
خبرآنلاین – محمد عارف معزی: در متن بزرگترین منازعه ژئوپلیتیکی که در چند دهه اخیر بین ایران و ایالات متحده آمریکا و اسرائیل شکل گرفته، یک بازیگر آسیایی با گذشت زمان از نقش ناظر دور شده و به یکی از بازیگران کلیدی عرصه دیپلماسی تبدیل شده است؛ چین.
تحلیل نقش چین در این بحران تنها در یک بُعد سیاسی یا اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه باید آن را در بستر منافع استراتژیک، وابستگیهای انرژی و رقابت میان قدرتهای بزرگ مورد بررسی قرار داد، عواملی که چین را به گزینهای بالقوه برای کمک به کاهش تنشها میان تهران و واشنگتن تبدیل کردهاند.
در سالهای اخیر، رابطه چین و ایران شکل عمیقتری به خود گرفته است که نمیتوان آن را بهعنوان یک همکاری تجاری عادی تلقی کرد. چین به عنوان بزرگترین خریدار نفت ایران نه تنها در دوران سخت تحریمها به حفظ صادرات نفت این کشور کمک کرده بلکه از ابزارهایی همچون پالایشگاههای کوچک مستقل («teapot refineries») برای تأمین انرژی خود استفاده کرده است. این واسطهگری انرژی و همچنین توافق جامع ۲۵ ساله همکاری میان دو کشور، مؤید پیوندی استراتژیک است که فراتر از منافع اقتصادی جاری بوده و به بخشی از پروژه عظیم چین در غرب آسیا و خارج از آن تبدیل شده است.
با آغاز جنگ میان ایران و آمریکا، چین به جای ورود نظامی مستقیم یا پیروی از مواضع واشنگتن و تلآویو، رویکردی محافظهکار و در عین حال فعال در عرصه دیپلماسی اتخاذ کرده است. منابع خبری جهانی گزارش میدهند که چین بهعنوان یک میانجی غیررسمی در تلاش برای کاهش تنشها وارد عرصه شده و نقش خود را در پسزمینه گفتوگوهای صلح بهوضوح مطرح کرده است. این حرکتها نه از طریق فشار مستقیم، بلکه از طریق تعامل با طرفهای مختلف و دعوت به بازگشت به میز مذاکرات، و حمایت از میانجیگری کشورهای دیگر مانند پاکستان، قابل مشاهده است.
آیا پکن میتواند «ضامن بزرگ» پایان جنگ ایران و آمریکا باشد؟
رویکرد چین در این بحران را نمیتوان از سیاست کلی «عدم مداخله مستقیم» در امور داخلی دیگر کشورها جدا دانست. چین بهطور سنتی از ورود به جنگهای خارجی پرهیز میکند، اما در عوض به دنبال مدیریت تنشها از طریق ابزارهای دیپلماتیک و اقتصادی است. تحلیلگران غربی گفتهاند که چین از این بحران برای معرفی خود بهعنوان «قدرت مسئول در سطح جهانی» استفاده میکند، در شرایطی که سیاستهای آمریکا در منطقه تحت فشار قرار گرفته است.
چنین رویکردی بر اساس واقعیتهای اقتصادی صورت میگیرد. تنگه هرمز که به عنوان مسیر عبور حیاتی نفت جهانی عمل میکند، برای چین اهمیت حیاتی دارد، چرا که بخش عمدهای از انرژی مورد نیاز این کشور از این مسیر تأمین میشود. هرگونه ادامه ناامنی در این منطقه نگرانیهای جدی برای اقتصاد چین به وجود میآورد؛ بنابراین پکن انگیزهای واقعی برای نقشآفرینی در کاهش تنشها دارد.
علاوه بر این، رابطه استراتژیک چین با کشورهای واقع در جنوب خلیج فارس که تأمینکنندگان مهم انرژی برای پکن هستند، به این کشور این اجازه را میدهد که نقش متوازنی را در این حوزه ایفا کند. در مقایسه با آمریکا، که دارای روابط امنیتی و نظامی مشخصی با این کشورهاست، چین توانسته با رفتار محترمانه نسبت به منافع اقتصادی و خودمختاری کشورها به جایگاهی مناسب برای میانجیگری دست یابد. این شبکه متوازن به پکن امکان میدهد تا با حفظ منافع اقتصادی خود، بهعنوان یک عامل ثبات در این منطقه ظاهر شود، نه یک عامل تشدیدکننده تنشها.
تجربههای پیشین نیز نشان میدهد که چین میتواند در حل بحرانهای منطقهای نقش موثری ایفا کند. یک نمونه بارز آن مساعدت چین در مذاکرات آشتی میان ایران و عربستان سعودی در سال ۲۰۲۳ است، توافقی که به بازگشت روابط دیپلماتیک میان دو کشور انجامید و به کاهش تنشها در برخی از نواحی منطقه کمک کرد.
این موفقیت، توان و نفوذ دیپلماتیک چین را در پروندههای پیچیده منطقهای نشان میدهد و میتواند حکایت از این داشته باشد که پکن قادر است زمانی وارد عمل شود که شرایط برای توافق محتمل مساعد باشد.
با این حال، اعتبار پکن بهعنوان یک میانجی معتبر برای پایان بخشیدن به جنگ میان ایران و آمریکا هنوز موضوعی مورد بحث است. نخست، چین تاکنون از تعهد نظامی یا ضامن امنیتی رسمی به ایران خودداری کرده و روابط دفاعی مستقیم آنها به شدت محدود بوده است، اگرچه همکاریهای دیپلماتیک و مشارکتهای چندجانبهای وجود دارد.
دوم، تمایل چین برای فعالتر شدن در حل و فصل منازعات بستگی به محاسبات داخلی و رقابت با آمریکا دارد و پکن نمیخواهد روابط خود با واشنگتن را بهطور کامل قربانی کند، بهویژه در شرایط رقابتهای فزاینده اقتصادی و ژئوپلیتیکی.
علاوه بر این، برخی از تحلیلگران متوجه شدهاند که چین در نقش میانجی عمل میکند، اما غالباً زمانی به عرصه میآید که زمینه توافق نسبی فراهم شده باشد و ریسک فعالیتهای دیپلماتیک کاهش یابد. این بدان معناست که اگر شرایط برای مصالحه و کانالهای گفتوگو مؤثر نباشد، چین ممکن است تصمیم به حفظ نقش خود در پسزمینه بگیرد.
این رویکرد محتاطانه گاهی با انتقاداتی مواجه شده که میگویند چین بیشتر به دنبال مدیریت پیامدهای بحران به نفع منافع خود است تا آنکه یک میانجی فعال باشد.
با وجود این محدودیتها، ظرفیت چین برای ایفای نقش در پایان این جنگ نباید نادیده گرفته شود. پکن مزیتی کلیدی دارد که سایر قدرتهای جهانی از آن بیبهره هستند: ارتباط هم زمان و مؤثر با تمام طرفهای درگیر در مناقشه، از جمله تهران، ریاض، واشنگتن و دیگر کشورها. این «پلتفرم چندجانبه ارتباطات» در صورت همراهی با اراده سیاسی قوی، میتواند به «پروژهای برای صلح» تبدیل گردد که هم امنیت انرژی را تأمین کرده، هم منازعات نظامی را کاهش داده و هم نقش چین را بهعنوان یک میانجی معتبر در نظم جهانی نوظهور تثبیت کند.
در نهایت، پاسخ به این سؤال که آیا چین میتواند بهعنوان ضامن معتبر پایان خشونتها میان ایران و آمریکا عمل کند، به این بستگی دارد که پکن تا چه اندازه برای تحقق چنین نقشی اراده سیاسی، منابع دیپلماتیک و ظرفیت خود را بهکار گیرد و آیا حاضر است منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را بهمنظور ثبات بیشتر به کار گیرد. در صورتی که چین بر اصول «سیاست فعالانه و مسئول» پایبند باشد، میتواند جایگاه خود را نه تنها بهعنوان شریک اقتصادی ایران، بلکه بهعنوان یک بازیگر کلیدی در حفظ صلح و ثبات در منطقه تثبیت نماید.
این وضعیت تصادفی نیست. چین در دو دهه گذشته بهتدریج شبکهای از وابستگیهای اقتصادی، انرژی و زیرساختی در غرب آسیا ایجاد کرده که هرگونه بیثباتی گسترده در این منطقه، مستقیماً به امنیت ملی و رشد اقتصادی آن آسیب میزند. بنابراین، جنگ میان ایران و آمریکا برای پکن یک بحران دوردست نیست، بلکه تهدیدی مستقیم برای منافع استراتژیکش محسوب میشود. همین واقعیت، نقش چین را از یک «تماشاگر محتاط» به یک «بازیگر بالقوه تعیینکننده» ارتقا داده است.
ایران در نقشه راهبردی چین؛ از انرژی تا ژئوپلیتیک
روابط چین و ایران دیگر محدود به تجارت نفت نیست. هرچند در حال حاضر چین بزرگترین خریدار نفت ایران است و حتی در شدیدترین تحریمها این جریان متوقف نشده است، اما اهمیت ایران برای پکن فراتر از مسائل انرژی است. ایران در طرح بزرگ «کمربند و راه» چین بهعنوان یک نقطه ژئوپلیتیکی حیاتی شناخته میشود؛ پلی بین شرق آسیا، آسیای مرکزی، خاورمیانه و اروپا. ثبات در مسیرهای زمینی و دریایی این ابتکار به شدت به وضعیت ایران وابسته است.
توافق جامع ۲۵ ساله همکاری میان ایران و چین نیز دقیقاً در همین راستا معنا پیدا میکند. این توافق، ایران را به یکی از حلقههای اصلی در شبکه استراتژیک چین در غرب آسیا تبدیل کرده و بدین ترتیب، هرگونه جنگ فرسایشی که زیرساختهای این کشور را تحت تأثیر قرار دهد یا به بیثباتی طولانیمدت آن منجر شود، خطر جدیای برای سرمایهگذاریهای ژئوپلیتیکی چین خواهد بود.
از منظر چین، خاتمه این جنگ نه یک انتخاب دیپلماتیک، بلکه به یک ضرورت راهبردی تبدیل شده است.
شبکه متوازن چین در جنوب خلیج فارس
روابط چین با کشورهای جنوبی خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و دیگر اعضای شورای همکاری خلیج فارس، نمونهای از تلاشهای پکن برای برقراری شبکهای جامع از منافع اقتصادی و سیاسی در این منطقه است که به مرور زمان به یک نیروی تحولآفرین تبدیل شده است. در سالهای اخیر، تمام این کشورها هنوز روابط امنیتی مشخصی با ایالات متحده دارند، اما تعاملات اقتصادی و دیپلماتیک با چین به سرعت در حال گسترش است، بهویژه در بخش انرژی، سرمایهگذاری و پروژههای زیرساختی که با ابتکار «کمربند و راه» همخوانی دارد.
تحقیقات متعدد نشان دادهاند که چین بهطور کلی رویکرد «عدم مداخله مستقیم» را در سیاست خارجی خود پی میگیرد و با جذب کشورها به وسیله منافع مشترک اقتصادی، پایگاه تأثیر خود را گسترش میدهد. کشورهایی که قبلاً بهشدت به واشنگتن وابسته بودند، اکنون در کنار روابط خود با آمریکا، به پکن نیز بهعنوان گزینهای برای تنوع بیشتر در شرکای امنیتی و اقتصادی روی آوردهاند. این امر بهخصوص در روابط چین با سعودیها، امارات و قطر مشهود است، جایی که همکاریها در تجارت، سرمایهگذاری و همکاریهای فناورانه افزایش یافته و نشاندهنده نفوذ اقتصادی در حال رشد چین است.
در این راستا، روابط چین با جمهوری اسلامی ایران نیز بخشی از شبکه وسیعتری است که پکن بهویژه در کشورهای صادرکننده نفت توسعه داده است؛ شبکهای که بهعنوان ضامن امنیت انرژی و منافع تجاری چین عمل میکند. در حالی که چین در برابر فشارهای آمریکا و تحریمهای غربی در دورههای مختلف موضع محتاطانهای اتخاذ کرده، با حفظ روابط اقتصادی خود با ایران، بهگونهای عمل کرده که تهران همچنان یکی از شرکای مهم انرژی چین باقی بماند.
همچنین چین توانسته روابط نزدیک و در حال گسترشی با کشورهای جنوبی خلیج فارس شامل عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر برقرار کند. این کشورها بهعنوان تأمینکنندگان اصلی انرژی چین و میزبان پروژههای کلان سرمایهگذاری چینی برشمرده میشوند. سیاست چین در این منطقه بر مبنای «توازن فعال» شکل یافته است؛ یعنی همزمان با تمام بازیگران، روابط نزدیک داشته باشد بدون اینکه وارد اتحادهای امنیتی گردد.
این رویکرد سبب شد تا چین پیشتر توانسته باشد میان تهران و ریاض نقش مؤثری ایفا کند و بنیاد احیای روابط دیپلماتیک بین دو کشور را فراهم نماید. چنین تجربهای نشان میدهد که پکن میتواند در پیچیدهترین پروندههای خاورمیانه، بهعنوان میانجیای قابل قبول برای طرفهای درگیر عمل کند.
اکنون همان ظرفیت میتواند در مقیاس بزرگتر میان ایران و آمریکا به کار گرفته شود.
پاکستان؛ کانال تاریخی میان پکن و واشنگتن
یکی از مهمترین تجارب تاریخی که میتواند در فهم نقش چین در بحران کنونی به کار آید، تجارب گذشتهای است که بیش از پنجاه سال پیش میان واشنگتن و پکن شکل گرفت. در اوج جنگ سرد، زمانی که تنشها میان دو بلوک شرق و غرب به اوج خود رسیده بود، پاکستان بهعنوان یکی از معدود کشورهایی که با هر دو قدرت بزرگ آن زمان روابط قابل اعتمادی داشت، بهعنوان «کانال پنهان» گفتوگوی میان ریچارد نیکسون و رهبری چین عمل کرد. این مسیر دیپلماتیک به باز شدن راه گفتوگو میان واشنگتن و پکن انجامید که بهعنوان نقطه عطفی در روابط دو کشور تلقی میشود. در این فرآیند، پیامهای محرمانه میان دو طرف توسط مقامات پاکستانی منتقل شد و در نهایت هنری کیسینجر توانست در یک پرواز سری که از اسلامآباد به پکن انجام داد، با رهبران چین ملاقات کند و آغازگر دوره جدیدی در دیپلماسی جهانی شود.
این تجربه تاریخی فراتر از یک یادآوری ساده است؛ نمایانگر یک الگوی دیپلماتیک است که در شرایط بیاعتمادی عمیق میان قدرتهای بزرگ، استفاده از کشورهای میانجی با روابط گسترده چندجانبه میتواند مفید واقع شود. نقش پاکستان در شرایط کنونی نیز بر همین اصل استوار است؛ کشوری که توانسته با حفظ روابط همزمان با ایران، آمریکا، چین و کشورهای خلیج فارس، بهعنوان یک کانال اعتماد برای انتقال پیامها و پیشنهادهای آتشبس عمل کند. اسلامآباد در سالهای اخیر به این نقش متوسل شده و پیامهای مربوط به آتشبس و بسترهای مختلف مذاکره را بین طرفها به تبادل گذاشته که تأثیر آن را میتوان در توقف موقت خصومتها مشاهده کرد.
علاوه بر این، پاکستان و چین نیز در طول دههها روابط نزدیکی داشتهاند که در ساختار امنیتی و ژئوپلیتیکی منطقه، بهعنوان یک رابطه «همهجانبه و استراتژیک» شناخته میشود — مفهومی که نمایانگر اعتماد متقابل و منافع مشترک در بلندمدت است. این رابطه نه تنها شامل تبادل نظامی و اقتصادی است، بلکه پاکستان را به یکی از شرکای مهم چین در منطقه تبدیل کرده است. این همکاریها در حوزههای اقتصادی، زیرساختی و سیاسی، زمینه همکاری مشترک دو کشور در پروندههای حساستر همچون بحران کنونی را فراهم کردهاند.
چرا آمریکا میتواند نقش چین را بپذیرد؟
علیرغم رقابت عمیق ساختاری میان چین و آمریکا، واشنگتن بهخوبی میداند که چین تنها قدرتی است که هم نفوذ واقعی بر ایران دارد، هم برای کشورهای خلیج فارس قابل قبول است و هم کانالهای دیپلماتیک مستمری با آمریکا حفظ کرده است. اروپا در این جنگ نقش ثانویهای ایفا کرده و روسیه از تداوم بحران بهرهبرداری میکند، اما چین واقعاً انگیزهای برای پایان دادن به این درگیری دارد.
بنابراین، چین از دیدگاه آمریکا یک میانجی «قابل تحمل» و حتی «عملگرایانه» محسوب میشود.
امنیت انرژی؛ موتور محرک تصمیم پکن
بخش عمدهای از انرژی مورد نیاز اقتصاد چین از مسیر خلیج فارس و تنگه هرمز عبور میکند. هرگونه ناامنی طولانیمدت در این منطقه بهطور مستقیم اقتصاد چین را تهدید میکند. جنگ بین ایران و آمریکا بهویژه چنین تهدیدی را به وجود میآورد. لذا، پکن دارای انگیزهای واضح و فوری برای به پایان رساندن این بحران است.
چشمانداز نقش فعالتر چین در حل بحران
با در نظر گرفتن نکات فوق، میتوان به این نتیجه رسید که چین قابلیتهای قابل توجهی برای ایفای نقش فعالتر و برجستهتر در حل و فصل جنگ بین ایران و آمریکا دارد، اما تحقق این پتانسیل نیازمند چند عامل کلیدی است. نخست، عزم سیاسی پکن برای عبور از مرزهای دیپلماسی محتاطانه و ورود به عرصه مدیریت بحرانهای پیچیده لازم است؛ یعنی اینکه باید در مذاکرات مستقیم مشارکت بیشتری داشته باشد و تامین امنیتهای معتبر و برنامهریزی برای پایدارسازی آتشبسها را در دستور کار قرار دهد.
دوم، چین باید تلاش کند که در ایجاد اعتماد میان طرفهای متخاصم، کمتر به واکنشگری و بیشتر به ساختارهای مستحکم بپردازد، تا بهعنوان یک «بازیگر فرصتطلب» ظاهر نشود و واقعاً بهعنوان ضامن اعتمادسازی شناخته گردد.
سوم، ارتباطات راهبردی با کشورهای منطقه، به ویژه کشورهای جنوبی خلیج فارس و رابطه تاریخیاش با پاکستان به عنوان یک کانال میانجی، میتواند چین را یاری کند تا بهمرور زمان نقش خود را از یک میانجی در پسزمینه به یک میانجی فعال و قابل اعتماد در این بحران بسط دهد. اگر چین به اندازه کافی عزم و ریسکپذیری سیاسی داشته باشد، میتواند در آینده نقشی فراتر از یک ناظر دیپلماتیک ایفا کند و به بازیگری تبدیل شود که شکلدهنده سرنوشت منطقه نه تنها از منظر اقتصادی بلکه از منظر صلحآمیز باشد.
اگر پکن تصمیم بگیرد از سایه خارج شود
تمام عناصر لازم برای ایفای نقش فعال چین وجود دارد: روابط راهبردی با ایران، پیوندهای نزدیک با کشورهای خلیج فارس، کانال تاریخی با آمریکا از طریق پاکستان، انگیزه شدید برای ثبات انرژی و تجربه میانجیگری موفق در سطح منطقه. تنها متغیر مؤثر، اراده سیاسی چین است.
اگر چین تصمیم بگیرد از روش محافظهکارانه سنتی فاصله بگیرد و به شکل فعال وارد مدیریت این بحران شود، میتواند نه تنها در خاتمه این جنگ ایفای نقش کند، بلکه جایگاه خود را بهعنوان یکی از معماران نظم نوظهور در خاورمیانه تثبیت نماید.
۲۱۹/۴۲
