“`html
برای چنین روزی از یک ماه پیش برنامهریزی کرده بودم تا بتوانم صفحه جدیدی را در سال جاری رقم بزنم، به این صورت که گزارشی متفاوت و نو ارائه دهم.
برخلاف سالهای گذشته که فقط بخشی از صحبتهای مادران را میشنیدیم، امسال داستان زندگی مادری را روایت خواهیم کرد که دیگر در میان ما نیست، مادری مهربان و فداکار که یک دختر دارد.
باید بگویم که هر چه اصرار کردم نامش را بگوید، اجازه نداد و فقط گفت که مرا به اسم بی بی میشناسند.
او خانهای قدیمی و کوچک داشت و به تنهایی زندگی میکرد؛ دخترش و نوهاش هر روز به دیدن او میآمدند و دقایقی را در کنار بیبی سپری میکردند، به این خاطر که او احساس راحتی میکرد که برای دیگران زحمتی ایجاد نکند.
روز ملاقاتام با او بسیار مضطرب بودم. صبح زود ساعت ۸ حرکت کردم و به قولم عمل کرده، در ساعت ۸ و نیم به خانه بیبی رسیدم. وقتی خواستم زنگ بزنم، درب باز شد و دختر بیبی را دیدم. پس از سلام و احوالپرسی، او دستم را فشرد و گفت بیایید، مادر منتظرتان است. در دل گفتم آیا من دیر آمدهام که بیبی به دخترش گفته تا دم در بیاید؟ پیش از آنکه این سؤال را از دختر بیبی بپرسم، او با اطمینان گفت که به موقع رسیدهام، چرا که بیبی بر این نکته اصرار داشت که برای استقبال از مهمان در درگاه منتظر باشد. من هم به حرف مادر گوش کردم، اگر بیبی توانایی داشت، حتماً با گرمی از شما پذیرایی میکرد.
زمانی که وارد اتاق شدم، بیبی با لبخندی زیبا به من سلام کرد و پاسخ سلامام را با همان لبخند دلنشین داد و دستش را دراز کرد و گفت بیایید کنارم بنشینید. بعد از خوش و بش و احوالپرسی و عذرخواهی بابت اینکه نمیتواند به استقبال مهمان بایستد، از زندگیاش گفت. او یادآوری کرد که به دلیل بیماری فلج اطفال در کودکی، دچار معلولیت شده و تنها داراییاش دخترش و دو نوهاش است.
در کنار او نشسته بودم و او هرگز چشم از من برنداشت. بیبی از دخترش که برای پذیرایی آمده بود تشکر کرد و گفت که نیازی به او ندارد، و از او خواست به زندگیاش برسد و از اینجا بیشتر مزاحم نشود. با وجود تمام اصرار دخترش مبنی بر اینکه میماند و ناهار را آماده میکند، بیبی قاطعانه گفت خیر، و در نهایت دختر بیبی خداحافظی کرد و رفت.
بیبی سپس از داستانهای زندگیاش برایم گفت و اینکه پس از فوت شوهرش، با قالیبافی و خیاطی زندگیاش را میگذرانده است. او تأکید کرد که شوهرش بیمه نداشت و بنابراین درآمدی از این جهت دریافت نمیکرد و گهگاه برادرانش به او کمک میکردند.
سالها در خانه برادرش زندگی کرده بود، زیرا پدرش این وصیت را کرده بود که برادر بزرگترش باید تا زمان حیاتش از خواهرش مراقبت کند.
او سالها این شرایط را پشت سر گذاشت و حتی پس از ازدواج دخترش نیز راضی به زندگی با آنها نشد. دخترش ۱۵ سال پیش منزلی را اجاره کرد و در آنجا زندگی کردند.
بیبی گفت: پیش از اینکه به آن خانه بروم با دخترم شرط کردم که اگر میخواهی این سالها را با ناراحتی نگذرانم، من نمیخواهم وقتت را بگیرم و ۲۴ ساعت به من فکر کنی. در ابتدا دخترم ناراحت شد و گفت که نمیتواند زحمات یک عمر را جبران کند. ولی بعد از مدتی توافق کردند و مدتی را در آن خانه گذراندم.
بیبی تعریف کرد که یک روز دختر و دامادش تصمیم گرفتند که او و مادر داماد در خانهای نزدیک به آنها زندگی کنند. او گفت که نمیداند چرا وقتی دخترش از او خواسته بود در کنارشان زندگی کند، او احساس سختی میکرد و از خودش متنفر میشد، با اینکه دخترش کاملاً راضی و خانهشان هم بزرگ بود.
وقتی بیبی داشت برایم داستان زندگیاش را تعریف میکرد، گاه چشمانش پر از اشک میشد و با آرامی اشکهایش را پاک میکرد تا من متوجه نشوم. به من گفت: تو هم مانند دختر خودم هستی، تعارف نکن و از خودت پذیرایی کن.
با توجه به گفتوگوهایی که با او داشتم، متوجه شدم که بیبی انسان حساسی است و بهراحتی با یک کلمه یا رفتار ناراحت میشود. اگرچه میل چندانی به خوردن نداشتم و بیشتر تمایل به شنیدن صحبتهایش داشتم، اما از خودم پذیرایی کردم.
بیبی سالهای نخست ازدواجش را تعریف کرد و گفت: پسر خاله مادرم عاشقش شد و با هم ازدواج کردند، او خندهکنان گفت که در آن زمان دختر خوشگلی بود و زندگی خوبی داشتند. هر دوی آنها عاشق بچه بودند و تصمیم گرفته بودند چهار بچه با فاصله سنی کم داشته باشند. بعد از چند ماه از آغاز زندگی مشترکشان، باردار شد و عید سال بعد، یعنی سال ۱۳۵۵، دخترشان به دنیا آمد. شوهرش به شدت از تولد دخترش خوشحال بود و دائم خدا را شکر میکرد.
پس از به دنیا آمدن دخترش زینت، او خود را برای سقط بارداریهای بعدی آماده میکرد و یک روز که به پزشک مراجعه کرد، تنها یک کلمه «نه» شنید. این خبر برایش بسیار طاقتفرسا بود و روزهای سختی را با خود سر و کله میزد. وقتی شوهرش توجهش را جلب کرد، او با آرامش گفت اگر خدا میخواست، خوشحالی را از ما دریغ نمیکرد، و حالا هم خدا دعاهای ما را شنیده است و هر سه اکنون خوشبختیم.
بیبی ادامه داد: حتی وقتی دخترش بزرگتر شد، هنوز با خود میاندیشید که او علت تنهاییاش است و اگر معلول نبود، شاید دخترش خواهر یا برادری داشت که با او همبازی و همصحبت باشد…
نگاهی به ساعت انداخت و گفت چقدر زمان زود میگذرد، حالا باید ناهار درست کنم و کنار هم بخوریم. وقتی گفتم که نه، من مزاحمتان میشوم، میان لبخندش ناگهان اخم کرد و گفت اگر بروی، بیشتر ناراحت میشوم.
بیبی به من گفت: مدتهاست که با عصا راه میروم، اما چند سالی است که پاهایم قدرت ندارد. او به کمک دستانش خود را روی زمین میکشید تا به آشپزخانه برساند و در حالی که از میرفت، اشاره کرد که خدا نوهام را خیر بدهد، همه چیز را در دسترس من قرار داده تا راحت باشم.
خواستم به او کمک کنم، ولی اجازه نداد و خودش به درست کردن ناهار پرداخت، که ناهاری خوشمزه با طعمی متفاوت بود. بیبی به شوخی گفت که تعریف از خود نباشد، اما دستپختش در فامیل معروف بود و واقعاً هم همینطور بود.
شاید چنین زندگی کردن برایش دشوار بود، اما او از زندگیاش راضی بود، به ویژه از اینکه دخترش مانند پروانه در کنارش بود. هر چند گاهی خسته میشد، اما هیچ روزی مادرش را فراموش نکرد و او را تنها نمیگذارد. اینها از زبان بیبی است که میگفت: روزهایی که دخترم با وجود خستگی، به خانهام میآید، متوجه خستگی او میشوم، اما هیچگاه تنهایش نمیگذارد و به من رسیدگی میکند.
نمیدانم، شاید رفتار دخترم همانند آینهای رو به روی من است، رفتاری که هیچگاه فراموش نخواهم کرد و از روابطی که با مادرم داشتم.
پس از صرف ناهار، زمان قرصهایش فرارسید. وقتی دختر بیبی به خانه رسید، گفتم اگر کار خاصی ندارید، اجازه دهید من رفع زحمت کنم. او پاسخ داد که دخترم، زحمتی نبودی، چون فقط امروز ناهار تنها نبودم.
دختر بیبی نیز با شکرگزاری فراوان ابراز کرد که تا روز مادر چند هفته مانده بود و قبل از خداحافظی، برایش پیشاپیش تبریک گفتم و دست بیبی را بوسیدم. وقتی خواستم از اتاق خارج شوم، گفت: دخترم، روز مادر حتماً چیزی که مینویسی را میخوانم و لبخند زد و گفت که از آمدنم بسیار خوشحال شد.
دختر بیبی هم تا دم در وداع همراهیام کرد، در مسیر برگشت حس عجیبی داشتم، گویی بیبی را سالهای سال است که میشناختم. واقعاً مادر موجودی ویژه است، واژهای که مشابه آنیافت نمیشود و هرگز تکرار نخواهد شد.
زمانی که خبر فوت بیبی را دریافت کردم، عمیقاً متاثر شدم و هیچ تمایلی به نوشتن نداشتم، اما به خودم گفتم که امسال باید گزارش متفاوتی تهیه کنم. به درستی که بیبی دیگر در میان ما نیست تا نوشتهام را بخواند، اما طبق وعدهای که به او داده بودم، باید این را برای روز مادر آماده میکردم.
واقعیت این است که هر روز، روز مادر است، زیرا با تلفظ کلمه مادر در دهان تکتک ما، ناخودآگاه یاد مهربانی، ایثار، تلاش بیدریغ و صبر و استقامت میافتیم که البته صفات مادرانه از حد و مرز گذشته است. امیدواریم فرزندان این سرزمین زحمات مادران خود را بهخوبی بشناسند و بتوانند حتی بخشی از آن را جبران کنند، حتی مادرانی که به آسمان پیوستهاند.
“`
