۱۴ مهر به عنوان روز «تهران» شناخته میشود؛ روزی که یادآور شهری است که دیگر خالی از انارستانهاست، چنارهایش به افول رفتهاند و بافتهای تاریخیاش به مرور فراموش میشوند. جالب اینکه کمتر کسی آگاه است که تهرانِ مهاجرپذیر، به خودی خود فرهنگی غنی و متنوع در جنبههای هنری، غذایی، فلسفی و… دارد که این روزها نمایندهی فرهنگ غنی ایرانی در صحنه جهانی است!
به همین مناسبت، به گفتوگو با یک تهرانپژوه پرداختهایم تا در مورد فرهنگ تهرانی بیشتر بیاموزیم، فرهنگی که به فرمایش او، ترکیبی از سنتها و فرهنگهای مختلف است و با گذشتهاش که زمانی یک روستای کوچک بود، فاصله زیادی دارد.
سعید روشن در مصاحبهای تفصیلی با ایسنا، با بیان این که تهران به هیچ عنوان یک کلانشهر محسوب نمیشود بلکه به واقع «شهر _ کشور» است، عنوان کرد: شهرهای گوناگونی چون تهران، اصفهان، مشهد و شیراز به عنوان کلانشهر شناخته میشوند، چرا که جمعیت بالایی دارند. اما به عقیده من، تهران را میتوان «شهر _ کشور» نامید چرا که جمعیت آن تقریباً به اندازهی جمعیت یک کشور، یعنی در حدود ۱۰ میلیون نفر است. در مقایسه با جمعیت برخی کشورها نظیر سوئد، مجارستان و تاجیکستان، متوجه میشویم که تهران از نظر تعداد جمعیت حتی بیشتر از کشورهایی مانند اتریش، سوئیس، بلغارستان و چندین کشور دیگر است. به همین دلیل، نمیتوان تهران را به عنوان یک کلانشهر معمولی در نظر گرفت و این تفاوتها در تعاملات، فرهنگ، سیاست و ساختارهای این شهر نسبت به دیگر شهرها نمایان میشود.
تهران؛ روستایی که به پایتخت تبدیل شد
او در ادامه به این نکته اشاره کرد که با توجه به شرایط جغرافیایی و جمعیت قابل توجه تهران، این شهر ابتدا به عنوان یک روستای بزرگ در اطراف ری شناخته میشد که ویژگیهای روستایی خود را داشت، اما در دوره صفویه به شکلی محسوس مورد توجه قرار گرفت و در دوران قاجار به عنوان پایتخت اعلام شد. انتخاب تهران به عنوان پایتخت، باعث شد که مهاجران از نقاط مختلف به این شهر سرازیر شوند، امری که در نامگذاری محلهها و کوچههای قدیمی خود را نشان میدهد. در منطقه ۱۲ تهران که به عنوان قلب این شهر شناخته میشود، میتوان نشانههایی از تنوع فرهنگی مشاهده کرد؛ محلهها و خیابانهایی با نامهایی نظیر «قَرَقانیها»، «شامبیاتیها» و «محله کلیمیها» گواهی بر این مسألهاند. این رویدادها نشاندهندهی تنیدگی فرهنگ تهران با پدیده مهاجرت است که به تدریج منجر به کمرنگ شدن فرهنگ روستایی این شهر شده است.
«فرهنگ آلیاژی» یا «درهمجوشی فرهنگی»
روشن در ادامه به وجود قومیتها، گروههای اجتماعی و ادیان مختلف در تهران اشاره کرد و گفت: این تنوع و تعدد باعث شکلگیری یک «درهمجوشی فرهنگی» شده است که میتوان به آن «فرهنگ آلیاژی» نام نهاد. آلیاژ از ترکیب چند فلز یا عنصر با ویژگیهای خاص تشکیل میشود، اما محصول نهایی در واقع خاصیت دسته عناصر اولیه را ندارد و یک هویت متمایز پیدا میکند؛ به عنوان مثال مفرغ ترکیبی از مس و قلع و فولاد ترکیبی از آهن و کربن است. فرهنگ تهران نیز آلیاژی است که از خرده فرهنگهای مختلف اقوام، طبقات اجتماعی و سنتها در بستر تاریخ و همزیستی شکل گرفته است.
او بهوضوح بر این نکته تأکید کرد که این «درهمجوشی فرهنگی» به فرهنگ تهران ویژگیهای خاصی بخشیده است. اگر به ویژگیهای فرهنگی یک ترک آذربایجانی، لر لرستانی یا کرد کرمانشاهی که سالها در تهران زندگی کردهاند و با مشابهان خود در زادگاهشان مقایسه کنیم، تفاوتهای فرهنگی این آلیاژ به وضوح نمایان میشود. این موضوعها دلالتی بر برتری فرهنگ تهران ندارد، بلکه بر تفاوتهای فرهنگی تأکید میکند. یکی از بارزترین ویژگیهای فرهنگی تهران «رَواداری» و «تساهل» آن است. مردم از نقاط مختلف به دلیل تحصیلات، شغل، تجارت و مأموریتهای مختلف به تهران آمدهاند و فضایی که در آن با یکدیگر تعامل دارند به راحتی فضا را برای دیگران نیز مهیا میسازد.
روشن همچنین خاطرنشان کرد که این «درهمجوشی فرهنگی» اکنون نیز در تهران ادامه داشته و دستخوش تغییرات است. او با اشاره به تاریخ، گفت که در زمانی مانند دوران قاجار این تحولات کمتر بود، اما در دوره پهلوی به واسطهی حذف حصارها و دروازهها، فرهنگ تهران دستخوش تغییرات بیشتری شد و این روند نیز پس از انقلاب شدت بیشتری پیدا کرد.
از فرهنگِ اصیل طهرانی چیزی باقی مانده است؟
این تهرانپژوه در پاسخ به این پرسش که آیا در زمانیکه تهران تنها یک روستا نزدیک ری بوده، فرهنگ خاصی داشته است؟ اظهار داشت: در این راستا اطلاعات چندانی وجود ندارد و اطلاعات تاریخی در مورد روستای قدیمیتهران و دیگر روستاهای اطراف که امروزه در دل تهران گم شدهاند، ناقص است. مثلاً در مورد زبان و لهجهای که در آن زمان استفاده میشد اطلاعات دقیق و مستند قابل توجهی در دست نیست. با این حال، آن فرهنگ روستایی نتوانسته است بر بستر فرهنگی درباری و شهری بعدی غلبه کند. برای نمونه، گویش فعلی تهرانی مربوط به دورهی پس از «فتحعلیشاه» است و ربطی به گویش قدیمی طهران ندارد و تنها نامهایی از جمله اودلاجان (عودلاجان)، سنگلج و بعضی اسامی دیگر تا به امروز به جا مانده است.
وقتی تهران فرهنگساز میشود!
وی در ادامه به این نکته اشاره کرد که فرهنگ ابعاد مختلفی دارد که در هنر، پوشش، غذا، گفتار و فکر خود را به نمایش میگذارد. برای مثال اگر نگاهی به تاریخ نقاشی، موسیقی و فلسفه در دنیا داشته باشیم، متوجه خواهیم شد که برخی شهرها مهد مکاتب هنری و فکری شدهاند که نام آنها را به دوش میکشند. مانند مکتب انتقادی فرانکفورت، مکتب شهرسازی شیکاگو، حلقه فلسفی وینی و مکتب زباشناسی پراگ، یا در تاریخ نقاشی و نگارگری ایرانی نیز از مکاتب مختلفی نظیر مکتب تبریز، مکتب شیراز، مکتب هرات و مکتب قزوین صحبت میشود. اگر نگاه کنیم، تهران نیز در چندین مقطع زمانی، به واسطهی جریانات فکری و هنری، بستری برای شکلگیری مکاتب چشمگیر فرهنگی بوده و همین موضوع اکنون با نام تهران گره خورده است؛ مثلاً مکتب آوازی تهران که در کنار مکتب تبریز و اصفهان ویژگیها و نشانههای خاص خود را دارد و چهرههای نامداری همچون «جناب دماوندی»، «محمود کریمی»، «عبدالله دوامی» و «علی خان نایب السلطنه» از پیشکسوتان آن هستند. یا در هنرهای نمایشی، مکتب تئاتر تهران است که در این شهر شکل گرفت و بالید.
مدیرعامل موسسه تهرانشناسی ادامه داد: به تدریج، جریانهای فکری نیز در تهران شکل گرفته و یکی از جریانات مهم که در دورهی قاجار ایجاد شده و تا به امروز پابرجا مانده، «مکتب فلسفی تهران» است که طی آن، استادان و دانشجویان برجستهای تحصیل و تدریس کردهاند.
ماجرای شکلگیری «مکتب فلسفی تهران»
او در خصوص جزئیات شکلگیری این مکتب فلسفی گفت: در دورهی فتحعلیشاه، فردی به نام «محمدحسین خان مروی» یا «فخرالدوله» که خان شهر مرو در ترکمنستان کنونی بود، «مدرسه مروی» را در کوچه مروی کنونی تأسیس کرد. او به همراه ثروت زیادی که به تهران آورد، به سرعت حائز احترام واقع شد. او «مدرسه مروی» را با هزینه شخصی تأسیس کرد و وقفهایی برای آن در نظر گرفت. این وقفها نقش موثری در جذب معلمان خبره و خدمات مناسب به دانشجویان داشت. فتحعلیشاه به ملاعلی نوری، پیشوای بزرگ آن زمان دعوت کرد، اما او به دلیل سن بالایش نپذیرفت و شاگردش ملاعبدالله زنوزی را فرستاد. با ورود ملاعبدالله زنوزی، زمینه برای شکلگیری مکتب فلسفی تهران فراهم شد و گروهی از حکما نظیر «آقا علی مدرّس طهرانی» معروف به حکیم مؤسس، «آقا محمدرضا قُمشهای»، «میرزا ابوالحسن جلوه» و «آقا میرزا حسین سبزواری» این مکتب را از آن زمان به بعد توسعه دادند و به گونهای جدی و مؤثر بر آن تأثیر گذاشتند. اندیشههای غربی مورد نقد و بررسی قرار گرفت و تعامل فلسفه اسلامی و مکاتب غربی شکل گرفت. بهطورکلی بعد از درگذشت «ملاهادی سبزواری»، تهران به مهمترین کانون فلسفی در ایران تبدیل شد. آن زمان حتی حوزه علمیه تهران از قم قویتر بود و حوزه قم بعدها با ورود «شیخ عبدالکریم حائری» در اوایل قرن حاضر احیا شد.
او همچنین افزود: تأسیس دارالفنون و شروع آموزشهای مدرن در این مؤسسه، جریانی بزرگ از آموزش مدرن در تهران و در پی آن تربیت متخصصان در رشتههای مختلف ایجاد کرد و بهطور کلی، تهران در زمینههای متعدد کارکردی فرهنگی داشت.
تاثیر گویش تهرانی بر فرهنگ عمومی
روشن در خصوص گویش تهرانی که در حال حاضر به عنوان گویش رسمی و مرجع در رسانهها شناخته میشود، بیان کرد: گویش و لهجهای که هماکنون در رسانهها کاربرد دارد، گویش تهرانی و پایتختی است که به طرز معناداری بر فرهنگ عمومی تأثیر گذاشته است. به گونهای که مردم بسیاری از شهرها تلاش میکنند در مکالمات غیرمحلی خود از این لهجه پیروی کنند. مشابه همین موضوع را میتوان در دیگر کشورها نیز مشاهده کرد. مثلاً وقتی کسی قصد دارد بهطور رسمی زبان انگلیسی را بیاموزد، تنها لهجه شهر لندن را میآموزد. یا کسی که میخواهد زبان فرانسه را یاد بگیرد، آن را با لهجه پاریس فرا میگیرد و نه با لهجههای دیگر متناسب با سایر نقاط کشور. به همین ترتیب، گویش تهرانی میتواند به عنوان گویش مرجع در آموزش زبان به حساب آید.
چه کسانی پای «ارمنی بادنجان» را به آبگوشت باز کردند؟
این تهرانپژوه با اشاره به تأثیر فرهنگ تهرانی بر غذا بھی پرداخت و گفت: دیزی یا آبگوشت، که امروزه یکی از غذاهای سنتی ایرانی به حساب میآید، امروز در تهیه آن گوجهفرنگی و سیبزمینی به عنوان دو ماده اصلی استفاده میشود. هرچند در تنوع آبگوشتها از سبزیجات، شلغم، میوههای باغی و گاهی جالیزی هم بهره میبرند، اما در حالت کلی، رُب گوجهفرنگی و سیبزمینی قلب آبگوشت را تشکیل میدهند. نکته جالب این است که گوجهفرنگی، ماده غذایی غیربومی و وارداتی است که به فرهنگ غذایی ایرانی راه یافته است و نخستین بار از تهران به سایر نقاط کشور معرفی شد.
روشن افزود: داستان از این قرار بود که «عبدالصمد میرزاعزالدوله»، پسر محمدشاه قاجار، مقداری بذر گوجهفرنگی را برای همسایهاش «دوست محمدخان معیرالممالک» فرستاده و او این بذر را در باغ فردوس کشت. با اینکه کسی از نحوه استفاده از این گیاه اطلاعی نداشت، در نهایت عزالدوله به ایران رفت و بر نحوه استفاده از آن در پخت غذا آگاهی پیدا کرد و روش تهیه را به سرآشپز دوست محمدخان آموزش داد. از اینجا به بعد، گوجهفرنگی جای خود را در آشپزی تهرانیها باز کرد. البته نامگذاری این ماده غذایی هم در تمام مناطق یکسان نبوده و برخی آن را با عنوان «ارمنی بادنجان» مینامیدند چراکه گوجه هم مانند بادنجان دارای دانه است و از یک کشور دیگر وارد شده و بدین ترتیب با پسوند ارمنی به آن اشاره میکردند. شهید مرتضی مطهری نیز به عدم تمایل برخی از گذشتگان در استفاده از این ماده غذایی در آثار خود اشاره کرده و توضیحاتی درباره حساسیتهای نادرست داده است.
سیبزمینی هم صادره از تهران است!
این تهرانپژوه درباره ورود سیبزمینی به فرهنگ غذایی ایران نیز اذعان داشت که تهران در این زمینه نقش مؤثری ایفا کرده و گفت: بذر سیبزمینی که توسط «سرجان مِلکُم» دیپلمات معروف انگلیسی در سفرش به ایران در دوران فتحعلیشاه به دربار ارسال شد، به یاد ماندنی است. سیبزمینی که اصالتاً متعلق به قاره آمریکا ست، تا قرن ۱۶ میلادی برای اروپاییها ناشناخته بود. در آن زمان، مردم با مشکل قحطی مواجه بودند و کمبود گندم و جو زندگی آنها را در معرض خطر قرار داده بود. بنابراین سرجان مِلکُم پیشنهاد داد که بذر سیبزمینی را در مناطقی که قحطی احتمال داشت، کاشته شود. این امر موجب کاهش مرگ و میر ناشی از قحطی شد. سیبزمینی ابتدا در یکی از روستاهای اطراف تهران به نام «پَشَند» کشت شد و تا مدتها بعد نیز نام «سیبزمینی پشندی» در بازگو کردن تاریخ کاربرد داشت؛ به همین دلیل سیبزمینی از تهران به دیگر شهرهای ایران معرفی شد. در بعضی از نقاط مانند شیراز به آن «آلو» نیز گفته میشد و به جای سیبزمینی از آن به عنوان «آلوی مِلکُم» یاد میکردند. در واقع مردم برای خورش خود زیره و آلو استفاده میکردند و بعدها آرام آرام سیبزمینی جای آن را گرفت. لذا، میتوان گفت که تهران بستری برای گسترش مصرف سیبزمینی و گوجهفرنگی در دیگر نقاط کشور بوده و امروز شاید هیچکس یادی از منشأ و تاریخ ورود این مواد غذایی نکرده باشد.
«کباب کوبیده تهرانی» نماینده فرهنگ غذایی ایران
او تأکید کرد که تهران در تأثیرگذاری بر فرهنگ غذایی ایران نقش بسزایی دارد و گفت: غذای مشهوری که به عنوان «کباب کوبیده» شناخته میشود، نوعی «کباب قفقازی» به حساب میآید. با این حال، کبابی به شکل امروزی که با گوشت چرخکرده طبخ میشود، وجود نداشت و به طور اصولی، از گوشت کوبیده شده در هاون سنگی درست میشد. با وجود آنکه انواع مختلف کوبیدهها در سراسر ایران موجود است، کوبیدهای که امروزه با استفاده از گوشت چرخکرده گوسفند تهیه شده و با برنج سرو میشود، بهوضوح از تهران به دیگر نقاط گسترش یافته و به نوعی به عنوان یکی از غذاهای ایرانی شناخته شده است. «محمد حسن اعتماد السلطنه» در اینباره مینویسد که اولین بار، نایب خان—از رجال نظامی—«کبابی نایب» را در سبزه میدان دایر کرد. اگرچه گزارشهای تاریخی به وجود چلوکبابی در تبریز نیز اشاره دارند، لیکن توسعه و ترویج این نوع کباب که گوشت آن با چرخگوشت دستی تهیه و از هاون سنگی برای کوبیدن استفاده نمیشد، در تهران آغاز شده و روش پخت و سرو آن به محبوبیت رسید و به مرور به حیثیت ویژهای در غذاهای ایرانی دست یافت.
ماجرای تولد «کیک تولد» در ایران!
روشن به مثالی دیگر در تأثیر تهران بر فرهنگ غذایی ایران اشاره کرد و گفت: پیش از دوره پهلوی اول، هیچگونه رسمی در خصوص برگزاری جشن تولد برای بزرگترها یا بچهها وجود نداشت و تنها در کودکانی که تازه به دنیا آمده بودند، به نظر میرسید که قربانی و صدقهای ارائه شود و با ورود به دوره پهلوی بود که رسم برگزاری جشن تولد و پخت کیک مخصوص برای تولدها رواج پیدا کرد. به تدریج کیک تولد —که از اروپا و به خصوص از ارامنه وارد ایران شده بود—مورد توجه قرار گرفت و قنادیهای مدرن نیز به این حرفه روی آوردند. نخستین قنادی مسلمان ایرانی که موفق به تهیه کیک تولد با سر قنادان ایرانی شد، «قنادی بهار» در چهارراه سرچشمه بود که هنوز هم فعال است. این نیز واقعیتی از فرهنگ اروپاییست که از تهران به دیگر نقاط ایران منتقل شده است.
تهران مهد پذیرش فرهنگ اتباع خارجی
او با تأکید بر «درهمجوشی» و «رَواداری» فرهنگ تهرانی، این موضوع را در پذیرش فرهنگ افغانها مؤثر دانست و گفت: پس از مهاجرت گسترده افغانها به ایران و بهویژه تهران بعد از اشغال این کشور توسط شوروی، افغانها کمکم توانستند فرهنگ و خردهفرهنگهای خود را در تهران نمایان کنند و مثلاً در ایام ماه محرم در محلات مختلف تهران با ورود پررنگ خود به عزاداری به شیوه مخصوص خود پرداخته و حتی مراکز فرهنگی و رستورانهای مخصوص خود را ایجاد کردهاند و در ایام نوروز، عید فطر و قربانی جشنهای فرهنگی خود را با شکوه برگزار میکنند. همین امر در خصوص «مُعاوِدین» یا «اَعراب ایرانی تبار» نیز صادق است که در زمان حزب بَعث از عراق رانده شدهاند و میتوان رد فرهنگ و آداب و رسوم آنها را در «محله دولت آباد» یا «چهارراه گلوبندک» مشاهده کرد. گروههایی همچون «نجفیها»، «اَکراد فِیلی» و «کاظمینیها» از مهمترین جمعیتهای مُعاوِدین ساکن در تهران هستند.
فرهنگ طهران قدیم در معرض فراموشی است
این تهرانپژوه همچنین به این نکته اشاره کرد که متأسفانه برخی از خوبیهای فرهنگ طهران قدیم به نسل جدید منتقل نشده است. برای مثال، در دهههای گذشته از خوراکیها، خورشها و دمنوشها متناسب با فصل و طبع استفاده میشد که در جلد پنجم کتاب تاریخ طهران اثر زنده یاد جعفر شهری نیز به آن پرداخته شده است. اما با توجه به شرایط کنونی، انتقال این سنتها به نسل جدید با موانع زیادی روبرو شده و بسیاری از آنها به فراموشی سپرده شدهاند.
فقر کلامی تهرانیها!
او در ادامه اشاره کرد که گویش و ضربالمثلها در گفتار تهرانیهای قدیم پر از زیباییهای خاص و محتوایی غنی بود. روانشاد جعفر شهری توانسته است تنها بخش جزیی از این گنجینه را در کتاب «قند و نمک» حفظ کند. اما متأسفانه این واژگان و ضربالمثلها به نسل جدید منتقل نشده و حتی نوجوانان امروزی به قدری با فقر کلامی مواجهند که نمیتوانند به خوبی از دایره لغات دارای تنوع و زیبایی ادبی بهرهمند شوند. لازم به تأکید است که جوامع از اصطلاحات و ضربالمثلها استفاده میکنند و همزمان همین واژهها ممکن است ناپدید شوند و بیتوجهی به میراث کلامی و بیخواهی از آن نیز موضوعی است که روند طبیعی نیست.
نقش علی حاتمی در زندهنگهداشتن فرهنگ تهرانی
این تهرانشناس در مورد تأثیر آثار فیلم و سریالها بر انتقال فرهنگ تهرانی گفت: در مورد تاریخ، متاسفانه فیلمها گاهی باعث از دست رفتن دقت در روایتهای تاریخی میشوند، اما به همان اندازه میتوانند در ناروا کردن بخشی از فرهنگ مؤثر باشند. من شخصاً احترام زیادی برای استاد علی حاتمی قائل هستم؛ زیرا او به تصویر کشیدن فرهنگ و معماری تهران در کارهایش کمک شایانی کرده است. آثار شاخص او مانند سریال «هزار دستان» و فیلم «مادر» نماد قدرتمند این انتقال فرهنگی هستند. اما داستان او نمایی دقیقی از تاریخ نیست، بلکه داستانی است با روایت خاص خود از تاریخ. به عنوان مثال، نمایی که از ناصرالدین شاه در آثارش وجود دارد، به دلیل جذابیتهای فیلمسازی ممکن دچار تغییر شد. اما باید گفت که علی حاتمی با نمایش جزئیات و آداب و رسوم خاص زندگی مردم، فرهنگ تهرانی را در حافظه جمعی پایتخت حفظ کرده است. مثالهایی از این موضوع در سکانسهایی مانند فرهنگ «کلهپاچهخوری» و سِرو کباب کوبیده دیده میشود، که اگر هم ثبت نمیشد، به داستان لطمهای نمیزد، ولی نکته مثبت ماجرا در نمایانگر فرهنگ زندگی مردم است. علی حاتمی به همراه افراد نظیر «ولی الله خاکدان» محلهای تاریخی تهران را به خوبی در قاب تصویر آورد.
مسعود کیمیایی؛ احیاگر گویش لوطیهای طهران قدیم
او در ادامه تأکید کرد که فرد دیگری، «مسعود کیمیایی»، در آثار سینمایی خود تلاش نموده تا فرهنگ و گویش تهرانی را حفظ و ثبت کند و تصاویری از آثار فرهنگی تهران قدیم را به نمایش بگذارد. او اهل محله امامزاده یحیی از قدیمیترین محلات تهران در منطقه اودلاجان است و به خوبی با گویش و ادبیات کسانی که در این مناطق زندگی میکردند آشناست. کیمیایی تلاش داشته در آثار خود از این قابلیت بهرهبرداری کند و فیلمهایی در محلات قدیمی همچون «امامزاده یحیی» بسازد که جنبهای از فرهنگ و افراد این محدوده را به تصویر بکشند. متاسفانه در حال حاضر، بیشتر فیلمها در فضای آپارتمانی و بسته فیلمبرداری میشوند و بسیاری از سازندگان به جزئیات فرهنگی و تاریخی فراموششده توجه نمیکنند، در حالی که این جزئیات میتوانند در حفظ میراث و حافظه بصری ما تأثیرگذار باشند.
وقتی رسانه ملی تولید محتوا نمیکند چه انتظاری از بخش خصوصی داریم؟
روشن بیان کرد: در دهههای اخیر، سریالهایی نظیر «پدر سالار» و «شب دهم» سعی کردهاند تا گوشههایی از فرهنگ تهرانیها را نشان دهند. اما متأسفانه در حال حاضر شرایط رو به افول است و هنگامی که رسانه رسمی و ملی به تولید چنین محتوایی فکر نمیکند، انتظار از بخش خصوصی برای تولید کارهای فاخر نمیتوان داشت، البته هرچند بخش خصوصی هم تلاش میکند.
مستندها؛ راویانی بدون چاشنی اضافه!
او از ضرورت روایت وقایع تاریخی و فرهنگی به شكل اصولی یاد کرد و گفت: مستندها در این زمینه بهخوبی میتوانند ارایهدهندهٔ روایت باشند چون در فیلم و سریال لازم است که عناصری جهت ایجاد جذابیت و کشش به معرض نمایش بیایند و این میتواند به حقیقت و اصالت محتوا لطمه بزند. بر این اساس مستندها نیازمند احساس و وقایع وهمی نیستند. درزمانهای گذشته، مستندهای موفقی مانند «چنارستان» و «تهران انار ندارد» خلق شده بودند که به معرفی تهران میپرداختند، اما متاسفانه این مسیر در حال حاضر کمتنوع شده و برخی تولیدات با ارزش دیگر به مرحله انتشار نرسیدهاند؛ مثلاً مستند «خونه» کار آقای خدایار قاقانی که موضوع آن خانه مستوفیالممالک بود، تنها در فضاهای خصوصی و محدود به نمایش درآمد.
بِلاگری یا بَلاگَری؟ مسئله این است!
روشن با بیان اینکه عمده تولیدات محتواها پیرامون فرهنگ تهرانی در فضای مجازی، مبتنی بر موضوعات زرد است، گفت: کسانی که خود را بِلاگر تهرانگرد میدانند، گاهی اوقات به شکلی محتوا تولید میکنند که نسبت به ارائه اطلاعات درست زاویه دارند و به نوعی میتوان گفت بَلاگَری میکنند. این افراد به دنبال ارائه پسوندهای «ترین» و «اولین» به محتواهای خود هستند تا حس کنجکاوی مخاطبان را تحریک کنند؛ در حالی که صحت اطلاعاتی که میدهند جای سوال دارد. به نظر میرسد بهتر است که رسانههای رسمی دوره هایی برای آموزش تولید محتوا با موضوعات فرهنگی و تاریخ برگزار کنند تا افراد مشتاق بتوانند در این حوزهها به درستی فعالیت کنند. در فضای مجازی، صفحاتی با محتواهای جالب و عکسهای خوب هم وجود دارد، اما محتوای زرد غالب شده است. همچنین باید گفت وزارت علوم و دانشگاههای مرتبط باید بسترهایی فراهم کنند تا دانشجویان رشتههای مرتبط با حوزه شهری به سمت تولید مقالات علمی و استنادپذیر درباره فرهنگ و میراث فرهنگی تهران سوق پیدا کنند.
وقتی رسانهها به داد حفظ بخشی از فرهنگ تهرانیها رسیدند
روشن به نقش و سهم رسانهها در معرفی فرهنگ و میراث تهران اشاره کرد و گفت: رسانههای خبری، خبرگزاریها، رادیو، تلویزیون و پادکستها همگی میتوانند بهطور مؤثری در این زمینه پای کار بیایند. اما تولیدات خبرگزاریها و رسانه ملی، به عنوان منابع معتبر و قابل استناد، نقش مهمی ایفا میکنند. حتی بسیاری از این تولیدات به عنوان منابع معتبر برای ارجاع در پایاننامههای دانشگاهی قابل استفاده هستند. در مقابل، ارجاع به محتوای شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای عمومی به دلیل محدودیتهای خود کمی دشوار است و معمولاً این تولیدات عمری کوتاه دارند و نمیتوانند برای استناد قابل اعتماد باشند. . اگر رسانههای مستقل و خبرگزاریها تولیدات مستند و معتبری را به طور پیوسته انجام دهند، میتوانند به انتقال فرهنگ و ارتقاء آن کمک کننده باشند. به عنوان مثال، در زمانهایی که آقای احمد مسجدجامعی برنامه تهرانگردی و کشف تهران را راهاندازی کرده بودند، خبرگزاریها با او همکاری میکردند و این فرایند به گردآوری مصاحبهها و ضبط تصاویر از اماکن تاریخی و آداب و رسوم محلی کمک کرد. این رویدادها به اسناد باارزشی تبدیل شد، چرا که در حال حاضر برخی این اماکن یا تخریب شدهاند و یا تغییری نامناسب یافتهاند. مدارکی از گذشته در خبرگزاریها بهویژه «خبرگزاری ایسنا» باقی مانده که قابل ثبت و مدلسازی هستند.
چرا تورهای تهرانگردی رونق گرفتند؟
این تهرانپژوه به تأثیر تورهای تهرانگردی در یادآوری فرهنگ طهران قدیم اشاره کرد و گفت: به رغم آسیبهایی که بر اثر تخریبهای گسترده در نقاط تاریخی دیدهایم، در عین حال نشانههایی از طراوت و نوآوری هم دیده میشود. به عنوان مثال، تبدیل خانههای قدیمی به کافه، دفتر کار یا هاستل نیز نشانهای از این رویکرد است. این بازگشت به گذشته میتواند دو دلیل داشته باشد: اولی نزدیک شدن افراد به اصالتها و دومی جستجو برای هویت شخصی است. احساسی از قرار گرفتن در فضاهای قدیمی و تداعی خاطرات میتواند در این روند مساعد باشد.
او ادامه داد: هنگامی که کسی برای ملاقات، قرار، جلسه کاری و… یک کافه در یک خانه قدیمی انتخاب میکند، تنها به منظور صرف یک فنجان قهوه نیست، بلکه خواهان قرار گرفتن در فضایی با روحیه و تاریخ کهن است. این حس جستجوگری شخص به دنبال هویت خود و ارضای نیاز هویتمندی به وضوح نمایان میشود. با این حال، شرکتکنندگان در تورها و مشتریان کافهها ممکن است با انگیزههایی متفاوت در این فضاها حاضر شوند؛ برخی فقط برای گرفتن یک عکس، برخی دیگر برای گذران وقت و گروهی به دنبال دانش و تاریخ واقعی در این مکانها هستند.
معرفی تهران به شهرنشینانی که شهروند نیستند!
روشن به آغاز شکلگیری تورهای تهرانگردی به منظور شناساندن فرهنگ تهرانی اشاره کرد و گفت: در اواخر دهه ۸۰، با تأسیس اداره بافت تاریخی منطقه ۱۲ شهرداری تهران، موجی از علاقه و جستجو در میان مردم ایجاد شد چرا که شهرداری به بررسی امکن تاریخی و مرمت آن مشغول شد و راهنماهای گردشگری رایگان را فراهم کرد. در این ایام تورهای گردشگری، با هدف بازدید از مکانهای تاریخی و فرهنگی، به طور جدی به قصد غنیسازی اطلاعات شهروندان و امانتداری از میراث فرهنگی شکل گرفت و به تدریج جمعیت بسیاری از شهرنشینان که از تاریخ و فرهنگ تهران اطلاعی نداشتند، با آنها آشنا شدند. در این راستا بخش خصوصی نیز بلکه مجبور نیست از برنامههای شهرداری پیروی کند تا اقدام به بازاریابی و تورگردانی کند.
غلبه مکانمحوری بر فرهنگمحوری
او با اشاره به اینکه تورهای تهرانگردی عمدتاً نگاهی مکانمحور دارند و کمتر به مسأله فرهنگ پرداختهاند، ادامه داد: این مسأله ناشی از تأثیر فضای بصری است که به تدریج بر زندگی امروزی سوار میشود و مردم تمایل بیشتری به ثبت معنای بصری از تجربیات خود دارد. در نتیجه، روایتهای تاریخی و غیرمکانی به تدریج به دست فراموشی سپرده میشوند. با این حال، بعضی از تورهای فُلکلوریک و انسانشناسی هنوز فرصتی را برای تجربه و درک فرهنگ خاص هر مناسبت فراهم میآورند. همچنین در بخشی از تورهای تجربهگرا، نمیتوان حوادث گذشته را کتمان کرد، به عنوان مثال تجربه مشاغل و نحوه پخت نان در نانواییهای سنتی، و گذر از مراحل تمییز رویدادهای واقعی در زندگی اجتماعی.
روشن در پایان خاطرنشان کرد: با توجه به رویکرد موجود، تنوع تورها به شدت کاهش یافته و برخی از آنها حتی دچار اختلالات اقتصادی شدهاند. بخشهای دولتی مانند شهرداری و وزارت میراث فرهنگی باید در این راستا کمک کنند تا با کیفیت بهتری از نقل فرهنگ و آداب تهران بپردازیم. امروزه این تورها عمدتاً مکانی هستند و موضوعات فرهنگی در آنها مغفول ماندهاند و بعضی از این تورها به دلیل محدودیت روایی و عدم پیروی از شیوه صحیح کارکرد ممکن است دچار مشکلات شوند.
