به نقل از ایلنا، سامان بیات، مجری این نشست، در ابتدای صحبتهای خود به موضوع این ماه پرداخت و گفت: این ماه، برنامههای ما بهصورت «مدرن» شکل گرفت و این نمایش پنجمین و آخرین اثر این ماه محسوب میشود. از ماه آینده، مفهوم برنامه تغییر خواهد کرد و ما به شیوهای تازه در انتخاب آثار خواهیم پرداخت.
عسل عصری ملکی در آغاز سخنان خود به ویژگیهای نمایش «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد» اشاره کرد و تصریح کرد: تسلط بالای بازیگران در ایفا نقشها در این اثر بسیار حائز اهمیت است و بازیها واقعاً فوقالعاده هستند. همچنین هماهنگی میان بینظمی فضای داخلی خانه و روان شخصیتها نیز به خوبی به تصویر کشیده شده است. در رابطهی زن و مرد، چیدمان صحنه خود معنایی عمیق دارد؛ بهطور مثال، صندلی مطالعهای که از اتاق نشیمن فاصله دارد و با نور کم اتاق نشیمن، فضا را تقویت میکند. تمامی این عناصر به درستی در خدمت ایجاد موقعیت روانی اثر قرار دارند.
او ادامه داد: اما این نمایش یک نقطهضعف بزرگ نیز دارد. اگر همزمان متن نمایشنامه را مطالعه کنید و فیلم را تماشا کنید، متوجه میشوید که هر دو بهطور کامل با هم پیش میروند و هیچ تغییر چشمگیری در متن مشاهده نمیشود. سال گذشته در همین محل به عنوان منتقد نمایش مکبث حاضر بودم. در آن اثر، علیرغم وفاداری به متن، چیدمان صحنه و بازیها تغییراتی خلاقانه و فوقالعاده داشتند که جذابیت زیادی را به ارمغان میآورد. اما در این اثر تقریباً تنها یک یا دو تغییر ناچیز دیده میشود که چندان چشمگیر نیستند.
عصری ملکی سپس به تحلیل روانشناختی نمایش پرداخت و اظهار کرد: این نمایش یکی از بزرگترین و نامدارترین آثار در زمینه نمایشهای روانشناختی است. اگر من مدیر یک کلینیک مشاوره ازدواج بودم، ابتدا مطالعه دو کتاب تئوری انتخاب و ازدواج بدون شکست را توصیه میکردم و سپس این نمایش را بهعنوان نمونهای تحلیلی از یک ازدواج ناموفق به دلیل عادات نادرست زوجین معرفی مینمودم. زیرا این اثر آینده یک زوج جوان را به نمایش میکشد؛ زوجی که روابطشان بر دروغ بنا شده است. زن، شش سال بزرگتر است و علیرغم امکانات زیاد، به مردی جوانتر و تفکر کند میرسد؛ مردی که برای پیشرفت به حمایت مالی زن نیاز دارد و از داراییهای او بهره میبرد تا موقعیت اجتماعی خود را بسازد. در واقع، این زوج جوان انعکاسی از زوج میانسال هستند؛ آینهای از آیندههای خودشان…
او ادامه داد: یکی از جذابترین جنبههای نمایش، مرز محو بین توهم و واقعیت است. پسر خیالی که اصلاً وجود خارجی ندارد، بهطور واقعی در زندگی آنها حضور دارد. آنچنان با این پسر خیالی زندگی میکنند که ویژگیهای انسانی و رویاهای خود را به او منتقل میکنند. وجود این شخصیت خیالی با مصرف مداوم مشروبات الکلی پیوند میخورد؛ الکل در اینجا دو کارکرد دارد: نخست اینکه آنها را از واقعیات دور میکند، و دوم اینکه بسترهای توهماتشان را تقویت کرده و به آنها جرأت بیان آنچه در حالت هوشیاری ممکن است نتوانند بگویند را میدهد. در دنیای بستهشده آنان، حتی اشیای کوچک، از شاخههای گل تا لیوان شراب، تبدیل به سلاحهایی برای حمله به یکدیگر میشوند.
او در ادامه توضیح افزود: اما چرا چنین وقایعی رخ میدهد؟ پیش از ورود به این بحث لازم است کمی درباره نویسنده اثر صحبت کنیم. «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» از آثار برجسته ادوارد آلبی است که به ویرجینیا وولف، نویسنده و منتقد معتبر انگلیسی، اشاره دارد؛ او یکی از بنیانگذاران مکتب سیال ذهن در ادبیات انگلیس به شمار میآید. شخصیتی بسیار قوی و توانمند که در عین حال از وضعیت زنان در جامعه زمان خود متنفر بود. این تنفر ریشه در زندگی شخصی او دارد؛ او در سنین پایین مادرش را از دست داد و پس از آن دچار افسردگی عمیقی شد…
عصری ملکی در ادامه درباره ویرجینیا وولف اشاره کرد: پس از مرگ مادرش، پدر او مجدداً ازدواج میکند و این موضوع سالها باعث میشود که وولف در وضعیت روحی ناپایداری قرار گیرد. مرگ مادر و همچنین تعرض جنسی طولانیمدت از سوی برادر ناتنی، او را به افسردگی شدید، هذیانگویی و مالیخولیا دچار میسازد. این حالت روحی تا پایان عمر او ادامه مییابد و سرانجام او با خودکشی زندگی را ترک میکند. با وجود این رنجها، او سالها زنده میماند و آثار درخشانی خلق میکند. وولف از مدافعان سرسخت و تأثیرگذار جنبش فمینیسم در انگلستان محسوب میشود. اما وضعیت روحی خاص او باعث گردیده که در عین بیان حقیقت، در توهم نیز زندگی کند؛ یعنی شخصیتی که همزمان حقیقتگو و برای فرار از حقیقت به مکتب «سیال ذهن» پناه میبرد. این شیوه در حقیقت پناهگاه ذهنی اوست و نام نمایشنامه نیز از چنین ویژگیای الهام گرفته شده است. در این اثر، توهم و واقعیت به طور مداوم با یکدیگر درجنگ و رقابت هستند.
او ادامه داد: نمایش با پیروزی واقعیت بر توهم به پایان میرسد؛ پایانی تلخ و غمانگیز. تمام آنچه که در مدت ۲۱ سال ساخته شده بود، به ناچار فرو میریزد. زوج اصلی نمایش، ۲۳ سال با یکدیگر ازدواج کردهاند و بعد از دو سال، صاحب یک فرزند خیالی میشوند؛ فرزندی که ریشهای در واقعیت ندارد. به گفته پدر، جورج، قرار است آن پسر در شب نمایش به سن ۲۱ سالگی، یعنی به بلوغ کامل، برسد. شمارههایی چون ۷، ۱۴ و ۲۱ که نماد بلوغ هستند. اما در همان شب تولد، آنها تصمیم میگیرند پسر را “بکشند”؛ چرا که ادامه آن توهم در زندگیشان کارکردی ندارد. مرگ پسر خیالی به معنای پایان فریب و آغاز مواجهه با واقعیت است.
پس از این توضیحات، یکی از حاضران در جلسه سؤال کرد: میتوانم پرسشی بپرسم؟ شما به حفظ ساختار کلاسیک نمایشنامه اشاره کردید و گفتهاید که از این وفاداری کامل به متن راضی نیستید. آیا منظور شما نقد ساختار کلاسیک است؟
عصری ملکی در پاسخ بیان کرد: نه، من ساختار کلاسیک را مورد نقد قرار نمیدهم، بلکه وفاداری بیش از حد به متن اصلی را مورد نقد قرار میدهم. تا جایی که اگر کتاب را بهطور همزمان در دست داشته باشید، فیلم بهطور دقیق همان را بازگو میکند. واقعاً انتظار داشتم کارگردان دست کم در میزانسنها مقداری تغییر و تفسیر دهد.
در این زمان بیات افزود: برخی اصطلاحات در فیلم نظر مرا جلب کرد. بهطور مثال، در فیلم واژههایی چون ریویژنایز یا شوخیهای تند و گاهی کنایهآمیز را مشاهده کردم که باعث شد برای بررسی نسخه انگلیسی نمایشنامه بروم. اما در نسخه اصلی، این لحنها به این شکل وجود ندارند. برداشت من این است که وقتی کارگردان از دهه ۶۰ انگلستان الهام میگیرد و قصد دارد اثر را بازسازی کند، باید فضا را نیز مدرنتر کند؛ مثلاً فضایی مینیمالیستی خلق کند و در لحن دیالوگها تغییراتی ایجاد کند.
او ادامه داد: در نسخه اصلی، اگر لحن در جایی تند و تیز میشود، بهصورت ناگهانی و موجی است، مثل یک موج سینوسی. اما در این فیلم همه چیز به آرامی و تدریج پیش میرود. برای من، این تفاوت در حس ایجاد کرده که کار از یک تراژدی کلاسیک تقدیری به درامی مدرن تبدیل شده که در آن، فروپاشی از درون آغاز میشود. به نظر شما، آیا کارگردان در این زمینه موفق بوده است؟
عصری ملکی پاسخ داد: من سعی کردم نسخه فیلم و متن نمایشنامه را بهطور همزمان دنبال کنم. این نمایش از جمله آثاری است که دانشجویان تئاتر از همان آغاز باید با آن آشنا شوند؛ اثری که هیچگاه از رونق خارج نمیشود. من نیز سالها پیش در زمینه اولیه آن آشنایی داشتم و بازخوانیاش برای این جلسه مفید بود. اما مشکلی که دیدم همین نکته بود: سال گذشته در این سالن، مکبث را به تماشا نشستیم. آن اجرا فوقالعاده بود؛ از نظر دکور، میزانسن و فضا. طراحی صحنه بهگونهای بود که از هر طرف به مرکز آن میرسیدی و گویی در پیله خود به دام افتاده بودی؛ نمادی از فروپاشی درونی. شاید اثر کارگردان تنها تغییر کوچکی نسبت به متن اصلی داشت، اما در میزانسنها، دکور و… از خلاقیت بالایی برخوردار بود و امکان دیدن اثر را از دیدگاه خود او فراهم میکرد. در این اثر اما چنین ایدهای به وضوح مشاهده نمیشود.
لحنها بهگونهای کمی لطیف شدهاند، اما هنوز ما را به سمت یک طراحی مفهومگرا یا برداشت کارگردانی متفاوت نمیبرد. برای من این همان نقطهای است که اثر در اجرا کم میآورد.
او افزود: یادم میآید در آن اجرای مکبث که به کارگردانی مکس بلاتار بود، نسخهای ۶۰ دقیقهای را مشاهده کردیم که عجیب اما بسیار درخشان به نظر میرسید. در آن اثر، سیر مشاوره، به قدرت رسیدن، شکست و در نهایت فروپاشی به شکلی کاملاً طراحی شده از شروع تا پایان به تصویر کشیده شده بود. «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟» هم میتوانست به عنوان یکی از بهترین نمونههای نمایش روانشناختی معرفی شود، اگر در اجرا همان مقدار جسارت و خلاقیت را به نمایش میگذاشت.
او ادامه داد: وجود خود فیلم – خود نمایش – بهطرز شگفتانگیز روابط بین زوجها را نمایش میدهد. یک لحظه؛ من دنیای این نمایش را بر اساس یک تئوری بیان میکنم: نظریهای به نام «واقعیتدرمانی» که از ویلیام گلسر نشأت میگیرد. این «واقعیتدرمانی» میگوید: وقتی که من از چیزی درشناختی تمامی عمر رنج کشیدهام و به دلیل تفکر ایجاد شده که میگوید: «من صلاح تو را بهتر میدانم» و از سوی دیگران نسبت به من اعمال میشود، این نگرش من را به جایی میرساند که احساس بیچارگی، بدبختی و ناکامی میکنم. چرا این چنین میشود؟ زیرا زمانی که به «کنترل بیرونی» دچار میشویم، دشوارترین دردها و رنجها به سراغمان خواهد آمد.
برعکس آن به «کنترل درونی» اشاره دارد؛ یعنی اگر قرار است دنیایی را تغییر دهیم، نخستین گام این است که درون خودمان را تغییر دهیم، نه اینکه بخواهیم جهان بیرون یا دیگران را دگرگون کنیم، بلکه باید از خود شروع کنیم. از نظر من، این نکته برای کسی که در زمینه روانشناسی سخن میگوید، بسیار بارز است؛ اما اگر نتوانیم در درون خود و سپس در افکار و اعمالمان این حقیقت را نمایان کنیم، تنها در حد گفتوگو باقی مانده است.
ما بهعنوان انسان، پنج نیاز اساسی داریم: نیاز به بقا (زنده ماندن و تأمین غذا)، نیاز به عشق و تعلق، نیاز به قدرت و پیشرفت، نیاز به آزادی و نیاز به تفریح. برای آنکه انسان بتواند از درون به آرامشی برسد و ارتباطی معقول و صحیح با دیگران برقرار کند، باید حداقل این پنج نیاز بهطور قابل قبولی تأمین شود. اما در این نمایش، شاهد تأمین کامل این پنج نیاز نیستیم.
اگر عنصری از «تفریح» وجود دارد، غالباً به شدت به بازیهای مخرب تبدیل میشود؛ بازیهایی که هدفشان تخریب طرف مقابل است. نمونهاش مرگ پسر خیالی، مهمانهای عجیب و ارتباطات غریب است؛ بازیهایی که قرار نیست دیگران از آن لذت ببرند.
در مورد «قدرت و پیشرفت» هم، شخصیت مرد تمام تلاشش را میکند تا پیشرفت کند – چه زن را دوست داشته باشد چه نه – و حاضر است برای رسیدن به جایگاه خود هر چیزی را زیر پا بگذارد: بهطور مثال، تصور اینکه روزی استاد کرسی تاریخ شود، حتی اگر باید تمام فشارهای خانوادگی و تخریبی را تحمل کند. فاصله سنی برای من مسئله اصلی نیست؛ موضوع آن است که او حاضر است از هر چیزی برای کسب آن مقام صرفنظر کند.
از طرف دیگر، نیاز به عشق و تعلق که بهوضوح از جانب زن فریاد زده میشود، نمود عینی دارد: زن علناً در برابر همسرش خیانت میکند تا بمناسبات «من را ببین، من را ببین» را بیان کند. تمام درد او این است که دیده شود؛ او هرگز خود را پنهان نمیکند، بلکه تلاش میکند برآمده از سایه باشد و اعلام کند که «مارتا یک فرد شکستخورده است، من شکست خوردهام» و این فریاد نیاز به مشاهده شدن است.
در واقع، این فیلم به روشنی «هفت عادت مخرب» را معرفی میکند؛ عادات مخربی که نتیجه کنترل بیرونی هستند. در مقابل، هفت عادت سازندهای نیز وجود دارند که باید بهجای آنها قرار گیرند. اما در اینجا با آن هفت عادت مخرب موا داریم. اینها چه هستند؟ چند مورد را میبینیم: رفتار مخالف و مخرب: سرکوب مداوم یکدیگر؛ زمانی که قرار بوده یک اتفاق خوب بیفتد، یکی آن را خراب میکند. شکایت و غر زدن مستمر: دائم از یکدیگر شکایت میکنند؛ مثلاً مرد میگوید: «اگر تو نبود، من رئیس میشدم» و زن به مداوم از کمبودها و کاستیها گله میکند. تهدید کردن: مرتب یکدیگر را تهدید میکنند: «اگر این کار را نکنی…»، «اگر سکوت نکنی…» تهدیدها گاهی به حد تنبیه فیزیکی و رفتارهای بد میرسند. باج دادن به منظور سکوت: آنها برای یکدیگر باج میدهند تا سکوت کنند؛ نمونههای آن در نمایش به وفور وجود دارد، مثلاً «من نیروی جوانیام را در اختیارت میگذارم، تو موقعیت خانوادگیات را در اختیار من قرار میدهی و یا در قبال امکاناتی که موقعیت خانوادگی من در اختیارت گذاشته است، باید در برابر خطاها و سوءرفتارهای من سکوت کنی».
این کارشناس گفت: کاراکترها این رفتارها را بهطور مرتب میان خود تکرار میکنند و این یکی از بزرگترین الگوهای رفتاریای است که در این نمایش دیده میشود. تمام آن هفت عادت مخرب در روابط آنها بهوضوح نشان داده شده است.
یکی از حاضران در جلسه اظهار داشت: در این نمایش، شخصیتها از نظر ایدئولوژیک و فرهنگی بهخوبی بازتاب یافتهاند؛ بهطور مثال، میبینیم که انتخابهای نویسنده، نظراتی از قبیل نژادپرستی یا نازیسم را نیز در متن لحاظ کرده است، اما این کاملاً آگاهانه و درست است؛ زیرا انسان کامل وجود ندارد.
عصری ملکی افزود: جوان ۲۸ سالهای که تازه وارد زندگی میشود، مرز میان واقعیت و توهم پسر خیالی را روشن میسازد. این موضوع، دیدگاه شخصی نمایش را درباره ناکامی و محیط اطراف نشان میدهد.
وی تصریح کرد: وفاداری کامل و صرف به متن، از منظر من، یکی از نقاط ضعف کار محسوب میشود؛ اما از نظر هماهنگی اجزا، کار بهشدت فوقالعاده و منحصر به فردی خلق شده است. حتی صحنههایی مثل شکستن شیشه برای نمایش خشم شخصیت، نمایانگر قدرت و بار روانی کاراکترهاست. بازیهای برجسته و فضاسازی دکور، عمق درون شخصیتها را بهخوبی تجسم میبخشد؛ کهنگی روابط، بینظمی فضا و انزوا در صندلی مطالعه، تمام این عناصر به این اثر غنا بخشیدهاند.
اگر متن اصلی که همزمان مطالعه شود، مشخص میشود که وفاداری به متن حفظ شده و خلاقیت کارگردان و زاویه دید او در این اثر غیاب دارد. این همان نکتهای است که در اجراهای برخی کارگردانهای جوان مشاهده میکنیم: وجود بازیگر عالی، متن بینظیر و طراح کاربلد، اما عدم ارائه تفکر و نقش کارگردان.
او ادامه داد: شکست هویت که به دلیل اعمال پیوسته هفت عادت مخرب در فرد شکل میگیرد، چهار نشانه شامل: ۱. تصور خود به عنوان فردی منفور، ناخواستنی و طرد شده ۲. عدم توانایی در صمیمیت و مشارکت با دیگران ۳. عدم پیگیری و انجام تعهدات ۴. فردی ناامید و درمانده – را در فرد نمایان میسازد و این چهار ویژگی بهویژه در شخصیت مارتا به وضوح تجلی میکنند و مخاطب را به تفکری عمیق فرامیخوانند.
عسل عصری ملکی در پایان نشست گفت: مشکل شخصی من با این اثر این است که امضای کارگردان و زاویه دید شخصی او کمتر به نمایش درآمده است. بازیگران حرفهای و متن فوقالعاده وجود دارد، اما وقتی تمامی جزئیات عین متن پیش میرود، خلاقیت کارگردان کمتر خود را نشان میدهد.
/
