این زن اظهار داشت: به دنیا آمدهام در مشهد و در خانوادهای از طبقه پایین اجتماعی که در حاشیه شهر زندگی میکردند. پدرم پنج دختر دارد که همگی را با زحمات فراوان بزرگ کرده است و به همین خاطر سعی داشت که دخترانش را با نخستین خواستگارها به خانه بخت بفرستد. در سن 16 سالگی، بدون هیچگونه شناختی، به عقد فردی درآمدم که ده سال با من اختلاف سن داشت. در آن زمان نه مفهوم عشق را درک میکردم و نه نیازی به علاقه به او احساس میکردم؛ هر زمان که در این مورد سوالی میکردم، با برخوردهای تند پدر و مادرم مواجه میشدم و هرگونه اعتراضی برایم جایز نبود. بنابراین، به ناچار تلاش کردم تا خود را به او علاقهمند کنم و تا حدی هم موفق شدم، اما شوهرم انسانی زباننفوذ و صاحب هوس بود. خلاصه پس از تقریباً ۴ سال از زندگی مشترکمان، صاحب دختری شدیم، اما همچنان احساس میکردم که او به من هیچ نوع عشقی ندارد.
وقتی این موضوع را با مادر و خواستاران بزرگترم مطرح میکردم، به جای ارائه راهحل مؤثر، با خنده و تمسخر میگفتند تو حتی نمیتوانی شوهرت را به راه درست بیاوری و مشکل از خود توست! مدتی گذشت تا متوجه تماسهای شکبرانگیز همسرم، حمید، شدم. در ابتدا او وجود ارتباط با خانم دیگری را انکار میکرد، اما زمانی که من توانستم به او ثابت کنم که در حال برقراری رابطه نامشروع است، با بینظمی خیره به چشمانم گفت که دیگر حوصلهام را ندارد و یک زن دیگر پیدا کرده است. از آن تاریخ به بعد، بهطور مکرر دیر به خانه میآمد و نفقهای هم به من نمیداد. حتی وقتی که برای زایمان فرزند دومم در بیمارستان بستری بودم و پزشک پس از ۲ روز اعلام کرد که آمادهام به خانه برگردم، حمید برای پرداخت هزینههای بیمارستان هم نیامد و من ۱۰ روز در بیمارستان ماندم تا پدرم در نهایت با پرداخت هزینهها، مرا از بیمارستان مرخص کرد.
پس از این واقعه، زندگی برایم بسیار دشوار شد و روحیهام به شدت ضعیف شده بود. از طرف دیگر افسردگی پس از زایمان نیز اثر بسیار عجیبی بر احساسات و رفتارم گذاشته بود که با پیشنهاد یکی از دوستان، به مصرف مواد مخدر روی آوردم و به سرعت خود را درگیر مواد صنعتی شیشه کردم. تصور میکردم که این مواد مخدر میتواند به عنوان آرامبخش عمل کند، اما به زودی روزگارم تیرهوتار شد و وارد مسیر ضربالمثلها و بدبختی شدم. حالا دیگر حتی برای مراقبت از فرزندانم هم توان نداشتم. شوهرم اقدام به طلاق من کرد و بچههایم را از من گرفت. دیگر هیچ خبری از آنها ندارم، اما گمان میکنم که یکی را به مادر شوهرم و دیگری را به خواهر شوهرم سپرده است تا از آنها نگهداری کنند، زیرا او هم درگیر مواد مخدر شده و خانه و مکانی مشخص ندارد. من هم برای تأمین هزینههای اعتیاد، به جمعآوری ضایعات از درون کیسههای زباله پرداختم و روزهای سختی را گذراندم، اما حالا از رفتارهای گذشتهام پشیمانم و آرزو دارم که به روزهای قبل از اعتیاد برگردم، ای کاش….
با توجه به ندامت این زن معتاد، به دستور سرهنگ مجتبی حسینزاده (رئیس کلانتری رسالت مشهد) به مراکز ترک اعتیاد اجباری معرفی گردید تا شاید این بار فرصتی برای بازگشت به زندگی سالم داشته باشد.
این ماجرا واقعی است و با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی رقم خورده است.
