدهاید، باید بدانید که مسئولیت آن با شما نیست. زمانی که کودک هستید، بزرگترها مسئولاند. بنابراین، احساس ناراحتی و عصبانیت در شما طبیعی است، اما این حس باید به گونهای مدیریت شود که به خودتان آسیب نرساند. در این خصوص، صحبت کردن با یک دوست نزدیک یا کسی که به او اعتماد دارید، بسیار حائز اهمیت است، اما بهترین راه این است که به یک روانشناس مراجعه کنید. اگر هیچیک از این دو گزینه قابل دسترسی نیست، نوشتن احساسات خود در یک مکان امن هم میتواند راهی برای تسکین روحیتان باشد.
بازنگری بزرگسالان در نحوه تعامل با کودکان
این روانشناس ادامه میدهد: «کار دیگری که میتوانید انجام دهید – هرچند بسیار سخت است و نیازی نیست زمانی که در حال درد و رنج هستید آن را انجام دهید – نوشتن از منظر دیگران یا فردی که آزار دیدهاید، است، تا از یک زاویه متفاوت به اوضاع نگاه کنید. اما این امر تنها زمانی میتواند مفید باشد که شما به اندازهای مجروح نشوید که نتوانید آن را تحمل کنید. شاید خوب باشد که همه ما به این موضوع فکر کنیم که چقدر به کودک احترام میگذاریم و این احترام تا چه حد در روابطمان با او تأثیرگذار است. این موضوع از طریق صحبت با او، قواعدی که برایش وضع میکنیم و حتی در آرزوهای آیندهمان برای او قابل درک است. اگر پدر و مادر هستیم، باید مراقب آسیبی که ممکن است به کودکمان بزنیم، باشیم. اگر بزرگسالی هستیم که بار تجربیات تلخ کودکی را بر دوش میکشیم، شاید نیاز به راهنمایی حرفهای داشته باشیم. به یادآوری این مسائل، فرصتی مناسب برای تفکر و اصلاح رفتارمان به عنوان بزرگسال در تعامل با کودکان خواهد بود.
با وجود طوفان اطلاعاتی که از طریق رسانهها، شبکههای اجتماعی و فضاهای تخصصی در اختیار خانوادهها قرار میگیرد و همچنین تبادل تجربیات بین خانوادهها در سراسر دنیا، سطح آگاهی در بسیاری از خانوادهها افزایش یافته و رفتار آنان با کودکان تغییر کرده است، اما همچنان خشمگین شدن در مقابل شیطنتهای کودکان و بیاحترامی به آنان، یک رویکرد تربیتی رایج به شمار میرود. شکیب نادری، روان درمانگر، میگوید: «اگر کودک را تهدید کنیم و به او بیاحترامی نشان دهیم، او را بترسانیم یا خود را عصبانی نشان دهیم، در واقع الگویی را به او ارائه میدهیم. نخستین جایی که کودک با آن مواجه میشود، خانواده است. بنابراین، نوع رفتارها و آموزشهایی که دریافت میکند، بسیار حیاتی است. در گذشته، محیط خانوادگی غالباً مملو از رفتارهای قلدرمآبانه بود که فردیت کودک را نادیده میگرفت و احساس بیارزشی و عدم کفایت را در او ایجاد میکرد. این احساس عدم ارزشمندی در کودکان اضطراب شدیدی به وجود میآورد. علاوه بر این، این شرایط میتوانست منجر به شکلگیری نگرش منفی در کودکان نسبت به خود شود و در بزرگسالی موجب بروز مشکلاتی نظیر افسردگی ، اضطراب و اعتیاد و پیوستن به گروههای همسالانی شود که ممکن است خطرناک باشند. اگرچه امروز شرایط نسبت به گذشته بسیار متفاوت شده و تنبیه بدنی به حداقل رسیده، اما هنوز هم برخی والدین بهشکل محترمانه با کودکان خود صحبت نمیکنند و این مسئله میتواند احساس تحقیر و خشم را در آنان ایجاد کند. بهویژه در مقوله هویتیابی، این موضوع خود را بیشتر نشان میدهد و بعداً میتواند منجر به تکرار رفتارهای خشن توسط کودکی شود که قبلاً تجربه خشونت را تحمل کرده است. کودکان معمولاً رفتارهای ما را بهطور کامل تکرار میکنند.
به اعتقاد این رواندرمانگر، اینکه امروزه برخی افراد در مدیریت خشم خود ناتواناند و بهراحتی در ترافیک یا با کمترین برخوردی بلافاصله اقدام به دعوا میکنند، نشاندهنده عمق تحقیرهایی است که در دوران کودکی تجربه کردهاند. رفتاری که برخی والدین بر پایه کنترلگری اتخاذ میکنند، به اندازه کافی انعطافپذیر و متناسب با سن کودکان نیست و این امر به شدت بر سلامت روان آنها آسیب میزند. کودکان در چنین فضایی قادر به ابراز نظر نیستند و این موضوع اعتماد به نفس آنها را زیر سؤال میبرد و احساس بیارزشی در آنها ایجاد میکند. علاوه بر اینکه مهارتهای زندگی مانند مدیریت خشم، توانمندی ارتباطی، عزت نفس و پذیرش خود همه تحت تأثیر این تحقیرها و بیاحترامیها نقصان مییابند، این شرایط بهنوبه خود الگوهای ذهنی کودک را نیز شکل میدهد و به لحاظ اینکه کودک در آینده ممکن است خود همان رفتارها را تکرار کند، بسیار خطرناک است.»
احترام به کودکان، مخالف تربیت نیست
نادری بر این باور است که احترام به کودکان و هویت فردی آنها هیچ تناقضی با مقوله تربیت ندارد. احترام به فردیت کودکان بهمعنای عدم تعیین حدود و قوانین برای آنان نیست.
این رواندرمانگر با اشاره به این موضوع میافزاید: «احترام به کودک در خودپندارهاش تأثیرگذار است و همین خودپنداره نیز در رفتار انسان مؤثر است؛ زیرا رفتار انسانها بر اساس درکی که از خود دارند شکل میگیرد و این شناخت از خود عمدتاً از طریق نگاه دیگران به فرد فرموله میشود. برخی افراد فراتر از این میاندیشند و خود را آنطور که هستند، میبینند، اما این افراد عموماً در میان بزرگسالان قرار دارند و توجه اصلی کودکان معمولاً به آنچه دیگران درباره آنها قضاوت میکنند، متمرکز است و مقام و رفتار آنها تابعی از تقلید و تلقین خواهد بود. بنابراین، غالب افراد، بهویژه کودکان، خود را طبق آنچه دیگران درباره آنان نشان میدهند، میشناسند و بر همین اساس عمل میکنند. اگر این قاعده زیر پا گذاشته شود، فرد ممکن است دچار تضاد درونی، اضطراب و نگرانی شود؛ چراکه انسان همواره در پی بهدست آوردن آرامش درونی است و این آرامش وقتی حاصل میشود که رفتارهای بیرونی با درک درونی هماهنگ باشد. بنابراین، انسان طبق شناختی که از خود دارد، عمل میکند. حال در صورتی که والدین و مربیان در دوران شکلگیری شخصیت کودک با بیاحترامی، تحقیر و سرزنش برخورد کنند، شخصیت او بهشکلی منفی و وابسته شکل میگیرد و اگر بهعکس با احترام و ارجگذاری با کودک رفتار شود، او به شخصیتی مستقل و مثبت تبدیل خواهد شد و بهخود احترام میگذارد و رفتار خویش نیز مطابق با این شناخت خواهد بود.»
نادری تأکید میکند: «آیا اصولاً تکریم و احترام به دیگران ارزش محسوب نمیشود و آیا نمیخواهیم این ارزش را در کودکان نهادینه کنیم؟ آیا ایجاد چنین ارزشی تنها با گفتار ممکن است؟ آیا میتوان با بیاحترامی به کودک و تحقیر شخصیت او، او را به گونهای تربیت نماییم که به دیگران احترام بگذارد و حقوق آنها را مراعات کند؟ تربیت، درصورت بیاحترامی به دیگری، در تضاد است و غیرممکن. بنابراین، اگر هیچ یک از دو اثر را نیز نپذیریم، همین یک اثر به اندازه کافی برای ملزم ساختن ما در احترام به کودکان کافی است؛ زیرا احترام به دیگران یکی از اهدافی است که ما در تربیت کودک بهدنبال آن هستیم و دستیابی به این هدف بدون رعایت احترام کودکان میسر نمیشود. بنابراین، تأثیر عزتنفس و حس حقارت بر رفتار، بسیار اساسی و قابلتوجه است و نقش احترام و تکریم کودک در شکلگیری شخصیت مثبت و عزتنفس او نیز تأثیرات بسیاری به همراه دارد؛ لذا برای تربیت کودک از هر لحاظ جهتگیریای است که باید به او احترام گذاشت. پرهیز از آثار منفی و ضد تربیتی ناشی از بیاحترامی یا تحقیر شخصیت کودک، از جمله آثار مثبت تربیت با احترام به کودک خواهد بود. تحقیر شخصیت کودک، عواقب منفی بسیاری را به همراه خواهد داشت.
