سردار ابوالقاسم رضایی دوران کودکی و نوجوانی خود را در محله چشمه علی سپری کرد. او در سال ۵۸ به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در همان روزهای نخستین جنگ، یعنی پانزدهم مهرماه ۵۹، عازم جبهههای جنوب شد. او در چندین عملیات مهم از جمله طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر مقدماتی و خیبر شرکت داشت.
در سال ۱۳۶۳ و پس از عملیات خیبر، رضایی به همراه جمعی از همرزمانش در منطقه عملیاتی «دربندی خان» عراق به کمین دشمن افتادند. آنان تلاش کردند تا محاصره را بشکنند و از چنگ عراقیها فرار کنند، اما تعداد نیروهای عراقی بسیار بیشتر از آنان بود. در این درگیریها، رضایی از ناحیه کتف، پاها و شکم دچار آسیب شد و نبرد مدتی ادامه یافت. پس از اتمام مهماتشان، آنها ناچار به اسارت درآمدند و عراقیها آنها را به اردوگاه موصل انتقال دادند.
رضایی میگوید: «هر روز اسارت برای ما پر از خاطرات بود، اما ماه مبارک رمضان حاوی خاطرات شیرینتری بود. وقتی به روزهای ابتدایی اسارت فکر میکنم و آن را با روزهای پایانی مقایسه مینمایم، متوجه میشوم که دستاوردهای زیادی کسب کردهام و این تجربیات بهاندازه تمام زحماتی که متحمل شدم، ارزشمند بود. یکی از این دستاوردها، وحدتی بود که به آن رسیدیم.»
یکی از یادمانهای من از ماه رمضان به برگزاری نماز عید فطر برمیگردد. نماز عید قربان و دیگر آیینهای سنتی و دینی بهصورت جمعی در اردوگاه ممنوع بود و ما نمیتوانستیم نماز جماعت برپا کنیم. اما در بندها، نمازها را بهصورت هشت نفری به جا میآوردیم.
در ایام عید بزرگ، وقتی که وقت هواخوری میشد، از بند یک تا بند ۱۶، ما به یکدیگر خوشآمد میگفتیم و همه ۱۸۵۰ نفر آزادگان اردوگاه در این مراسم شرکت میکردند و به هم تبریک میگفتند. در چنین لحظاتی، عراقیها به شدت نگران میشدند و میپرسیدند: چه شده است؟ آیا از ایران مهمان آمده؟ مگر شما قبلاً همدیگر را ندیدهاید؟ پس این برنامه چیست؟! این رفتارها باعث میشد تا اگر اختلافات کوچکی بین بچهها وجود داشت، برطرف شود و وحدت و همبستگی بیشتری میان اسرا برقرار گردد.
