فرهنگهای لغت معمولاً «خوشبختی» را بهعنوان «بالاترین مطلوب انسانی» یا «حالت کامل رضایت» توصیف میکنند. اما واقعاً «خوبی» چه تعریفی دارد؟ میزان دسترسی انسان به آن تا چه حد است؟ و چه زمانی میتوان گفت که فرد به رضایت واقعی دست یافته است و این سطح تا چه اندازه میتواند متغیر باشد؟
به نقل از فرادید، به علت ماهیت غیرقطعی این پرسشها، اختلافنظرهای زیادی در میان فیلسوفان در مورد ماهیت واقعی خوشبختی وجود دارد. این مقاله به بررسی مختصر برخی از دیدگاههای فلسفی درباره خوشبختی پرداخته و تلاشهای فیلسوفانی که از ارسطو تا نیچه وجود داشتهاند را در راستای تعیین ویژگیهای لازم برای احساس رضایت و خوشبختی واقعی مورد بررسی قرار میدهد.
ارسطو؛ فضیلت و خوشبختی
انسانها از دورانهای گذشته به دنبال یافتن پاسخی برای پرسش درباره ماهیت خوشبختی بودهاند. فلاسفه نیز در قرنهای اولیه بروز این دانش، تلاشهای قابل توجهی برای افهام و تبیین این مفهوم انجام دادهاند. ارسطو، یکی از نخستین فیلسوفانی که بهطور جدی به تأمل در این مفهوم پرداخت، بررسیهای او در این زمینه به مدت قرنها مورد استناد دیگر اندیشمندان قرار گرفته است.
او اجزای ضروری یک زندگی خوشبخت را شامل لذتهایی میدانست که با «فعالیتهای انسانی» عقلانی و فضیلتی همراه هستند؛ بنابراین برای ارسطو، خوشبختی صرفاً حالتی از سکون و رهایی از فعالیت نیست، بلکه دقیقاً شامل «فعالیت» است که جزئی مهم از احساس نیکبختی انسان را تشکیل میدهد.
ارسطو بر این باور بود که خوشبختی «فعالیت فضیلتمدارانه هماهنگ با عقل» است. او در کتاب «اخلاق نیکوماخوسی» تأکید میکند که خوشبختی از ذخایر روح، ذهن و فضیلتها ناشی میشود و در عین حال همواره موانعی وجود دارد که رسیدن به خوشبختی را دشوار میسازد. این موانع قابل حذف نیستند، اما ارسطو بر اهمیت نبرد شجاعانه در برابر آنها تأکید میکند.
اپیکور به ما میآموزد که خوشبختی میتواند در دسترس باشد و نیازی نیست برای آن سختی بکشیم؛ بلکه چیزی است که میتوانیم بهراحتی در همین لحظه به آن دست یابیم. اصل عمده اپیکور این بود که «لذت» مطلوب است و «درد» نامطلوب؛ لذا برای رسیدن به رضایت باید همواره بهدنبال لذت باشیم و از رنج دوری کنیم. اما نکته مهم این است که اپیکور بههیچوجه به دنبال لذتهای جسمانی بهتنهایی نبود.
او تصریح نمیکند که هر نوع لذتی را باید پیگیری کرد؛ بلکه روشی را پیشنهاد میکند که در آن لذتها بهطور «در درازمدت» به اوج خود برسند. به بیان دیگر، اپیکور بر این باور است که برخی لذتها ارزش پیگیری ندارند، زیرا منجر به رنجهای بزرگتری میشوند و در مقابل، برخی دردها میتوانند ارزشمند باشند زیرا به لذتهای عظیمتری منتهی میشوند؛ بنابراین بهنظر اپیکور بهترین استراتژی برای تحقق حداکثر لذت در مجموع زندگی، جستجوی لذتهای زودگذر نیست، بلکه برقراری یک سیاست معقول در بلندمدت است.
از این رو، او «فضیلت» را نیز ارتباطی با خوشبختی میبیند و آن را راهی به سوی زندگی شاداب و پایدار تعریف میکند.
با این حال، تفاوت ارسطو و اپیکور در این است که از منظر ارسطو، فضیلت «به خودی خود» بخشی از خوشبختی است، در حالی که در نظر اپیکور، فضیلت ابزاری است برای دستیابی به خوشبختی پایدار و درازمدت.
کانت و اهمیت انجام «وظیفه»
اپیکور برای رهایی از اضطراب تأکید میکند که باید دنیا را بههمان گونه که هست بپذیریم و از خوشیهایی که در آن نهفته است سپاسگزاری کنیم. اما کانت به طرز متفاوتی به مفهوم خوشبختی نظر داشت. او عقیده داشت که نیل به خوشبختی تنها از طریق تبعیت از وظایف و انجام آن محقق میشود؛ چراکه وظیفه، فرمان عقل در بعد عملی است و نادیده گرفتن آن نمیتواند ما را به سازگاری درونی که از ارکان خوشبختی است، برساند.
اما این وظیفه چیست؟ از نظر کانت، در هر موقعیتی که مجاز به تصمیمگیری هستیم، عقل به ما میگوید که باید به گونهای عمل کنیم که تصمیم ما برای دیگران نیز قابل قبول باشد. به عبارت دیگر، براساس نظر کانت، وظیفه ما این است که هر عملی را که برای خود قابل قبول میدانیم، برای دیگران نیز بپذیریم. از سوی دیگر، این قانون فقط یک нәрتی بیرونی نیست، بلکه خواستهای است که عقل درون ما از ما میطلبد و بنابراین، وظیفهای کاملاً درونی است که عمل به آن ما را به آرامش و هماهنگی میرساند.
نکتهای مهم در دیدگاه کانت این است که خوشبختی «کامل» هرگز در جهانی که در آن زندگی میکنیم، دستیافتنی نیست. چرا که در قبال انجام وظایفمان همواره انتظاراتی داریم که جهان اطرافمان الزاماً به آنها پاسخ نخواهد داد.
نیچه و نقد خوشبختی
از منظر فردریش نیچه، خوشبختی حالت ثابتی نیست، بلکه احساسی گذرا است که بیشتر بر پایه شانس یا حوادث متکی است. او بر این باور بود که بهجای آنکه به دنبال این احساس فرّار باشیم، باید سختیهای زندگی را با آغوش باز پذیرفت و با نیرویی در برابر آنها ایستادگی کرد.
برای نیچه، احساس رضایت چیزی جز توهم برای افرادی که فاقد هدف و قدرت هستند، نیست. او جستجو برای خوشبختی را ناپسند میدانست و آن را با آرمانخواهی در تضاد میدید؛ مانند داشتن یک زندگی راحت، اما بیمعنا و بیارزش. نیچه خوشبختی را بهعنوان مفهومی میشناخت که ظرفیت رشد انسان را محدود میسازد و باعث میشود افراد در محیطهای راحت و بدون چالش باقی بمانند.
نیچه در عوض به مفهوم «یافتن معنا» در زندگی اهمیت میدهد. او ایده «ابرمرد» را مطرح میکند؛ به معنای فردی که خواهان خلق معنای زندگیاش است. چنین فردی از دید او باید با چالشهای بسیاری دست و پنجه نرم کند. نیچه معتقد است که کارهای بزرگ به طور طبیعی نیازمند رنجهای بزرگ هستند و اعمال کوچک فقط دردهای جزیی بهدنبال خواهند داشت؛ به همین دلیل، انسانهای ضعیف یا به تعبیر او «آخرین انسانها» هستند که مفهوم خوشبختی را «اختراع» کردهاند تا از انجام کارهای بزرگ و شکوهمندانه، که میتواند معنای زندگی را پدید آورد، فرار کنند.
پرسش درباره اینکه آیا خوشبختی واقعاً وجود دارد یا نه، موضوعی بوده است که قرنها تفکر فلسفی را به خود مشغول کرده است. از ارسطو تا کانت و از اپیکور تا نیچه، فیلسوفان همواره با معنای خوشبختی و امکان دستیابی به آن دستوپنجه نرم کردهاند. برای برخی مانند ارسطو و اپیکور، خوشبختی واقعی هدفی قابل وصول بود، در حالی که دیگرانی مانند کانت اعتقاد داشتند که خوشبختی واقعی هرگز در دسترس نخواهد بود؛ افرادی که نیچه به طرز شگفتآوری جستجو برای خوشبختی را نفی میکرد.
نیچه همچنین خوشبختی را بهعنوان نشانهای از میانمایگی معرفی میکرد که باعث میشود افراد در محیطهای راحت و بدون چالش باقی بمانند و ظرفیت رشد خود را به حداقل برسانند.
