خبرآنلاین – محمد عارف معزی؛ در دهههای اخیر، نقش جریانهای دینی در شکلدهی به تحولات سیاسی و ژئوپلیتیکی جهان بیش از پیش مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است. یکی از مهمترین این جریانها «مسیحیت اونجلیکال» است که بهویژه در ایالات متحده آمریکا از نفوذ اجتماعی و سیاسی قابل توجهی برخوردار است و در برخی حوزهها، از جمله حمایت از اسرائیل، تفسیرهای خاص آخرالزمانی و تأثیرگذاری بر سیاست خارجی آمریکا، نقشی فعال ایفا میکند. با این حال، در فضای علمی و عمومی فارسیزبان، این جریان غالباً بهصورت کلی و گاه با خلط مفاهیم مختلفی همچون صهیونیسم یهودی، مسیحیت صهیونیستی و الهیات آخرالزمانی معرفی میشود.
ازاینرو، بررسی تاریخی و تحلیلی ریشهها، مبانی فکری و پیامدهای سیاسی این جریان اهمیت ویژهای دارد. در همین راستا، نشست علمی حاضر در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، با سخنرانی دکتر محمد مسجدجامعی برگزار شد تا با نگاهی تاریخی، دینی و تمدنی، به تبیین خاستگاهها و ویژگیهای مسیحیت انجیلی و نسبت آن با تحولات معاصر پرداخته شود. این نشست که با حضور اساتید و دانشجویان دانشگاه فرهنگیان برگزار شد، با پرسش و پاسخهای تخصصی ادامه یافت. نوشتار حاضر تلاش دارد مهمترین مباحث مطرحشده در این نشست را بازتاب دهد و تصویری روشن از روند شکلگیری و تحول این جریان ارائه کند.
در ابتدای بحث لازم است روشن شود که اصطلاح «صهیونیسم» و «صهیونیستی» در اصل صفتی است که پیش از هر چیز به یهودیت صهیونیستی مربوط میشود؛ جریانی که به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد. کسانی که آن جریان را بنیان گذاشتند، از نظر نژادی و قومی یهودی بودند، اما بنابر گزارشهای مربوط به زندگی و افکارشان، تمایلات دینی نداشتند؛ بلکه گرایش آنها بیشتر قومی و هویتی بود. در آن دوره، ناسیونالیسمهای قومی و ملی در اروپا رواج داشت و آنها که عموماً اروپایی بودند، خود را در قالب یک گروه نژادی یهودی تعریف کردند و بر همین اساس، «صهیونیسم یهودی» شکل گرفت.
عنوان «مسیحیت صهیونیستی» مفهومی متأخرتر است؛ که به مسیحیان اونجلیکال اطلاق شد که ــ همانطور که در ادامه توضیح خواهم داد ــ گرایشهای شدیداً یهودیدوستانه داشتند. از اینرو آنان را «مسیحیان اونجلیکال» یا «مسیحیان صهیونیست» نامیدند. بنابراین ویژگی صهیونیستی در ابتدا تنها به یهودیان تعلق داشت و بعدها به برخی جریانهای مسیحی نسبت داده شد.
از آنجا که موضوع نسبتاً طولانی و پیچیده است، برای آنکه برای میهمانان ملموستر باشد، پیش از ورود به بحث اصلی، پیشینهای دینی و تمدنی و تاریخی را به اختصار بیان میکنم؛ زیرا بدون این زمینه توضیح مسئله دشوار میشود.
تمدن جدید، زادهی قلمرو پروتستان
بخش اول این است که تمدن جدید را معمولاً «تمدن اروپایی» مینامند، اما آغاز این تمدن در واقع به غرب اروپا و شمال اروپا بازمیگردد. شرق اروپا و جنوب اروپا ــ بهجز تا حدّی ایتالیا، که دلایل خاص خود را دارد ــ در شکلگیری تمدن جدید نقش چندانی نداشتند. این تمدن عمدتاً در قلمرو پروتستانی پدید آمد، تحول یافت و پیش رفت. سپس به دیگر مناطق نیز گسترش پیدا کرد، اما اساس آن ــ از نظر علمی، صنعتی و حتی فکری و فلسفی و اجتماعی و اقتصادی ــ مربوط به غرب و شمال اروپا و عمدتاً نواحی پروتستاننشین بود. همانگونه که اشاره کردم، این جریان بعدها به مناطق کاتولیک نیز، سرایت کرد.
این توضیح از آن جهت اهمیت دارد که بدانیم تمدن جدید عمدتاً در بخش غربی و بخشی از شمال اروپا شکل گرفت و این نواحی نیز عمدتاً پروتستان بودند. اکنون برای شرح شرایط قرن شانزدهم و هفدهم این نکته را اضافه میکنم که در قلمروی کاتولیک، گرچه شاهد بلوغ هنری هستیم، اما واقعیت این است که بلوغ علمی و خلاقیت علمی و صنعتی ــ به معنایی که در قلمروی پروتستانی میبینیم ــ وجود نداشت.
مسئله مهم این است که ویژگیهای قلمروی کاتولیک را بشناسیم؛ زیرا در ادامه، شناخت واکنشها نسبت به کلیسای کاتولیک، که خود منجر به تولد کلیسای پروتستان شد، به درک موضوع کمک میکند. تا پیش از قرن شانزدهم، بر سراسر اروپا ــ بهجز شرق اروپا که ارتدوکس بودند ــ کلیسای کاتولیک سیطره داشت. کلیسای پروتستان در حقیقت در اعتراض به همین کلیسای کاتولیک شکل گرفت؛ اساساً واژه «پروتستان» نیز به معنای «اعتراض و معترض» است.
بنابراین ضروری است که ویژگیهای کلیسای کاتولیک را بهصورت بیطرفانه بشناسیم تا بتوانیم ویژگیهای کلیساهای پروتستان را به درستی درک کنیم. ــ که متعدد نیز هستند، زیرا تنها یک کلیسای پروتستان وجود ندارد بلکه کلیساهای گوناگونی وجود دارند. – برای روشن شدن خصوصیات این کلیساها، ابتدا باید کلیسای کاتولیک را بهخوبی شناخت.
در مورد کلیسای کاتولیک، یکی از مهمترین ویژگیهایی که موجب اعتراض شد، آیینها و مناسک سنگین و گستردهای است که این کلیسا دارد. نکته دوم، اهمیت فراوان آنچه «آباء کلیسایی» یا «سنت کلیسایی» نامیده میشود، میباشد. سنت کلیسایی در کاتولیسیسم جایگاهی بسیار محوری و تعیینکننده دارد.
واقعیت این است که آیین کاتولیک ــ حتی امروز نیز تا حد زیادی ــ آیینی پرتشریفات و به تعبیری سنگین است. این سنگینی ناشی از انباشت تاریخی سنتهای کلیسایی است که بهتدریج بر یکدیگر افزوده شده و وضعیت خاصی را پدید آورده است. البته در قرن بیستم تلاش شد بر اساس «شورای واتیکان دوم» ــ که خود بحثی مفصل دارد ــ بخشی از این آداب و سنتها تعدیل و سبکتر شود. نکته مهم آن است که در قرون شانزدهم و هفدهم، یعنی در دوره اوجگیری کلیساهای پروتستان، کلیسای کاتولیک چنین ویژگیهایی داشت.
نتیجه این بود که فرد مؤمن، یعنی مسیحی کاتولیک، نمیتوانست مستقیماً به کتاب مقدس مراجعه کند. حتی در قرون وسطی، اساساً خواندن کتاب مقدس برای افراد عادی ممنوع بود. پس از ظهور ماشین چاپ و گسترش نسخههای فراوان کتاب مقدس، مردم طبعاً کتابهای مختلف، از جمله کتاب مقدس را میخواندند؛ اما نکته این بود که فهم آنان از کتاب مقدس باید منطبق میبود با آنچه «آباء کلیسایی» درباره این آیات و این متون اظهار کرده بودند.
در مقابل، پروتستانها معتقد بودند هر فرد، در درجه نخست مسئول اعمال خود است و میتواند و بلکه باید مستقیماً به کتاب مقدس مراجعه کند. آنچه در این مراجعه به آن میرسد ــ آنچه ما آن را «اعتبار» یا «حجیت» مینامیم ــ برای او معتبر است و میتواند موجب رستگاریاش شود.
تکرار میکنم: برای یک کاتولیک، بهویژه در قرون شانزدهم و هفدهم، حتی اگر کتاب مقدس را میخواند، برداشت او نباید با گفتههای آبای کلیسایی در تفسیر کتاب مقدس تعارض میداشت. اما پروتستانها میگفتند نه؛ هر فرد میتواند این کار را خود انجام دهد.
این مقدمه اهمیت دارد، زیرا کتاب مقدس متنی بسیار گسترده است، بهویژه عهد عتیق که حجم آن چندین برابر قرآن کریم است؛ متنی است بسیار مفصل با مجموعهای از مطالب شگفتانگیز، متنوع و بعضاً متضاد و عمدتاًٌ گزارشهای تاریخی. بنابراین، اگر قرار باشد افراد بدون روششناسی منسجم و بدون متدی قابل قبول، به کتاب مقدس مراجعه کنند طبعاً وضعیتی پیچیده و نابسامان پیش میآید و نظرات بسیار عجیب و غریب از درون آن بیرون خواهد آمد.
پیشتر کلیسای کاتولیک این وضعیت را از طریق اتکا به نظرات و سخنان آبای کلیسایی کنترل میکرد و فهم معتبر از کتاب مقدس را تعیین مینمود. اما اگر این روش و نظام مطالعاتی کنار گذاشته شود، و افراد با متنی بسیار حجیم و پر از موضوعات متفاوت و گاه متضاد، روبهرو شوند، در حالی که نظر هر شخصی نیز اعتبار و حجیت داشته باشد، نتیجه ناگزیر آن، شکلگیری دریافتهای بسیار عجیب و نامتعارف خواهد بود.
از دل این فضا، اونجلیکال متولد شد
بر پایه چنین زمینهای، کلیسای اونجلیکال در اواخر قرن هجدهم متولد میشود. همانطور که اشاره کردم، کلیساهای پروتستان انواع مختلفی دارند: کلیسای لوتری، کلونیستها، پرسبتریانها و پیوریتنها و دیگران. یکی از همین شاخههای پروتستانی که در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در انگلستان پدید میآید، کلیسای اونجلیکال است که در ادامه ویژگیهای آن را توضیح خواهم داد. بنابراین لازم است این بستر تاریخی و تمدنی و تحولاتی را که پشت سر گذاشته شده و دلایل آن تحولات را به یاد داشته باشید تا بحث روشن شود. اکنون وارد موضوع کلیسای اونجلیکال میشوم.
نکته بعدی این است که قرن هفدهم در اروپا ــ که منظور از اروپا، عمدتاً اروپای غربی و تا حدی اروپای شمالی است ــ قرنی بهشدت پرهیجان و پرتلاطم است. در این دوره، جامعه اروپای غربی تقریباً هر روز شاهد یک کشف جدید بود: ابتدا کشفیات جغرافیایی، سپس کشفیات علمی، و بعدها نظریههای گوناگون علمی که با کمک ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی پدید آمده بودند. مجموعهای وسیع و سنگین از دگرگونیهای فکری و علمی رخ میداد و این قرن را به دورهای بسیار پرتلاطم تبدیل کرده بود.
چنین زمانهای، در حوزه دین نیز نیازمند آیینی پرتلاطم و پرکنش بود؛ دینی که بتواند با این تحولات هماهنگ شود. کلیسای کاتولیک در این زمینه بسیار بسته بود: تشریفات سنگین بر آن حاکم بود و افراد تنها در چارچوب همین مناسک میتوانستند عواطف و احساسات دینی خود را ابراز کنند. اما در کلیساهای پروتستان چنین وضعیتی وجود نداشت.
در اینجا لازم است به نکتهای نیز اشاره کنم. معمولاً در افکار عمومی ما، درباره دین و دینداری در قرون جدید اروپا، بسیار بر جنبههای ضدیت با دین یا اصطلاحاً ناسازگاری با دین تأکید میشود؛ هرچند این بخش در جای خود درست است، اما این همه داستان نیست. در بخش غربی اروپا، بهویژه در قلمرو پروتستانی، در قرن هفدهم و هجدهم و حتی تا حدی در قرن نوزدهم، با گروههایی مواجه هستیم که شدیداً علاقهمند و دلبسته به دین بودند و احساسات دینی عمیقی داشتند و برای آن فداکاری میکردند.
برای نمونه، این نکته را ــ افزون بر آنچه در کتابها دیدهام ــ از یک کشیش آلمانی، آقای کول، نقل میکنم. او میگفت در قرن هجدهم، بهویژه در مناطق روستاییِ سرزمینهایی که بعدها آلمان را تشکیل دادند، یعنی در میان ژرمنها، احساسات دینی بسیار قوی بود. بهگونهای که روستاییان فقیر بخشی از درآمد اندک خود را جمعآوری میکردند تا مبلغانی را جهت تبلیغ به مناطق غیرمسیحی اعزام کنند. به این معنا، در بخشهایی از اروپا ــ چه در مناطق روستایی و حتی در برخی نواحی شهری ــ در قرون هفدهم و هجدهم، با وجود آنکه جامعه اروپایی در حال فاصله گرفتن از دین بود، افرادی وجود داشتند که از شور، نشاط و حماسه دینی بسیار برخوردار بودند.
بازگردیم به اصل موضوع. نکته این بود که در قرن هفدهم، در این بخش از اروپا، جامعه با نوعی شگفتی نسبت به جهان پیرامونی و تمایل شدید جهت کشف و تجربه دنیای جدید، روبهرو بود. تمایلی که در قالب کشفیات علمی و جغرافیایی گوناگون نیز خود را نشان میداد. چنین فضایی اقتضا میکرد که دینی پویا و متحرک نیز وجود داشته باشد. واقعیت آن است که کلیساهای پروتستان تا حدی چنین ویژگیای داشتند و یکی از مهمترین آنها نیز کلیسای اونجلیکال است.
محور اصلی اندیشه آنان ــ به تعبیر ساده ــ این بود که دین باید در متن جامعه حضور داشته باشد و فرد متدین نیز بر اساس ایمان خود باید به نوعی زندگی جدید، دست یابد. اصطلاح «دوباره متولد شدن» که در این سنت به کار میرود، از همین جا ناشی میشود. از نظر آنان، یک مسیحی واقعی ــ یعنی یک مسیحی اونجلیکال ــ کسی است که بر پایه ایمان و اعتقادات خود، به فردی تازه تبدیل شود. گویی دوباره متولد شده است.
البته مفهوم «دوباره متولد شدن» ابعاد دیگری نیز دارد. از جمله آنکه فرد باید عمیقاً به کتاب مقدس و به حضرت عیسی مسیح ایمان داشته باشد؛ به این معنا که معتقد باشد حضرت عیسی نجاتدهنده است و برای دستیابی به نجات، بهویژه در جهان دیگر، باید حتماً به عیسی مسیح ــ آنگونه که خود آنان تفسیر میکنند ــ ایمان آورد.
بخش دیگری از این باور آن است که فرد متدین و دلبسته عیسی مسیح، که در چارچوب اونجلیکال قرار میگیرد، نمیتواند نسبت به دیگران بیتفاوت باشد. او باید باورها و اعتقادات دینی خود را به دیگران منتقل کند و به تبلیغ آن بپردازد.
این ویژگیهایی که در کلیسای اونجلیکال مشاهده میشود ــ هرچند در دیگر کلیساهای پروتستان نیز تا حدی وجود دارد، اما نه با این شدت ــ از کجا ناشی میشود؟ منشأ آن در این است که فرد میکوشد خود را در برابر دین مسئول بداند و شور، شوق و حماسه دینی را بروز دهد. همین معناست که در قالب تعبیر «تولد دوباره» بیان میشود. به همین دلیل است که رؤسای جمهور ایالات متحده در دهههای اخیر غالباً بر این نکته تأکید کردهاند که «دوباره متولد شدهاند». از ریگان و کارتر و به ویژه بوش پسر گرفته تا رئیسجمهور پیشین، بایدن. همگی به نوعی به این تعبیر اشاره کردهاند و گفتهاند که تجربه «تولد دوباره» داشتهاند. بنابراین، چنین ویژگیهایی در سنت اونجلیکال جایگاه مهمی دارد.
مهاجرت به آمریکا؛ جایی که اونجلیکال به بلوغ رسید
از نظر تاریخی، خاستگاه اولیه این جریان در انگلستان است؛ اما رشد و گسترش واقعی آن عملاً در ایالات متحده رخ میدهد. به بیان دیگر، این اندیشه در انگلستان پدید میآید، اما شکوفایی و توسعه آن در آمریکا صورت میگیرد.
این جریان به آمریکا منتقل میشود، لذا لازم است جامعه آمریکا ــ بهویژه در قرن نوزدهم ــ تا حدی شناخته شود. در اواخر قرن هجدهم است که این اندیشه به آمریکا راه مییابد، اما جامعه آمریکا در قرن نوزدهم جامعهای بسیار پویا و از درون بسیار متحرک است. بسیاری از مهاجرانی که به آمریکا آمده بودند عمدتاً از میان ژرمنها و آنگلوساکسونها بودند؛ دو گروهی که در اروپای پس از رنسانس و پس از اصلاح دینی، بیش از دیگر اقوام اروپایی ــ مانند لاتینها یا اسلاوها ــ گرایش به علم، توسعه زندگی، کشف افقهای جدید و ایجاد نظم و نظامهای جدید داشتند.
برای روشنتر شدن نقش آنگلوساکسونها و ژرمنها در شکلگیری تمدن جدید آمریکایی، میتوان مثال سادهای آورد. در آرژانتین، مهاجرانی که وارد این کشور شدند عمدتاً اسپانیاییها و ایتالیاییها بودند؛ یعنی از بخش لاتین اروپا آمده بودند. در مقابل، کسانی که به استرالیا مهاجرت کردند عمدتاً از انگلستان و از حوزه آنگلوساکسون بودند. اگر شرایط اقتصادی، تجاری و صنعتی این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کنید، تفاوت قابل توجهی مشاهده میشود: استرالیا امروز کشوری کاملاً توسعه افته است، در حالی که آرژانتین در بهترین حالت کشوری در حال توسعه به شمار میآید. پرسش این است که چرا چنین تفاوتی وجود دارد، در حالی که هر دو جامعه ریشههای اروپایی دارند؟ یکی از دلایل این تفاوت آن است که مهاجران استرالیا عمدتاً آنگلوساکسون بودند، در حالی که مهاجران آرژانتین عمدتاً از حوزه لاتین اروپا آمده بودند.
اشتباه نشود؛ مقصود این نیست که آنگلوساکسونها هوش و استعداد بیشتری نسبت به لاتینها دارند. گاهی حتی برعکس است؛ برای مثال، اسپانیاییها و ایتالیاییها در موارد فراوانی از نظر قابلیتهای شخصی و استعدادهای فردی واقعاً تواناییهای بالاتری دارند. نکته اصلی در «ساختارهای اجتماعی» است که این گروهها توانستند ایجاد کنند. یعنی ساختارهای اجتماعی، حقوقی و سیاسیای که آنگلوساکسونها و ژرمنها در جوامع جدید بنا کردند، لاتینها در آرژانتین نتوانستند پدید آورند. بنابراین، تفاوت میان این دو تجربه تاریخی عمدتاً به تفاوت در ساختارها بازمیگردد، نه تفاوتهای فردی یا استعدادهای ذاتی.
حال بازگردم به اصل بحث. این ایدئولوژی، پس از شکلگیری در انگلستان، وارد آمریکا میشود؛ جامعهای بسیار پرتلاش و پرتحرک، که البته در آن زمان هنوز داعیههای استعماری پیدا نکرده بود و همچنان با پیآمدهای جنگهای داخلی و مسائل گوناگون درگیر بود. در چنین بستری است که اندیشه اونجلیکال ــ همانگونه که پیشتر گفتم ــ به تدریج تکامل مییابد و به بلوغ میرسد.
از نکات عجیب و قابل توجهی که این جریان در ادامه، به آن میرسد، موضوعی است که واقعاً شگفتانگیز است. آنها به نگرش «آخرالزمانی» دست پیدا میکنند؛ به این معنا که میکوشند دریابند در پایان تاریخ چه رخ خواهد داد و ما برای ورود به آن دوره چه اقداماتی را باید انجام دهیم.
در ابتدای شکلگیری این جریان، آیا این گرایشهای آخرالزمانی وجود نداشت؟ آیا این باورها بعدها در آمریکا پدید آمد؟
چرا، این گرایشها از آغاز وجود داشت، اما باید توجه کرد که محیط آمریکا با انگلستان کاملاً متفاوت است. انگلستان سرزمینی کوچک است و آنچه در فضای یک کشور کوچک پدید میآید، حتی در سطح علمی، فلسفی و کلامی، با آنچه در یک سرزمین بسیار پهناور و پرماجرا مانند آمریکا، پدید میآید، تفاوت اساسی دارد. فرض کنید موضوع «بشقابپرندهها» را؛ درباره آن صدها و شاید هزاران کتاب نوشته شده است. اصولاً در محیط آمریکا، نوعی تمایل به ماجراجویی، حادثهجویی و پرداختن به امور غیرعادی وجود دارد. جامعه آمریکا نیز، بهویژه در قرن نوزدهم، با فضای ماجراجویانهاش چنین گرایشهایی را تقویت میکرد. بنابراین، مفهوم «آخرالزمان» برای ما معنایی دارد و برای آنها معنایی دیگر؛ هرچند مشترکاتی نیز میان این دو وجود دارد. اما همین تمایل به ماجراجویی و کشف «پایان تاریخ» یا «آخرالزمان» است که در آمریکا به بلوغ میرسد و به یک مسئله اعتقادی بسیار مهم تبدیل میشود. در انگلستان چنین زمینهای وجود نداشت؛ چنانکه موضوع بشقاب پرندهها هم در آن گستره امریکائیاش در این کشور، وجود نداشت.
پس کلیسای اونجلیکال وقتی به آمریکا رسید، در آنجا گسترش پیدا کرد و بعدها به آموزههای آخرالزمانی رسید؟
بله. ریشههای مسائل آخرالزمانی را میتوان در بخشهایی از کتاب مقدس یافت؛ از جمله در انجیل یوحنا، در ضمائم یا پیوستهای عهد جدید، و همچنین در برخی کتابهای عهد عتیق. اما تفسیری که بعدها در آمریکا پدید آمد ــ آنگونه که در ادامه توضیح خواهم داد ــ در هیچیک از کلیساهای کاتولیک، هیچیک از شاخههای کلیسای پروتستان، و هیچیک از کلیساهای ارتدوکسی سابقه نداشته است. این یک تفسیر بسیار متفاوت و در عین حال عجیب است. برای درک آن باید با «روح جامعه آمریکا در قرن نوزدهم» آشنا بود؛ ترکیبی از ماجراجویی و در عین حال، نوعی تسلیم کامل در برابر دین.
برای توضیح این شدت گرایش دینی، اجازه دهید مثالی خارج از بحث اصلی بزنم. در اوایل قرن بیستم، نظریه تکامل داروین بسیار مطرح بود. ایده تحول انواع و اینکه انسان ادامه همان فرایند تکاملی است که آخرین مرحله حیوانیاش میمونها بودند. این نظریه در آن دوران طرفداران فراوانی داشت. اما در همان زمان، گروهی در آمریکا پدید آمدند به نام «فاندامنتالیستها»؛ که ما در فارسی بهدرستی ترجمهشان نکردهایم و گاه «اصالتگرا» مینامیم. این گروه میگفتند هر آنچه در کتاب مقدس آمده ــ چه عهد عتیق و چه عهد جدید ــ باید به صورتِ تحتاللفظی پذیرفته شود. و اینکه نظریه داروین خطا است؛ بلکه هر چه در کتاب مقدس آمده، همان حقیقت است و باید بدون تأویل، پذیرفته شود.
برای روشنتر شدن این ذهنیت، مصاحبهای با جرج بوش پسر هست ــ چون او از فاندامنتالیستهای اونجلیکال است ــ که در آن خبرنگاری از او میپرسد: «عمر جهان چقدر است؟» و او پاسخ میدهد: «پنجهزار و ششصد و چند سال»، چون بر اساس روایتهای عهد عتیق، عمر جهان دقیقاً همین مقدار دانسته شده است.
آیا این جریانها معتقدند که متون دینی اساساً تفسیرناپذیر است؟
مقصود این است که نوع خاصی از تعصب دینی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شکل گرفت، چنین ویژگیای داشت. حال اگر این سطح از تعصب وتصلّب دینی را با ایدئولوژی اونجلیکال درهم بیامیزید، میتوان دید که چه نتایجی از آن حاصل میشود. معمولاً گفته میشود که مسلمانان متعصباند؛ اما بهصراحت عرض میکنم که حتی متعصبترین جریانهای ما ــ مانند برخی از اهل حدیث یا سلفیها ــ از نظر شدت و ویژگیهای تعصب، بهمراتب خفیفتر از آن نوع تعصبی هستند که در میان برخی از فاندامنتالیستها (بهویژه در معنای اوایل قرن بیستمی آن) دیده میشود.
بازگردم به اصل بحث. در چنین فضایی است که مسئله آخرالزمان بهصورت جدی مطرح میشود. آنان مجموعهای از آیات را در کنار یکدیگر قرار میدهند و بر اساس این جمعبندی به چند نتیجه اساسی میرسند. نکته محوری سخن دقیقاً در همینجاست: «جمعبندی آیات».
نخستین نتیجه این است که «یهود بما هو یهود» ــ نه به این معنا که یهودیِ خوب یا بد مطرح باشد، بلکه صرفِ یهودیبودن ــ قوم برگزیده خداوند بهشمار میآید. در اینجا یهودیبودن نیز تعریفی نژادی دارد؛ یعنی کسی یهودی است که مادرش یهودی باشد. این دین، دینی نیست که بتوان به آن وارد شد، بلکه ماهیتی قومی و نژادی دارد. بر اساس این تلقی، «یهود بما هو یهود» انسانهای برگزیده خداوند هستند. نکته مهمتر آن است که نتیجه میگیرند «ما باید در خدمت آنان باشیم»؛ نه در خدمت یهودیِ خوب، بلکه در خدمت مطلق یهودی، فارغ از هر ویژگی دیگری. این برداشت عمدتاً بر آیاتی استوار است که در کتابهای انبیای عهد عتیق آمده است.
نکته دوم که مستقیماً با اندیشه آخرالزمانی آنان پیوند دارد، مسئله بازگشت عیسی مسیح است. آمدن عیسی در این تلقی جایگاهی بسیار محوری دارد و پیامد آن، کموبیش شبیه آن چیزی است که ما درباره ظهور حضرت مهدی(عج) میگوییم؛ یعنی برقراری نوعی بهشت زمینی و نظم آرمانی در سراسر زمین. اما پیش از بازگشت عیسی، هفت سال جنگ، فتنه و خونریزی در جهان رخ خواهد داد. نکته مهم اینجاست که آنان معتقدند در خلال این هفت سال، عیسی مسیح همه انسانهای خوب آن دورانِ فتنه، و نیز انسانهای صالحی را که پیش از آن دوران از دنیا رفتهاند، به سوی خود به آسمان میبرد و به تعبیر آنان به سوی خود میکشد.
بر اساس همین باور است که تا مدتی پیش ــ و نمیدانم اکنون نیز به همان شکل رواج دارد یا نه ــ برخی از این افراد بر پشت خودروهای مینوشتند که راننده این خودرو، اونجلیکال است. مقصود از این کار آن بود که بر اساس اعتقاد آنان، ممکن است در یک لحظه، عیسی مسیح این افراد را به آسمان ببرد؛ در نتیجه، خودرو در حال حرکت باشد اما رانندهای نداشته باشد. این نمونهای از افکاری است که بهمعنای واقعی کلمه غیر عاقلانه و بهشدت افراطی است.
دوباره به اصل بحث بازگردم. آنان معتقدند عیسی مسیح زمانی فرود میآید که قوم یهود ــ به معنای فرزندان یهود ــ در سرزمین مقدس گرد آمده باشند. بر همین اساس، خود را موظف میدانند به هر شکل ممکن به تجمع یهودیان در آن سرزمین کمک کنند. واقعیت این است که سالانه میلیاردها دلار از سوی اونجلیکالها ــ چه در آمریکا، چه در کره، و چه در آمریکای لاتین که جمعیت آنان در آنجا بهسرعت در حال افزایش است ــ صرف کمک به مهاجرت یهودیان به اسرائیل یا حمایت مستقیم از خود اسرائیل میشود. همه این اقدامات از دل همان تصور خاص آنان درباره آخرالزمان، سرزمین مقدس و «در خدمت یهود بودن» برمیخیزد.
چنانکه در ابتدای بحث گفتم، این جریان در اصل یک کلیساست؛ یعنی کلیسای اونجلیکال. اما پس از آنکه صهیونیسم یهودی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بهعنوان ایدهای صرفاً قومی و ناسیونالیستی ــ نه دینی ــ شکل گرفت، به دلیل شباهتهای فراوان اعتقادات این مسیحیان اونجلیکال با صهیونیسم یهودی در مورد قوم یهود و ناسیونالیسم یهودی، به آنان نیز عنوان «مسیحیان صهیونیست» داده شد.
این توضیح بسیار فشرده بود و امیدوارم در این فرصت کوتاه توانسته باشم نکات اصلی و مهم مرتبط با این جریان را بهروشنی خدمت شما عرض کرده باشم.
صهیونیسم سیاسی ریشه در ناسیونالیسم دارد، نه الهیات
فرمودید که این جریان در اواخر قرن هجدهم در انگلستان پدید آمد و در قرن نوزدهم وارد آمریکا شد. از سوی دیگر میدانیم که شکلگیری رسمی دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ و در بستر سیاسی انگلستان رخ داد. با توجه به این دیدگاه که عیسی زمانی بازمیگردد که یهودیان به سرزمین موعود بازگردند، آیا میتوان گفت یکی از ریشهها یا پایههای اصلی تشکیل صهیونیسم، اندیشههای اونجلیکال بوده است؟
خیر، این دو جریان اساساً متفاوتاند. کسانی که ایده تأسیس اسرائیل بهعنوان یک کشور را مطرح کردند، اولاً گرایش دینی نداشتند و ثانیاً شدیداً تحت تأثیر ناسیونالیسم رایج در اروپای آن زمان بودند. حتی میتوان گفت نوعی تعارض میان آنان و جریانهای دینی وجود داشت، هرچند این تعارض لزوماً به رویارویی مستقیم نینجامید. بسیاری از ناسیونالیستهای اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ــ چه یهودی و چه غیر یهودی ــ عموماً گرایشهای ضد دینی داشتند و نسبت به هر نوع دین موضعی انتقادی و یا حتی ستیزهجویانه اتخاذ میکردند. بنابراین، ریشههای صهیونیسم سیاسی را باید در ناسیونالیسم اروپایی جستوجو کرد، نه در الهیات اونجلیکال.
نکته دیگر اینکه در آثار ژولیاستیون بحث «آنتیکریست» مطرح شده و آن را بر مهدی(عج) تطبیق میدهد. این نگاه تا چه اندازه در میان اونجلیکالها پررنگ است؟ آیا چنین برداشتی عمومیت دارد؟ آیا آنان شیعیانِ منتظر امام مهدی را بهعنوان جریانی ضد مسیح میبینند، یا این صرفاً دیدگاه فردی خاص است؟
ببینید، هر دینی در روند تحوّلیاش و در مواجهه با شرایط اجتماعی و در مواجهه با مخالفانی که پیدا میکند، بهطور طبیعی از عناصری که در منظومه اعتقادیاش وجود دارد، برای مواجهه با آن مخالفان استفاده میکند. مفاهیمی مانند «آنتیکریست» که در سنت مسیحی وجود داشته، در دورههای مختلف مصادیق متفاوتی یافته است. برای مثال، در جریان جنگهای مذهبی اروپا، کاتولیکها و پروتستانها یکدیگر را بهعنوان مصداق آنتیکریست معرفی میکردند. جنگهایی که از خشونتبارترین درگیریهای تاریخ اروپا بود.
بنابراین، این مفاهیم ظرفیت آن را دارند که متناسب با شرایط تاریخی و نوع تقابلها، بر مصادیق مختلف تطبیق داده شوند. مصادیق این مفاهیم ثابت نیست، بلکه در بستر تحولات تاریخی و منازعات فکری و سیاسی، جابهجا میشود.
اینکه فرمودید جرج بوش پسر اونجلیکال بوده و ترامپ هم بهنوعی از این جریان بهره میبرد، این نفوذ اونجلیکالها در آمریکا چگونه است؟ آیا این نفوذ وابسته به روی کار آمدن دموکراتها و جمهوریخواهان است؟ یعنی وقتی دموکراتها میآیند اینها ضعیفتر میشوند و با جمهوریخواهان تقویت میشوند؟ یا اینکه این جریان، یک نیروی پشتپرده است که صرفنظر از اینکه چه حزبی در قدرت باشد، نفوذ خود را اعمال میکند؟ با توجه به تجربیات شما در واتیکان، تحلیلتان از شکل نفوذ این جریان در آمریکا چیست؟
در آمریکا، اونجلیکالها عمدتاً در طیف «راست» قرار میگیرند؛ هم راستِ قومی و هم راستِ سیاسی. این نخستین نکته است. نکته دوم اینکه ترامپ اساساً فردی بیدین است؛ نه از نظر ما، بلکه از نگاه خود آمریکاییها. در آمریکا هر فرد مسیحی، معمولاً در کلیسای محل کار و یا محل سکونت خود ثبتنام میکند؛ اما ترامپ در هیچکجا ثبتنام نشده است. با این حال، فردی بسیار شیّاد است و از احساسات اونجلیکالها در جهت منافع شخصی خود استفاده میکند.
او جمله بسیار جالبی دارد. میگوید: زمانی که سفارت آمریکا را از تلآویو به بیتالمقدس منتقل کردم، با تعجب دیدم اونجلیکالهای آمریکایی از خود یهودیها خوشحالتر شدند. این نشان میدهد که این جریان تا چه اندازه به چنین اقداماتی حساس است. تقریباً بیش از هشتاد درصد اونجلیکالهای آمریکا طرفدار ترامپاند؛ نه به این دلیل که او انسان شایستهای است، بلکه چون او را ــ به تعبیر خودشان ــ فردی میدانند که خدا فرستاده تا اهداف اونجلیکالی را محقق کند. همچون مثل معروف که میگوید: {ما ذا یوید هذا الدین و رجلٌ فاسق}؛ یعنی گاهی یک انسان فاسق، بیش از افراد دیندار به گسترش یک دین کمک میکند. وضعیت ترامپ برای آنان کموبیش چنین است.
نکته بعدی این است که با توجه به گرایشهای خاص اونجلیکالها ــ و تا حدی گرایشهای نژادپرستانهای که در لایههای نخستین شکلگیریشان وجود داشت ــ بستر اصلی این جریان «پروتستان سفیدِ آنگلوساکسون» بوده است؛ هرچند امروز در میان آنان سیاهپوستان و گروههای دیگر هم دیده میشوند. اما ریشه فکری و هویتیشان در همان جامعه پروتستانِ آنگلوساکسون سفید شکل گرفته است. به همین دلیل، آنان بهطور طبیعی به سمت حزب جمهوریخواه گرایش دارند. در میان دموکراتها نفوذشان کم است.
ریگان ــ که خود نیز اونجلیکال بود ــ یکی از کسانی بود که نقش مهمی در تقویت این جریان داشت. افزون بر این، اونجلیکالهای آمریکایی خود را متعهد به «برتری بخشیدن به امریکا و گسترش نفوذ آمریکا» میدانند. به همین علت است که سیاست خارجی آمریکا، بهویژه در دورههای جمهوریخواهان، عموماً از آنان حمایت میکند.
همین ویژگیها باعث شده این جریان در آمریکای لاتین نیز بهطرز قابلتوجهی رشد کند. البته دلایل دیگری هم دارد، اما این عامل، یکی از مهمترین آنهاست.
آرماگدون؛ نبردی که هر روز تفسیر تازهای میگیرد
در تحلیلهای مختلفی که درباره آخرالزمان شنیده میشود، بسیاری از سخنرانان از نبرد آرماگدون صحبت میکنند و تلاش دارند آن را با وقایع مختلف تطبیق دهند. آیا اساساً در الهیات اونجلیکالی، نبرد آرماگدون تعریف مشخصی دارد؟ و آیا میتوان این نبرد را با رخدادهای جاری تطبیق داد؟ آیا برای آنان «نبرد نهایی» تا این اندازه اهمیت دارد؟ و آیا اساساً درست است چنین تطبیقهایی انجام دهیم، مشابه کاری که برخی میخواهند علائم ظهور حضرت مهدی(عج) را به رویدادهای فعلی نسبت دهند؟
مفهوم نبرد آرماگدون، در میان همه جریانهای مسیحی، در اندیشه اونجلیکالها قویترین و پررنگترین معنا را دارد. بسیاری از چیزهایی که درباره این نبرد مطرح میشود، ارتباطی به دیگر شاخههای مسیحیت ندارد و مخصوص همین جریان است.
همانطور که قبلاً اشاره کردم، پیروان هر دینی مجموعهای از خاطرات، تصورات و باورهای تاریخی دارند و متناسب با شرایط روز، این مفاهیم را با حوادث جاری تطبیق میدهند. برای نمونه، در دوران جنگ سرد، زمانی که تنش میان خروشچف و کندی به اوج رسیده بود ــ بهویژه ماجرای خلیج، خوکها و خطر تقابل اتمی میان دو ابرقدرت ــ برخی از آنان همان وقایع را مصداق نبرد آرماگدون میدانستند. در دورههای دیگر نیز وقایع مختلفی را به این مفهوم نسبت دادهاند.
بنابراین، بله، امروز هم چنین ادعاهایی مطرح میشود. اما توجه داشته باشید که همه اینها از نتایج همان اعتقادات آخرالزمانی است. اگر آن مبنای اعتقادی را بردارید، نبرد آرماگدون برایشان دیگر معنای خاصی نخواهد داشت. آنها این نبرد را مقدمه آخرالزمان، یا به تعبیر ما از باب «فتن و محن» میدانند. به همین دلیل، شرایط موجود را نیز بهگونهای یکی از مصادیق آن تلقی میکنند. افراد افراطیشان هم صریحاً میگویند: همین وقایعِ امروز، همان آرماگدون است.
۲۱۹
